۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

من و غصه هام

یک زمانی هست که دنیا به کام انسان نیست.هیچی مثل قبل نیست.هیچ کس رو نداری که مجبورنباشی براش نقش یک آدم خوشبخت رو بازی کنی.همچین وقتهایی من بیشتر تو خودم غرق میشم.با غصه ها مأنوس میشم.به هیچ کس پناه نمی برم.انگار یک جوری با خودم کنار میام که این غصه ها مال من هستند،دارایی من هستند و بهتره ازشون استفاده کنم.بهتره باهاشون صمیمی تر بشم.تقصیر اونها نیست که من غمگینم.غصه ها خودخواه نیستند.غصه ها منو می فهمند،اما آدمهای اطرافم نمی فهمند.
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های تو ام،بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی،گرمتر بتاب