۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

صبح رفتم کفشم رو دادم به کفاش تا تعمیر کنه.کفش تقریبا نو بود اما دوخت روی یکی از لنگه ها کمی باز شده بود.کفاش مرد پیری بود که خیلی جدی اما مهربان به نظر می رسید.گفت عصر حاضر میشه.عصر که رفتم کفشو بگیریم دیدم یک مجله تبلیغی دستش هست و داره با جدیت می خونه.کمی که جلوتر رفتم،دیدم فقط جلد مجله دستش هست و داخل آن کتاب انگلیسی در سفر هست.

هیچ نظری موجود نیست: