یکی از غم انگیز ترین لحظه های زندگی وقتی است که نیاز به کمک و حمایت کسی داری اما هر چقدر می گردی بین دوستانی که شماره تلفنشان رو داری،باهاشون زندگی کردی،خندیدی،گریه کردی،کار کردی،بهشون کمک کردی یا همکلاسی هستند یا تو فرندلیست مسنجر هستند،تو فیس بوک هستند،کسی رو پیدا نمی کنی.
۱۳۸۹ آذر ۹, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
مادر همکارم، جوان بود که بیوه شد.با 5تا بچه.زن ساده ای بود که خودش از خانه خارج نمی شد.راننده و ...بودند و کمکش می کردند.بعد از شوهرش اختیار زندگی رو پسر بزرگترش به دست می گیره.مادر باز هم مطیع هست اما اینبار در برابر پسرش.پسرش خیلی از داراییها رو به نفع خودش بر می داره.مادر به روی خودش نمیاره.به معنای واقعی مادر هست.با یک تفاوت عمده.تمام بازیهای فوتبال رو می بینه.اطلاعاتش در زمینه ی فوتبال عالی هست.همه ی وقت تنهاییش یا به نوه هاش اختصاص داره یا به فوتبال.وقت دیدن فوتبال،حواسش به هیچ کس و هیچ چیز نیست.به عنوان یک مادر ایرانی سنتی در بین همسالانش بی نظیر است.
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
دوستی داشتم که دانشجوی مهندسی بود.تعریف می کرد که 2 تا همکلاسی افریقایی داشتند و فارسی بلد نبودند و به جز زبان خودشون،زبان فرانسه بلد بودند.همه ی درسهای دانشگاهیشون به زبان فارسی بود.با هیچکس نمی تونستند رابطه بر قرار کنند.تنها کسی که زبان فرانسه بلد بود،پسری بود که اصلن اهل درس نبود و دائم دنبال مهمانی و خوشی و...بود.افریقایی ها تا اون و می دیدند،مثل بچه های کوچک بهش می چسبیدند و اون هم چیز زیادی بهشون یاد نمی داد به جز مقداری فحش که اونها اصلن متوجه زشت بودن معنیش نمی شدند.کلاس زبان فارسی هم می رفتند،ظاهرن براشون چندان مفید نبود.ماه اول بلد شدند که بگند: سلام.چطوری.
همینطور بگند:خداحافظ .چطوری. نمی دونم معلمشون کی بود که اینها حس می کردند کلمه ی چطوری رو باید بعد از خداحافظ به کار ببرند.ترم اول همه ی درسها رو با کمک استادها 10 شدند.اما بعد از چند ترم فهم زبان فارسی براشون راحت تر شد.فارسی خوب حرف می زدند.اما کلمه ای بود که همیشه به کار می بردند:چطوری.
۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه
سوار تاکسی هستم.تاکسی پراید هست و کوچک.دختر کناریم یک دسته گل بزرگ داره که میده به پسری که جلو نشسته تا گلها خراب نشه.موقع پیاده شدن داشت یادش می رفت گلها رو پس بگیره.شاید برای هر کسی پیش بیاد.اما راننده و بقیه مسافرها شروع کردند به تحلیل شرایط: همه ی دخترها همینطورند،نمی تونند حتی خودشونو جمع کنند،تنبل هستند،بی خاصیت هستند،ماشین لباسشویی ،ظرفشویی،جارو برقی و... هست و باز هم می نالند.در این بین آقای راننده شروع به صحبت کرد و گفت :من 28 سالمه،2 تا زن دارم و 4 تا بچه.هر 2 تا خونه هام همیشه تمیز هست.زنهام یکی از اون یکی بهتر.دختر هام گل هستند.یکی از دختر هام 21 ساله هست و دانشجو.پسری که جلو نشسته بود با حسرت گفت:2تا ؟من مدتهاست می خوام ازدواج کنم،اما...بعد یک دفعه گفت:اصلن شما چه جوری با این سن یک دختر دانشجو داری؟راننده گفت:یکی از زنهام،شوهر اولش شهید شده و من شوهر دومش هستم.
