۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

مادربزرگ مادرم،زن ثروتمندی بود.ملک و باغ وپول زیاد داشت.خودش هم کار می کرد.از اون زنهای زرنگ بود که سرش تو حساب و کتاب هم بود.3بار ازدواج کرد.برای اون وقتها زیاد بود.یک شوهرش مرحوم میشه،یکی هم قصد جانشو کرده بود.آخری هم،فقط دنبال پول بود.مادربزرگ مادرم همیشه می گفت:زنهایی که از کله شون استفاده می کنند،زرنگ هستند،هیچوقت خوشبخت نمی شوند.هیچ کس نمی تونه تحملشون کنه.

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

مثل سایرین منتظرم تا نوبتم بشه.چشمم یه سقف افتاد.خیال انگیز بود.آسمان آبی و ابرها و شکوفه های گیلاس و همینطور نور پردازی زیبای سقف،باعث آرامش بود.
برای انجام یک کاری اداری،وارد یک اداره شدم.جمعیت زیادی بود.نامه ای که دستم بود رو به یکی از کارمندان نشان دادم و از همانجا فعالیتم شروع شد.فعالیت،یعنی سرگردانی بین 4 طبقه برای گرفتن 10 تا امضا و چند تا برگه ی پرینت گرفته شده.یعنی،به دنبال کارمندان و مسؤولانی بودن که سر جایشان ننشسته اند و باید گشت تا پیدایشان کرد.یعنی گوش دادن به حرف کارمندانی که بعد از امضا کردن می گویند برو طبقه ی فلان،واحد بهمان،اما واحد بهمان در اداره شان وجود ندارد و به حرفهای کارمندانی گوش کردن که همکارانشان را قبول ندارند . یعنی پشت آدمهای عصبی توی یک صف ایستادن و نظاره کردن کارمندانی که از گرفتن حال دیگران،لذت می برند.

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

امروز یک خانم مسن تو تاکسی کنارم نشسته بود و شبیه اون پیرمرد کفاش داشت زبان انگلیسی می خوند.کیف می کردم،تو دفترش لغت،جملات محاوره ای ساده،تمام حروف و اعداد رو نوشته بود.قبل از کلاس،مشغول مطالعه بود.
همه چیز کمی پیچیده شده.منتظر یک نامه ام،20 روزی هست که باید میامده.منتظر 2تا تلفن هستم،باید درباره ی شروع چندتا برنامه بهم خبر می دادند.خودم هم باید به کسی زنگ بزنم برای هماهنگی چندتا برنامه.اما زنگ نزدم،چون اول باید اون تلفنهایی که منتظرشون هستم بشه،بعد من برنامه های خودمو ردیف کنم.

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

کلاس تمام شده بود.خسته ام کرده بود.مادرش گفت من را می رساند.گاهی وقتها این کار رو می کنه.حرفهای معمولی می زدیم تا اینکه گفت:"بچه ام ناراحته،نمی تونه دوست پیدا کنه.کسی باهاش دوست نمی شه،چه کار باید کنم؟"غم تو صورت مادر موج می زد.غصه دار شدم.چهره ی بچه ی 9 ساله،اومد تو ذهنم.یاد شیطنت هاش افتادم.هر دو می دونستیم بیش فعاله.راه حلهایی که می دونستم و بلد بودم رو،گفتم. به مقصد رسیده بودم،اما دلم نمی خواست تنهاش بذارم.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

چند وقت شبها که میرم تو تختم،نمی توانم بخوابم.یعنی خسته ام،اما نمی خوابم.برام جالبه روی کاناپه یا جلوی تلویزیون خوابم می بره اما به محض اینکه می رم تو تخت بیدار می شوم.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

پدر و پسر بچه راه می رفتن.پدر داشت غر می زد و می گفت خسته ام کردی.پسر بچه آرام بود و پدر همچنان عصبانی بود.ناگهان پسر گفت که من باهات قهرم و حرف نمی زنم.پدر هم خیلی جدی گفت:به جهنم.قیافه ی بچه را می دیدم.حرفی که شنیده بود را باور نمی کرد.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

صبح رفتم کفشم رو دادم به کفاش تا تعمیر کنه.کفش تقریبا نو بود اما دوخت روی یکی از لنگه ها کمی باز شده بود.کفاش مرد پیری بود که خیلی جدی اما مهربان به نظر می رسید.گفت عصر حاضر میشه.عصر که رفتم کفشو بگیریم دیدم یک مجله تبلیغی دستش هست و داره با جدیت می خونه.کمی که جلوتر رفتم،دیدم فقط جلد مجله دستش هست و داخل آن کتاب انگلیسی در سفر هست.
موضوع بحث، تفاوت مو قعیتهای زنان و مردان و حقوق زنان بود.بعضی از دخترها حتی هیچ ایده ای در مورد اینکه می توانند به چه چیزهایی فکر کنند و چطور باشند،نداشتند.همه ی زنان شاغل هم از تفاوت بین حقوق دریافتی در موقعیتهای یکسان بین زن و مرد ناراضی بودند.و اینکه بعضی از کارفرمایان به پیشنهادها و ایده های زنان توجهی نمی کنند،اما اگر آن پیشنهاد از جانب یک مرد ارائه بشه،قضیه فرق می کند.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

