من خیلی وقته دلم می خواد یک خونه داشتم که خیلی هم بزرگ نباشه،کوچک و دوست داشتنی باشه،مال خودم باشه،تو یک جای آروم باشه، حیاط داشته باشه و تو حیاطش باغچه داشته باشه و تو باغچه یک درخت خرمالو داشته باشه و درختش پر از خرمالو باشه و هر روز صبح برم خرمالو واسه خودم بچینم و بخورم و برای همسایه ها هم خرمالو بچینم.
دیروز یک همچین خونه ای دیدم.شاخه های خرمالو از دیوار بیرون آمده بودند و خرمالوها معلوم بودند.روی خرمالوها گرد و غبار نشسته بود.رفتم عقبتر.دیدم که اصلن خرمالوها رو نچیده اند.تعدادی خرمالو روی زمین افتاده بود.معلوم بود که کسی تو خونه زندگی نمیکنه.آرزوی من وجود داشت،اما نه برای من.