۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

عصر به یاد ماندنی!

ساعت 4.5 وقت سونوگرافی داشتم.باید مثانه ام پر می بود .ساعت 3.5 بود و من هنوز در محل کارم بودم و یک دفعه کلی کار پیش آمد و سعی می کردم با آرامش همه رو انجام بدم.بالاخره تمام شد و رفتم.ترافیک سنگین نبود و من 4.25 رسیدم.اما تا 5 منتظر بودم .یک مرد جوان داخل بود و من باید منتظر می ماندم.تمام این مدت یک خانم جوان گریه می کرد و با موبایل حرف می زد.به هیکلش نمی آمد ،اما انگار باردار بود و جنینش از بین رفته بود.کسی اونو آرام نمی کرد.خانم مسنی کنارش بود و کمی باهاش حرف زد.بعد از 2 دقیقه خانم مسن رفت برای رادیو گرافی و اون دوباره گریه کرد.می خواستم برم پیشش و با هم گریه کنیم.من برای خودم و اون برای خودش و بعدش آرام بشیم.نرفتم.مثل چوب نشستم تا نوبتم بشه.در حال انفجار بودم.به قول سارا چشمهام هم زرد شده بود.بعضی وقتها 6 ساعت نمی رم دستشویی و اتفاقی نمیفته اما حالا بعد از 3 ساعت تحملم تمام شده بود.هوا گرم بود و من خیلی آب خورده بودم و عصبی هم بودم.بعد از اینجا قرار بود برم یکی از دوستانمو ببینم.اونم دائم زنگ می زد که کی میرسم و الان کجا هستم و من هر بار براش توضیح می دادم.اسمم رو صدا کردند.رفتم.دکتر داشت گزارش نفر قبلی رو می نوشت و من منتظر بودم.نمی تونستم روی تخت دراز بکشم.بالاخره آمد و شروع کرد به مشاهده و کمی بعد گفت برم وجدانمو راحت کنم.از دستشویی برگشتم و دوباره مشاهداتشو ادامه داد.این بارحالم خوب بود و می تونستم به حرفاش گوش کنم.آمدم بیرون و منتظر شدم تا گزارش آماده بشه.خانمه هنوز گریه می کرد...
داشتم از پارک می آمدم بیرون.یک خانم با دخترش و پسر 4 ساله اش می خواست وارد پارک بشه.مأمور پارک نمی گذاشت.پارک مخصوص خانمها بود و پسر بچه ی بالای 3 سال اجازه ی ورود نداشت.مادر با بچه دعوا می کرد که چرا گفته 4 ساله هست و بچه گریه می کرد و می گفت دروغ می گفتم؟مادر هم جواب می داد که می گفتی 3 ساله هستی،کسی نمی فهمید.خواهرش هم می گفت تو روز ما رو خراب کردی.