۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

یک نفر گوشی موبایلشو گم کرده بود.گوشی رو پیدا کردم.اما عجله داشتم،دنبال صاحبش نگشتم.فراموش کردم.تا شب که رسیدم خونه.شروع کردم به گشتن بین شماره ها تا مثلن به اسم یا پدر و مادر و منزل و...برسم.اما هیچ کدام اینها نبود.به یکی از شماره ها که چند باری تماس گرفته بود و من متوجه نشده بودم،زنگ زدم.یک آقای میانسال بسیار مودب بود که دائم تشکر می کرد.خودش بود.صاحب گوشی.داشتم ظاهرش رو برای خودم مجسم می کردم و اون داشت تعریف می کرد که در یک جلسه معنوی بوده و متوجه شده که گوشی موبایلشو گم کرده.بعد من داشتم جلسه معنوی رو برای خودم تجسم می کردم و حال آقای صاحب گوشی رو وقته میفهمه که گوشیشو گم کرده.

هیچ نظری موجود نیست: