۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من خیلی وقته دلم می خواد یک خونه داشتم که خیلی هم بزرگ نباشه،کوچک و دوست داشتنی باشه،مال خودم باشه،تو یک جای آروم باشه، حیاط داشته باشه و تو حیاطش باغچه داشته باشه و تو باغچه یک درخت خرمالو داشته باشه و درختش پر از خرمالو باشه و هر روز صبح برم خرمالو واسه خودم بچینم و بخورم و برای همسایه ها هم خرمالو بچینم.
دیروز یک همچین خونه ای دیدم.شاخه های خرمالو از دیوار بیرون آمده بودند و خرمالوها معلوم بودند.روی خرمالوها گرد و غبار نشسته بود.رفتم عقبتر.دیدم که اصلن خرمالوها رو نچیده اند.تعدادی خرمالو روی زمین افتاده بود.معلوم بود که کسی تو خونه زندگی نمیکنه.آرزوی من وجود داشت،اما نه برای من.

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

موهاشو نشونم میده."میگه دارم کچل میشم"میگم نه.میگه "چرا،موهام ریخته.شاید به خاطر رنگ و مش کردنهای مکرر باشه.البته من تا 37 سالگی رنگ نمی کردم.الان هم به اصرار همسرم رنگ می کنم.هم پول خرج کردن اضافه هست و هم باعث نابودی موهاست"راستش نظری ندارم.میگم"واسه تنوع خوبه"اما خوب که نگاه می کنم،میبینم موهاش واقعن کم هست.مرددم که توصیه کنم بره پیش متخصص پوست و مو یا نه.چیزی نمی گم.
کمی بعد میگه" شما چقدر با حوصله و آرامی"مؤدبانه لبخند می زنم و فکر می کنم که اون از کجا بدونه که من میتونمچقدر نا آرام باشم و وقت عصبانیت چقدر وحشتناکم.عجب هنر پیشه ای شدم. رفتارهای ناآرام من رو آدمهای زیادی ندیدند.اصلن تعدادی از اطرافیان از عصبانیتهای من فراری هستند.اما با خودم فکر می کنم که مدت کوتاهیه آرامشم بیشتره.منهای آرامش ظاهری که اکثر مواقع بوده،آرامش درونی هم مدتیه بیشتر شده.موهبت بزرگیه.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

برای تولد دوستم می خواهم کادو بخرم.خرید کردن برای دیگران رو دوست دارم.حس خوبی بهم میده.اینکه فکر کنم از چی خوشش میاد،چی احتیاج داره،چی چشمش رو گرفته و می خواهد بخره.اما فکر کنم وقت تولدش اینجا نباشه،بره سفر.و البته یک مشکل کوچک دیگه هم هست.الان جیبم خالی شده.پولی ندارم.برای خرج کردن ،اول به طور منطقی با خودم صحبت می کنم که آیا لازم است که مثلن این کار انجام بشه یا نه.مبلغی پول به کسی داده بودم که به روشهای مختلف داره منو میپیچونه و سعی می کنه آروم نگهم داره.بخش درد آورش این هست که من روی اینو ندارم که جدی بگم پولمو بده.چند ماهه منو به صبر دعوت می کنه.خسته شدم.قرار ما 10 روزه بود.حسابش از دستم در رفته.

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

میگه :"خیلی زحمت کشیدم تا راضیشون کردم که اجازه بدهند دخترم رو ببرم شمال.3 روز شمال بودیم.به هر دومون خیلی خوش گذشت.آدم با دختر 10 سالش بره شمال،مگه میشه بهش خوش نگذره؟"میگم:"تو که ازدواج نکردی!کدوم دختر؟میدونستم بدجوری مریض بودی اما فکر نمی کردم اینطوری باشی"میگه"3 سال هست که سرپرستش هستم.تو بهزیستی زندگی می کنه.این عکسش هست.ببین"عکس یک دختر زیبا رو می بینم.خنده داره اما دلم خواست دختر رو بغل می کردم.

