۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

با الی تو دفتر هستیم.داشتیم در مورد تعطیلات حرف می زدیم. بی مقدمه میگه واسه بارداری اقدام کرده.می دونستم که خودش نمی خواهد بچه دار بشه.شوهرش هم آدم فهمیده ای هست و با این قضیه کنار آمده.تا این اواخر مادرشوهرش خیلی بهش گیر می داد.اما ماه پیش فوت کرد و پیگیرترین آدم این قضیه ساکت شد.وقتی بهم گفت،تعجب کردم.توضیح داد که دیگه خسته شده از توضیح این قضیه که نمی خواد باردار بشه.اما دست از سرش بر نمی دارن.
تا جوانترهاازدواج نکردند،خانواده ها گیر می دهند به ازدواج.بعدش هم به 1 سال نکشیده گیر میدن به بچه.در این حد که هر کس که از کنار زندگیشون رد میشه،میگن چرا بچه ندارید.انگار با وجود یک بچه خیالشون راحت میشه.بس کنید دیگه.چقدر تو زندگی مردم سرک می کشید.

بیکاری

سر کلاس هستیم.استاد هنوز نیامده.ابی یک آقای میانسال و خوش مشرب وصاحب نظر در اکثر مواردهست و خانمش تو کلاس بغلی هست .یکی از خانمها ازش می پرسه"شما چه کاره هستید؟"با جدیت میگه:"هیچی" خانمه میگه که جدی بوده و ابی در پاسخ میگه که 4 سال هست اخراج شده و بیکار هست . بنا به دلایلی دیگه در هیچ جا نمیتونه استخدام بشه.دارم فکر میکنم که مخارج یک زندگی حداقل دو نفره رو چطوری تأمین می کنه و کلن چه جوری میتونه هنوز هم لبخند بزنه بعد از این همه وقت بیکاری.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

راست و دروغ مسأله این است!

1-من امروز خیلی بی ربط یک دروغ گفتم و بعدش مجبور شدم چندتا دروغ دیگه هم بگم.صبح برای کاری رفته بودم یک اداره ای که معروف نبود.یعنی در ورودیش هیچ تابلو یا نشانی از اداره نداشت.بیشتر به خانه شبیه بود.به هر حال رسیدم به نگهبانی،ازم پرسیدن که اسمم چیه و با کی کار دارم.منم گفتم.وقتی رفتم بالا به همه چیز شک کردم.فکر کردم که اصلن لزومی نداره که واقعیت رو بگم(یادم رفته بود که پایین اسمم رو گفتم.)همه چیز که تمام شد،خانم مسوؤل اسممو پرسید.ترکیبی از اسم چندتا از دوستامو گفتم.یک دفعه خانمه گفت پس چرا پایین یک اسم دیگه گفتی.از اینجا به بعد سناریوی من شروع شد و با تلاش زیاد تمامش کردم.
2-اینجایی که رفته بودم،تست راستگویی و دروغ سنجی می گرفت ازداوطلبینی که از برگزاری این تست خبر داشتند.به این صورت که یک سری سیم و الکترود به سر وصل می کردن(شبیه وقتی که نوار مغز گرفته میشه) و چند تا سیم هم به زیر چشم و بالای ابرو متصل می شد،یک سری عکس توی مانیتور با سرعت نمایش داده می شد که من فقط عکس پرویز پرستویی و محمدرضا فروتن رو می شناختم.درباره ی پرستویی باید راست می گفتم که می شناسمش و دکمه ای که کنار دست چپم بود رو فشار می دادم.درباره ی فروتن باید دروغ می گفتم و مثل سایر عکسهایی که نمی شناختم باید دکمه ای که کنار دست راستم بود رو می فشردم.خانمه بهم گفته بود که خیلی کم پلک بزنم.اما بعد از تست بهم گفت که اینقدر پلک زدم،نتایج نشون میده که من اکثر مدت چشمم بسته بوده. متأسفانه دروغگوی خوبی نبودم و نمودارها با قاطعیت می گفت که من دروغ می گم .تست بعدی درباره ی راستگویی بود.باید زمانی که عکس پرویز پرستویی نمایش داده می شد،کلید سمت چپ رو فشار می دادم.راستگوی خوبی بودم.
این برنامه برای تشخیص دروغگویی قاتلین کاربرد خواهد داشت،البته اگر تأیید شود.خانمه می گفت ظاهرن که تا الان خوب جواب داده و احتمالن در آینده از این برنامه استفاده خواهد شد.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

