۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

سنگ و نوازش

1-ساعت 15 بود از محل کارم آمدم بیرون.خیابان خلوت بود.روبروی محل کار ما یک تپه هست که پر از سنگ و شن هست وظاهراً شهرداری باهاش حال می کنه.چون علاقه ای به عوض کردنش نداره.یک پراید سفید اونجا بود و یک خانم توش بود.یک آقا یا جدیت بین سنگها دنبال چیزی می گشت.خانم صداش می کرد که بیا.آقا آمد با یک سنگ بزرگ اندازه ی یک طالبی متوسط.خانم صورتش را خراشید و گفت:"سعید تو رو خدا بس کن". آقا سنگو گذاشت تو ماشین و خودش هم نشست با عصبانیت گفت:"نشونت می دم.صبر کن. بذار برسیم خونه" .من تا همین جا دیدم.چون مسیرم عوض شد و آنها رو نمی دیدم،اما دوست داشتم بدونم آقا سعید با اون سنگ قرار هست چی رو نشان بده.
2- پایینتر از میدان ونک ،پیاده به سمت پارک ساعی می رفتیم.من داشتم با موبایل حرف می زدم.وقتی مکالمه تمام شد،دوستم گفت:اونجا رو ببین.پسره داره دختر رو نوازش می کنه.نگاه کردم.یک پسر بسیار عظیم الجثه ی بدنساز دست یک دختر رو فشار می داد و می پیچاند.خشکم زد.خیابان بین ما بود و آنها سمت دیگر خیابان بودند.کاری از دست ما بر نمی آمد.ظاهراً آشنا بودند.دختر سعی می کرد فرار کنه.اما نمی تونست.یک جا دختره با نا امیدی نشست کنار خیابان و گریه کرد.اینبار پسره مهربان شد و خواست واقعاً نوازشش کنه.دختره دستشو پس زد و دوباره ماجرا از اول تکرار شد.ما به مقصد رسیدیم و ندیدیم که انتهای نوازشها به کجا ختم شد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

کفار

تو رستوران بودیم.یک گروه کره ای یا چینی یا ترکیبی از هر دو میز کناری ما رو اشغال کرده بودند.مشغول غذا خوردن بودند و ما منتظر آماده شدن غذامون.دوستم می خواست خوشمزگی کنه،گفت کفار رو ببین.به محض اینکه حرفش تمام شد،یکی از اونها رو به دوستم کرد و گفت:کفار همانهایی بودند که دین نداشتند،مسلمان نبودند،نجس بودند،پیامبر شما دستور قتلشان را داده بود،ما برای شما کفار هستیم؟قیافه اش ناراحت بود.دوستم از خجالت سرخ شد و فقط گفت ببخشید و رفت.