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

میگه گنج پیدا کرده،میخندم.میگه باور کن.فکر می کنم هذیان میگه،بعدش میگه رفته بودند گردش،سگی که همراهش بوده،اون رو به محل دور افتاده ای می بره که تعدادی اشیاء قدیمی اونجا بوده.با خودم فکر می کنم که پرت و پلا میگه مثل همیشه.حالا فرض کن واقعی بوده،اون که دستش خیلی به دهنش میرسه،چرا اون پیدا کرده؟کاش یکی که بیشتر نیاز داشت،پیدا می کرد.نگاهش می کنم.اصلن قیافه اش به آدمهای صاحب گنج نمی خوره.پس شوخی کرده؟شاید نه.
تعریف می کنه که همیشه دوست داره که با نور شمع مطالعه کنه.واسه همین پول برقش خیلی کم میاد(البته قبل از هدفمندیها). یک میز چوبی زیبا کنار تختش میذاره که تلفن رو روی اون بذاره به همراه چندتا شمع.یک روز از خونه میره بیرون و شمعهای روشن باعث سوراخ شدن جاشمعی،سوختن میز کنار تخت،ذوب شدن تلفن،سوختن رو تختی میشه.وقتی میرسه خونه بوی سوختگی همه جا رو برداشته بوده.خودش، آتش رو مهار میکنه.اما دیوارها و سقف که قبلن سفید بودند،حالا سیاه شده بودند.نقاش، دیوارها رو مثل قبل میکنه.اما میگه این سقف حیفه.به دوستش میگه بیاد طرح و نقشهایی رو سقف کار کنه که تو خونه ی هیچ کس وجود نداره.حالا هر کس اتاق رو میبینه،میگه شگفت انگیزه و اون فقط لبخند میزنه و یاد بی احتیاطیش میفته...

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

تمام مدت دیشب خواب می دیدم که دارم از بلندی میفتم و کسی نیست که کمکم کنه،تنها هستم و ترسیده ام.وهر بار قبل از افتادن بیدار می شدم.متوجه می شدم که خواب بوده،اما می ترسیدم هنوز،از افتادن،از تنهایی،از مرگ اینطوری.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

بعد از مدتها رفتم کوه.جمعه ها عادت به رسیدگی به کارهای عقب مانده،رفتن به کلاس و... غیره داشتم.خواب بعد از ظهر جمعه هم که یکی از پدیده های دوست داشتنیه برای من.این جمعه سرم کمی خلوت بود و با یکی از دوستانم رفتم درکه.اول سعی کردم که دلیل بیارم و نروم.اما هرچی گفتم،براش یک جواب داشت.خلاصه رفتیم.اون حرفه ای بود ومن نبودم.بالا رفتن سخت بود برای من و او هم به کم قانع نبود.دائم حواس من رو پرت می کرد و می گفت 10 دقیقه دیگه می رسیم به ایستگاه اول .وما نیم ساعت می رفتیم و نمی رسیدیم.بالاخره تا جایی که همیشه می رفت،رفتیم و من تقریبن تمام شده بودم.برگشتن اما راحت تر بود.فقط احتیاج به توجه بیشتری داشت.الان حس خوبی دارم.فقط کمی پاهام درد داره.

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

بعضی خونه ها آرامش دارند.فرقی نداره خونه چه جوری باشه.خیلی مدرن باشه یا معمولی،کوچک باشه یا خیلی بزرگ.وقتی وارد میشی،پر از حسهای خوب میشی و دوست نداری اونجا رو ترک کنی.میشه مدتها روی یک مبل نشست و آروم شد.اما برای خارج شدن از بعضی خونه ها،آدم لحظه شماری می کنه.انگار دیوارها می فشارند آدم رو.بعضی آدمها راحت و ساده دوستت دارن،بعضی آدمها هم دوستت دارن اما بهتره اینه که از دستشون خلاص بشی.بعضی آدمها رو تلاش می کنی تا بهتر ببینی،اما چشمهاتو می بندی تا بعضی آدمها رو کمتر ببینی.بعضی حرفها رو میشه راحت و آسوده گفت.بعضی حرفها رو هم اینقدر تو دلت نگه می داری تا دلت بپوسه.