داشتم تو یک محله می گشتم.دیدم مانتو فروشی،فست فود،بیمارستان،قنادی،مجتمع مسکونی،مدرسه،رستوران،تاکسی سرویس،آبمیوه فروشی،داروخانه ،طلا فروشی...همه یک اسم دارند:آرش.انگار آنجا املاک پدر آرش بوده.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

خیلی دلم می خواست چند دقیقه با راننده ی BMW 525 بدون سقف و خوش رنگی که تو خیابان انقلاب برای خودش پشت چراغ قرمزهای طولانی لذت می برد،صحبت کنم.آدم حسابی،آمدی از هوای آلوده و خیابان پر سر و صدا لذت ببری که بی خیال سقف شدی؟
یک پدیده ی مشابه هم تو خیابان تخت طاووس بود.البته این یکی از خیره شدن های دیگران به ماشینش لذت می برد.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

خوردن ماکارونی همیشه منو خوشحال میکنه.نمی دونم دلیلش چیه.فقط می دونم حس خوبی داره و میتونه حال و هوامو عوض کنه.ته دیگش هم عالیه.شاید مربوط به دوران کودکیه.یکی تعریف میکرد که همیشه ماکارونی رو تو یک تابه ی بزرگ درست میکنه به جای قابلمه. خانواده اش ته دیگ ماکارونی رو بیش از خود ماکارونی دوست داشتند.بستنی هم همینطور بود.باعث یک جور سرخوشی می شد.تابستان امسال هر روز بستنی می خوردم.بستنی میوه ای رو از همه بیشتر دوشت داشتم.تا اینکه یک روز ناراحت شدم و دیگه نخواستم بستنی بخورم.البته بعدش باز هم بستنی خوردم اما دیگه طعمی نداشت.حسی نداشت.حتی بار آخر به اجبار بستنی میوه ای می خوردم و باهاش حرص و خون هم می خوردم.
به طرز احمقانه ای امید دارم که یک روز میای.نمیدونم کی یا چطور.اما این باعث میشه آروم بشم.حس کنم برای همیشه نرفتی.بر میگردی و همه ی چیزهایی که یک گوشه ی ذهنم گذاشتم و می دانم برای تو جالب هست رو برات تعریف می کنم.
حالم بد میشه وقتی کسانی رو میبینم که با یک نامه نوشتن، یک ملاقات حضوری با ر.د.ه های بالا می توانند به خواسته هاشون برسند.فرقی نمی کنه که خواسته،حق خودشون باشه یا زیاده خواهی.دچار ترس و نفرت میشم.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

کنار ماشینش تو اتوبان ایستاده بود و فریاد می زد.با دست می زد به سر و صورتش.جوان بود.می گفت آهای مردم کمکم کنید.دارن زنمو شوهر میدن.چند تا ماشین نزدیکش نگه داشته بودند.اما کسی پیاده نمی شد.انگار منتظر بودند که اگر خواست خودشو بندازه جلوی ماشینها،دخالت کنند.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

ساعت 10.5 شب هست.صدای شکستن یک شیشه میاد و به دنبالش صدای فریاد یک زن.همسایه ها از پنجره ها بر اوضاع نظارت می کنند.کسی کاری نمی کند.همه فقط نظر می دهند.در واقع کسی نمی تواند کاری بکند.مثلن زنگ بزنند و بگویند خانومت را نزن یا آرومتر بزن؟
یقین دارم که حالم زیاد خوب نیست.در شرایطی که هر آدم عاقلی کمی اشک می ریزد،فیلم بازی می کند،کوتاه می آید،من پررو بودم یا بی تفاوت.حتی بعدن بیشتر می خندیدم.بیشتر به اینکه جلسه شون داشت خراب می شد و آنها دست و پاشونو گم کرده بودند.خلاصه میان انواع و اقسام ح.اج.یها و س.ی.دها بودم.به جنبه های مختلف فکر میکردند و دائم سؤال می پرسیدند.خیلی بی ربط بود،اما اون که از همه سمتش بالاتر بود،اول درباره ی خودش و سمتهاش حرف زد. میگفت از کجا میای ،انگار از خارج آمدی .به ظاهر خودم فکر کردم لباسهام معمولی بود و آرایش نداشتم.یعنی در اثر گذشت زمان آرایش ناچیزم پاک شده بود. بعد هم وعده ی شب ماندن در و.ز.ر.ا رو داد.اینجا کمی نگران شدم،اما همچنان کوتاه نمی آمدم.شماره تلفن می خواستند،فقط شماره خودمو دادم.حتی فکر نکردم که دروغ بگم.کمی گذشت با همدیگر مشورت کردند.یکی که دائم میگفت تو جای دختر من هستی، نزدیکتر آمد و گفت که حل شد و بعد گلایه کرد که 10 دقیقه هست ما داریم جو را آرام می کنیم،شما کوتاه نمی آیید.شاید راست می گفت.کمی بعد تنها بودم و فکر می کردم حق با اون مرد بود،اما در نهایت من به کسی یا چیزی آسیب نرسانده بودم. بودم.قوانینی که نمی دانستم زیر پا گذاشته شده بود و البته به نظر آنها من گناهکار بودم، ولی نمی خواستند کاری بکنند،فقط می خواستند منو تحقیر کنند،اما من حس تحقیرشدگی نداشتم.راستش از دست خودم بیشتر عصبانی شدم که چرا اشتباه کرده بودم،چرا رفتار بچه گانه و نسنجیده کرده بودم و چرا محتاط نبودم و چرا شرایط را ساده در نظر گرفته بودم و چرا به حرفهای دوستم اعتماد کرده بودم .و در تمام این مدت،دوستم هم که با من همراه بود ناراحت موقعیت وارتباطات کاری خودش و البته مسوؤلیتهای تازه اش، بود و در اتاق دیگری مشغول ماست مالی شرایط بود.نمی دانم چرا هم ازش بدم آمد و هم دلم به حالش می سوخت.شاید حس می کردم که این شرایط تقصیر اون هم هست و اون باید پاسخ گو باشه،اما اون اونجا نبود.