من داشتم تو ذهنم به انگیزه ی ازدواج راننده و همسرش، اختلاف سن راننده و خانمش و اینکه اون یکی خانمش می دونه یا نه ،فکر می کردم که به مقصد رسیدم.
۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه
ذهنم همیشه در حال برنامه ریزی بوده و اکثرن بهش استراحت ندادم.برنامه بیشتر روزهام مشخصه.اوایل دست خودم نبود.برای هماهنگ کردن کارهای مختلف مجبور بودم که برنامه ریزی مشخص داشته باشم.بعدتر کم کم این قضیه برام عادت شد. یعنی به مجرد اینکه تغییری تو شرایط کاری یا برنامه هام پیش می آمد،ذهنم شروع به طبقه بندی شرایط و تطبیق برنامه های جدید و قدیم می کرد و تا آخر قضیه پیش می رفت.
بعد خسته می شدم و هر بار لعنت به خودم می فرستادم که اینجوری نباشم.تصمیم گرفتم اینجوری نباشم و فکر کنم هر چه پیش آید،خوش آید.
۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه
۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه
یک همکار داشتم که چند سالی از خودم کوچکتر بود.دختر معقول و با منطقی بود.یعنی می شد باهاش حرف زد و بحث کرد .فقط عادت داشت که زیادی فحش به کار می برد.موقع حرف زدن براش مهم نبود که داره با کی صحبت می کنه یا از کی حرف می زنه.فرقی نداشت که ناراحته یا خوشحال.پدر و مادر و خود آدم یا سوژه مورد نظر رو مورد ملاطفت قرار می داد.البته حواسش بود و جلوی هر کسی این حرفها رو نمی زد.انگار با من راحت بود.یادمه بار اول که شروع کرد به فحش دادن چشمام گرد شد.حس کردم ناراحته و خواسته عصبانیتشو نشون بده.بعدن فهمیدم که این اخلاقشه.راستش برام عجیب بود.دوست داشتم بدونم وقتی ناراحت یا عصبانی میشه چکار میکنه.یکبار ناراحتیشو دیدم.آرام و بیصدا گریه می کرد.
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
یک نفر گوشی موبایلشو گم کرده بود.گوشی رو پیدا کردم.اما عجله داشتم،دنبال صاحبش نگشتم.فراموش کردم.تا شب که رسیدم خونه.شروع کردم به گشتن بین شماره ها تا مثلن به اسم یا پدر و مادر و منزل و...برسم.اما هیچ کدام اینها نبود.به یکی از شماره ها که چند باری تماس گرفته بود و من متوجه نشده بودم،زنگ زدم.یک آقای میانسال بسیار مودب بود که دائم تشکر می کرد.خودش بود.صاحب گوشی.داشتم ظاهرش رو برای خودم مجسم می کردم و اون داشت تعریف می کرد که در یک جلسه معنوی بوده و متوجه شده که گوشی موبایلشو گم کرده.بعد من داشتم جلسه معنوی رو برای خودم تجسم می کردم و حال آقای صاحب گوشی رو وقته میفهمه که گوشیشو گم کرده.
۱۳۸۹ آبان ۲۵, سهشنبه
۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه
پشت سر گذاشتن دوران کودکی رو میشه از آنجا فهمید که زخمها(جسمی و روحی )دیرتر خوب می شوند. بچه که بودم و موقع بازی زمین می خوردم و دست و پام زخمی می شد،بعد از یک یا دو هفته خوب می شد و اثری از زخم نمی ماند. تابستان امسال به لطف پستی و بلندی پیاده روهای شهر،خوردم زمین.مردم برای کمک کردن جمع شدند و به زحمت بلند شدم.هر روز پامو می بینم که هنوز خوب نشده و جای زخم روی زانوم مانده.
۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه
۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه
عمو،پدر و برادر یکی از همکلاسیهام تولیدی کت و شلوار مردانه داشتند.برش می زدند و می دوختند و می فروختند.چندتا دوزنده ی دیگر هم داشتند.تعریف می کرد که قرار بود صنف کت و شلوار دوزها یک مهمانی برگزار کند و تمام بزرگان این عرصه و صاحبان برند های داخلی کت و شلوار شرکت می کردند.پدر و برادرش یک هفته برای دوختن کت و شلوارشان وقت صرف کردند تا لباسشان بی عیب و نقص باشد.ظاهرا تمام همکارانشان هم سعی در دوختن و پوشیدن یکی از بهترین کارهایشان داشته اند.مهمانی در یکی از بهترین هتل های تهران برگزار می شود.مدعوین قبل از ورود به سالن معرفی می شدند و سایرین سر تا پایشان را با دقت می دیدند تا ایرادی از کارشان پیدا کنند و آن را پیراهن عثمان بکنند!
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
بار اولی که آشپزی کردم،12 سالم بود.مادرم قبل از اینکه از خانه بره بیرون،گفت برنج رو شستم.برای ناهار استانبولی درست کن.انگار که چند بار قبلن درست کرده باشم و بدونم.هیچ توضیحی نداد.من اندازه ی مواد رو نمی دونستم.به طور غریزی درست کردم.برنج ،شفته و بی نمک شد.تا مدتها مادر و خواهرم بهم می خندیدند.بار دوم بهم گفت ماکارونی درست کن.این یکی بد نشد فقط گوشت چرخ کرده رو خوب تفت نداده بودم.باز هم بهم خندیدند.نتیجه این شد که تا مدتها موقع آشپزی استرس داشتم.در کل آدم خلاقی شدم در آشپزی.اما ترجیح می دهم که دست پختم برای خودم باشه تا اینکه دیگران بگند چرا غذا اینطوریه،من ذرت دوست ندارم،من کلم نمی خوام،من قارچو اینطوری نمی خورم،اینجوری نمی خوام،باید اونجوری باشه....
۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
می خواهد یک نامه رسمی بنویسد که دوباره برگرده سر کار قبلیش که ازش استعفا داده بوده.تعریف می کنه خیلی کار خوبی داشته .می پرسم چه کار می کردی.می گه :تو دانشگاه کار می کردم.9 صبح می رفتم سر کار.تا 11 تو دفترم می خوابیدم.بعدش چند تا تلفن می زدم.بعدش می رفتم تو محوطه و فضای سبز دانشگاه قدم می زدم و با کارگرها صحبت می کردم.مسؤول فضای سبز بودم.ساعت 1 هم برای نهار می رفتم و بعدش ساعت کارم تمام می شد.حقوقم خوب بود.می پرسم چرا استعفا دادی؟می گه دنبال یک کار بهتر و راحت تر بودم اما پیدا نکردم.
۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
دیرم شده بود.عجله داشتم.دستم هم پر بود.یک دفعه یک نفر یک کاغذ آورد جلوی صورتم.یک پسر 18 ساله بود.تراکت پخش می کرد.واقعن دوست دارم بدونم اینجور تبلیغ اثر داره یا نه.من معمولن این جور وقتها،می گم مرسی و قبول نمی کنم.چون می دانم چند قدم بعد باید بندازمش تو سطل زباله.یاد2 ماه پیش افتادم.با برادرم بیرون بودم.بلا استثنا تمام تراکتها رو می گرفت و به من هم می گفت بگیر.می گفت بگذاز زودتر کارشون رو تمام کنند و راحت بشوند.دستمو بردم جلو.تراکتو گرفتم.یک نگاه انداختم.انگار که آب ریخته باشی تو لانه ی مورچه ها.جماعت زیادی پیدا شد که تراکت پخش می کردند و من هم ازشون می گرفتم.
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)