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

مدرسه ی ابتدایی ما نزدیک خانه مون بود.یعنی پیاده می رفتم و بر می گشتم.با خواهرم به یک دبستان می رفتیم.همیشه با اون می رفتم و با استرس می رفتم.چون همیشه دیر می کرد و باعث میشد من هم دیر برسم.در کل زندگیش هم این عادت رو داره و خیلی آروم با قضیه تأخیر بر خورد می کنه.
دوم ابتدایی بودم. هر روزبا یکی از همکلاسیهام بر می گشتم.وقت بر گشتن کیفهامون رو عوض می کردیم.نمی دونم ایده ی کی بود.کیف اون یک کیف قدیمی بود.از همانها که دوتا قفل و دو تا جیب روی کیف بود.مال من اما یک کوله ی سبز بود که روی جیبش عکس چند تا دختر و پسر بود.خیلی دوستش داشتم.از کیف همکلاسیم بدم میامد.نمی دونم چرا اون همه وقت اون شرایط تحمل کردم.حواسم بود که هیچ وقت مادرم نبینه.قبل از اینکه برسیم نزدیک خانه،کیفمو پس می گرفتم.مادرم بعضی وقتها جلوی در خانه منتظرم بود.یک روز چند تا دیگه از هم کلاسیها به ما رسیدند.کیف اون دستم بود.یادم نیست که چی شد که شروع کردیم به دویدن،شاید مسابقه گذاشتیم.من خوردم زمین و صورتم زخمی شد.دیگه کیفمون رو عوض نکردیم.چون مادرم میامد دنبالم.یا اینکه مجبور بودم که صبر کنم با خواهرم بیام.آخر اون سال خیلی خوشحال بودم که سال نکبت دوم تمام شده.

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

ما همیشه آدمهای نگرانی هستیم.حتی و قتی اوضاع مالی خوب هست،باز هم به فکر داشتن پول بیشتر هستیم.بگذریم از زمانی که اوضاع بد است و همه چیز را به شکل پول می بینیم.حالا فکر و ذکر همه شده پول.که چطور می توانند شرایط رو بهتر تحمل کنند.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

مدیر اجرایی محل کار قبلیم،آدم حسابگری بود.خانمش (که از همکاران قدیمی ما بود) از اون هم حسابگرتر بود.معمولن همه سعی می کردند که چندان کاری به کارش نداشته باشند.آدم خوبی بود،اما بدجوری کینه ای بود.از موارد حسابگریش میشه به این اشاره کرد که خانمش تعریف می کرد که ما مثلن اگر هوس قورمه سبزی کنیم،زنگ میزنیم از رستوران برامون بیاورند.چون حساب کردیم که 2 پرس قورمه سبزی تقریبن میشه 5000 تومان.اما اگر خودمون بپزیم،خیلی بیشتر خرج داره.
ما اگر مجبور بودیم که روزهای جمعه بریم سر کار،نهار رو برامون سفارش می دادند،همیشه آقای مدیر در اینجور موارد خانمش رو هم میاورد و مراقب بود که اول از همه به اون غذا بدهند تا توی خانه نیاز نباشه غذا تهیه بشه.البته خانمش می گفت که زیاد از اجاق استفاده نمی کنه.
آدمهایی که حریص هستند تا غذای نذری بگیرند هم شبیه اون دو تا هستند.کاش یک روزی تمام ماجراهای پختن نذری در بین مردم ما تمام بشه و هزینه اش برای کسانی که احتیاج به کمک دارند(مخصوصا بچه ها)مصرف بشه.

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

من تلاشمو می کنم که بعضی مناسبتها که یاد آور اتفاقات ناراحت کننده یا خیلی شاد(البته در گذشته) هستند را فراموش کنم.سعی می کنم تا اون روز را کاملن معمولی(مثل یک جمعه یا هر روز دیگر هفته)برگزار کنم،تا خاطرات به ذهنم هجوم نیاورند که مثلن 2 سال پیش این موقع کجا بودم،چی شد و...فرقی نمی کنه که روز مورد نظر اول مهر بوده،شب یلدا بوده یا مناسبتهای تقویمی.اینجوری میشه که یادم نمیاد که مثلن اول مهر کی گذشت،زمستان کی آمد ...