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

خانه ی ساینا هستم.تلفن زنگ می زند.مادرش به سمت تلفن می رود.اما جواب نمی دهد وبا لبخند پیروز مندانه ای بر می گردد.ساینا از مادرش می پرسد چرا جواب ندادی؟مادرش جواب داد:عمه ات بود.حتمن با بابات کار داشت.منم جواب ندادم تا آتش بگیره.نگران نباش الان به موبایلش زنگ میزنه.من داشتم با چشمهای درشت شده نگاهشون میکردم.مادرش لازم دید که بخشی از دعواهای فامیلیشون رو توضیح بده.اما من فقط به لبخند رذیلانه اش فکر می کردم.حداقل می توانست پیش من کمی حفظ ظاهر کند.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

بچه که بودم از کفشهای پاشنه دار خانمها خیلی خوشم میامد.یک سال عید یک جفت صندل پاشنه دار طلایی بهم عیدی دادند.به خواهرم هم شبیه همون اما قرمز دادند.دنیای من خیلی خوب شده بود.حس اعتماد به نفسی زیادی داشتم وقتی میپوشیدمش.سالها میگذره و علاقه ای به خریدن یا پوشیدن کفش یا صندل پاشنه بلند ندارم.

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

پخش اخبار

خانه ی سانیا هستم.دارم بهش درس میدم.مادرش تمام زمانی که آنجا هستم،در آشپزخانه تلفنی مشغول دعوا کردن،زیراب زدن،فضولی در کار و زندگی اعضای فامیل وگزارش دادن کارهایی که انجام داده و سیر تا پیاز زندگی دیگران به سایر افراد فامیل هست.تمام ماجرا ها را برای همه تعریف میکنه و به همه میگه بین خودمون بمونه،بعد از 2 ساعت اعصابم داغون شده،میخواهم برم یقه اش رو بگیرم و بگم ساکت شو دیگه ،اعصابمو بهم ریختی و بگم آخه تو که همه چی رو برای همه میگی،چرا میگی بین خودمون باشه.پخش اخبار فامیلی که دیگه کپی رایت نداره.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

شبهای تهران رو در فصل پاییز بیشتر دوست دارم.خیابانها خلوته و هوا ملایم هست.

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

سوار مترو میشم.جایی برای نشستن نیست.خیلی شلوغه.کمی میگذره.خانمی که نشسته،میزنه به پای راستم.میگم بله؟میگه اسپری داری؟میگم نه،چیزی شده؟میگه نه،می خوام برم مهمانی میخوام خوشبو باشم.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

کاش آروم شده باشی،کاش مهربون باشی،کاش پس نزنی.از همه مهم ترکاش نرفته باشی

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

محل کار و زندگیش یک جا بود.هفته ها بود از اونجا رد می شدم.اونجا می دیدمش.نمی دونستم ماجرا چیه.داخل یکی از کوچه های فرعی بود.آدمهای اون محله وضع مالیشون خوب یا متوسط هست.اول کوچه یک کولر بزرگ قرار داشت که اطرافش پوشانده شده بود.پسر، 14 ساله باید باشه.بساط تعمیر کفشش داخل کولر بود. یک طرف کولر باز بود وکمی که نگاه کردم وسایل زندگی هم بود.بالش،پتو،چراغ قوه...حیرت و عصبانیت از این شرایط،به صورت نفسهای گرفته داشت از وجودم بیرون میامد.فکر می کردم شبها چطوری اونجا میخوابه.بعد فکر کردم که خوش شانسه که واسه کسی کار نمی کنه و کسی اذیتش نمی کنه.شاد و سر خوش بود.نمی دونم پوستش آفتاب سوخته بود یا چند ماه بود حمام نرفته بود.دومی محتملتر هست.
دلم برای مزه ی فالوده ی آلبالو خشک و زغال عخته تنگ شده.حال خوشی بهم دست میداد وقت مزه کردن فالوده.