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

نداشتن قدرت تصمیم گیری خیلی سخته.یعنی اینکه آنقدر جوانب مثبت و منفی سنجیده بشه که انگار آدم حس کنه هر دودستش از طرفین کشیده میشه.در اینجور مواقع شخص دیگری ، شاید بتونه کمک کنه.اما وقتی تعداد این نفرات زیاد میشه،دیگه از حالت اول که قرار بوده به تنهایی تصمیم گرفته بشه هم بدتر است.

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

این خانمهایی رو دیدید که از مچ دست تا آرنج النگو دارند یا از سر و گردنشون طلا آویزون هست؟سرمایه گذاری بزرگی کردند تو زندگیشون.من الان حسرت می خورم که چرا هیچ وقت از طلا خوشم نیامد و دنبال خریدنش نبودم.

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

نفهمیدم چه وقت از اون شهرها بدم آمد.از یکیشون وقتی بهم گفته بودی میای و نیامدی و آنجا رفتی همایش بدم آمد.از یکی وقتی برای جلسه کاری رفتی آنجا،بدم آمد.از یکیشون وقتی آنجا رفتی دانشگاه بدم آمد.از یکیشون وقتی آنجا رفتی زندگی کنی بدم آمد.غافل از اینکه من از شهرها نباید متنفر میشدم.ایراد از تو بود.از اینکه هر بار می گفتی یک جا ساکن می شوی،اما همچنان متحرک بودی.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

این ترم یک مشغولیت خنده دار داریم.یک دختره ظاهرن به استاد دل بسته.سر کلاس حرفهای حساب شده میزنه.هر روز بیشتر درس میخونه.با کسی نمی جوشه.هر روز خوش تیپ تر میاد سر کلاس.یک جور تابلویی ابراز علاقه می کنه،از استاد عصبانی میشه،اخم می کنه وگاهی به استاد گلایه می کنه که شما منو مسخره می کنید.....استاد ماجرا رو فهمیده،همینطور چند تا از همکلاسیها.استاد کار خاصی نمی کنه و مثل همیشه رفتار می کنه.فقط کافیه استاد به دختر دیگری سر کلاس لبخند بزنه.چنان اخمهای دختر عاشق در هم میره که آدم وحشت می کنه.
سؤالی که همیشه داشتم این بوده که چرا همه ی صاحبان نمایشگاه اتومبیل(مخصوصن اونهایی که ماشینهای گران در نمایشگاهشون می فروشند)با شدت بیشتری در این ایام عزاداری می کنند و بعضی حتی در این مدت کارشون رو تعطیل می کنند و نمایشگاهشون تبدیل به محل عزاداری میشه؟

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

خمیر دندان... نداریم،چون تو تحریم هستیم،فعلن نمیاد.نخ دندان... فعلن نداریم،آخریشو دیروز تمام کردم.آخه تحریم هستیم.صابون ... تمام شده.فعلن نمیاد.البته 2 تا کانتینر تو راه هست،اما یک نفر هر دو رو خریده تا به قیمت دلخواهش بفروشه.آمپول... فعلن نمیاد به دکتر بگید یک چیز دیگه جایگزین کنه.
راست میگن تحریمها اثر نداره.چون ما برای بقا دست به هر چیزی می زنیم.اما اگر راهی نبود...تمام
گاهی وقتها موقع حرف زدن،یک حسی بهم دست میده.انگار صدای خودم رو از یک جای دیگر می شنوم و حس می کنم این صدا متعلق به کس دیگری است.

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

از یک سنی به بعد،خیلی سخت میشه به آدمهای جدید اجازه ی ورود به محدوده ی شخصی رو داد.محتاط و سخت گیر میشیم.شاید آدم مورد بحث مشکلی نداره،معقول و منطقی هست.اما یک جور مقاومت در برابر حضورش هست که ماهیتش واضح نیست.
بعضی وقتها می تونم تا مدتها ساکت بمونم بدون اینکه زحمت از بین بردن سکوت رو به خودم بدم.اصلن از اون سکوتی که اجباری برای از بین بردنش نیست لذت می برم.بعضی وقتها،سکوتم از نادیده گرفتن دیگران است.حوصله ی دیگران رو ندارم.بعضی وقتها هم مشغول فکر کردن هستم و ساکتم.سکوت هر جور که باشه،معنیش اینکه حرف نزدن از حرف زدن در شرایط مورد بحث،بهتره.کاش برای بقیه هم قابل درک باشه.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

چند روزه که تو چند تا اداره ی دولتی کار دارم و حتمن روال کار ادارات دولتی رو می دانید که باعث فرسایش اعصاب ارباب رجوع می شود.اول هر صبح سعی کردم با روحیه عالی بروم دنبال کارها و هر جا که می روم خوش برخورد و با انرژی باشم.اما هر چقدر می گذشت حالم در اثر رفتار بعضی کارمندها به هم می خورد.چند تا قانون مهم هم وجود داره(البته مطمئن هستم که کارمندان بسیار خوب هم در ادارات پیدا می شوند،اینها مشاهدات من از جاهایی است که خودم رفته بودم.) :
وقت ناهار مهمترین ساعت روز هست که نباید هدر برود.حتی تا جایی که می شود،باید آن را طولانی تر کرد.
یک کارمند نباید کارهای مربوط به همکارانش رو انجام دهد.
یک کارمند نباید دهنش رو بیش از حد باز کند تا انرژی هدر برود.نمی دونم بهترین جواب هست.
یک کارمند تمام عقده های دوران زندگی رو می تواند سر ارباب رجوع خالی کند.
اگر یک کارمند اشتباه کرد،نباید اشتباهش رو قبول کند،باید تقصیر را به گردن خود ارباب رجوع بیندازد و یا اینکه قهر کند و ارباب رجوع را به امان خدا ول کند.
گفتن اینکه برو فردا بیا،من امروز وقت ندارم،نوعی کلاس گذاشتن است.
البته به نظرم تمام این برخوردها با میزان تحصیلات کارمند،نسبت معکوس دارد.
و بالاخره اینکه کارمندان رده پایین،برخورد نامناسب تری دارند و بیشتر مدیران مؤدب هستند.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

بعضی وقتها پیش میاد که جایی هستم و مشغول کارهای روز مره.یک دفعه نفسم بالا نمیاد.دلم می خواهد اونجا نباشم.دلم می خواهد فکر نکنم به چیزی.می خواهم با تمام توانی که دارم،بدوم و از آنجا فرار کنم.اوایل یا خوردن یک لیوان آب و چند قدم راه رفتن بهتر می شدم.اما الان با اینکارها هم خوب نمی شم.شاید با چند تا نفس عمیق بتونم ظاهرمو حفظ کنم،اما فایده چندانی نداره.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

دیروز سوار مترو شدم.نسبتن خلوت بود.بعد از چند تا ایستگاه یک اقای میانسال سوار شد.نفسش بالا نمی آمد .چند نفر رفتن کمکش کنند.صورتش سرخ شده بود.می گفت من در تمام زندگیم مریض نشدم.حالا چی شده؟مردم می گفتند آروم باش.شاید به خاطر آلودگی هواست.حالش بدتر شد.چند نفر تصمیم گرفتند ایستگاه بعدی اونو ببرن بیمارستان.بردنش بیرون.نمی توانست راه برود.امیدوارم سالم باشه.همسر و فرزند داشت.قبل از اینکه حالش خیلی بد بشه.تلفنی باهاشون حرف زد.

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

در مملکت ما قوانین عجیبی اجرا می شود. س کینه محمدی یک زن متأهل بود که ظاهرن جز شوهرش با مرد دیگری رابطه ی عاشقانه داشته و شوهرش کشته میشه.نا صر محمد خا نی مردی متأهل بود که با زن دیگری جز همسرش رابطه ی عاشقانه داشته و همسرش کشته میشه.برخورد قانونی با این 2 نفر بسیار متفاوت هست.اولی محکوم هست و دومی آزاد.