هدف:نابود کردن حس زندگی

ساعت 8.5 شب است.سوار تاکسی هستم.یک مسافر دیگه هم سوار شده.معلومه عصبانیه.کمی با تلفن حرف می زند،درباره ی خریدن گوشت و مرغ.تلفنش که تمام می شه میگه "تا وقتی یارانه ها هدفمند نبود،من 2 جا کار می کردم و خانمم یک جا،اما همیشه آخر ماه کم می آوردیم.حالا که قراره هدفمند بشه،فکر کنم باید باز هم یک شیفت دیگه کار کنیم.خسته شدم به خدا"این سمبل یک مرد ایرانی مستأصل بعد از هدفمندی یارانه هاست.
هر جا که قدم می گذارم،فکر و ذکر مردم دنبال یارانه هاست و اینکه بعد از هدفمندی تا چه حد وضعیت مالی و زندگیشون بدتر می شود.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

درد سوختگی

1- ساعت 8.5 رسیدم خونه.مادرم تو آشپزخانه نشسته .صورتش با لایه ی سفید کرم پوشانده شده.بوی کرم و لوازم آرایش یا چیزی شبیه اون هم به مشام میرسه.سرخوشانه میگم:چه ماسکی زدی؟با ناراحتی نگاهم میکنه.میگه سر و صورت و گردنش با آب داغ سوخته.خشکم میزنه.رفته مطب دکتر.بهش دو نوع پماد داده و گفته ماه بعد مجددن باید پیش دکتر بره تا ببینه برای ترمیمش چه کار باید کنه.امیدوارم اثر سوختگی از بین بره.دیشب با خواهرم صحبت میکردم.میگفت که ظاهرن خیلی شدید بوده و دکتر گفته هر کاری از دستش بر بیاد،میکنه.
2- سارا تعریف می کنه که جمعه رفته بوده کافی شاپ و قبل از اینکه سفارش بده، میره دستشویی.آب دستشویی داغ بوده و چنان فریادی میزنه که یکی از کارکنان آنجا میاد و میپرسه که خانم چیزیتون شده؟سارا هم هیچ جوابی نمیده و فقط سعی میکنه که با سوختگی بدنش کنار بیاد.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

اگر کبودیها سخن می گفتند

داره درد دل میکنه.میگه عمر روزهای خوب یک رابطه میتونه کمتر از مدت زمان خوب شدن کبودهای سرخوشانه ای باشه که موقع هیجان انگیز شدن یک رابطه بوجود می آید.هنوز اون کبودی ها ی لذت بخش هست، اما انگار دلش با من نیست.حتی خودش هم کمتر هست.یعنی خیلی سرش شلوغه.اون روزها ،خوب بود.کلی خاطره ایجاد شد.میگه اینجور عاشقیت روزگارمو تلخ کرده.چرا من همیشه روابط نزدیکم در جاهای غیر معمولی مثل یک دفتر کار متروک،آپارتمان خالی و بدون هیچ وسیله ای باید باشه؟میگه خسته ام.دلم یک رابطه ی آرام و معمولی رو می خواد.این هیجانات بی ثمر خسته ام کرده.

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

تحقیقات بسیار مهم

راضیه نشست تو دفتر ما.داشتم در مورد یک سری مسائل حرف می زدم.تأیید می کرد حرفامو اما حواسش نبود.یک دفعه گفت صبح که می آمدم محل کار( تقریبن نزدیک کوههاست،یک جای خلوت که گاهی وقتها پسر و دخترهایی که سرنشین ماشینها هستند،حماسه هایی می آفرینند) ،جلوی در ورودی یک آقای محترمی سر راهم سبز شد. گفت داره یک تحقیق برای دانشگاه انجام می دهد و ازش خواسته یک پرسشنامه رو پر کنه.با چند سؤال معمولی شروع میشه.راضیه سختش بوده کاغد رو بگیره دستش و پر کنه.آقای محترم بهش میگه که بیاد تو ماشین اون و بقیه سؤالها رو جواب بده.میره تو ماشینش.سؤال ها وارد وادی مسائل خصوصی و روابط.... میشه.راضیه مثل یک آدمی که احساس کنه نتیجه ی زندگی آدمهابسته به جوابهای اون هست، با جدیت تمام پرشنامه رو پر میکنه.آقای محترم می پرسد که دور کمر شما چنده؟راضیه میگه نمیدونم.آقاهه میگه بذارید من اندازه بگیرم.راضیه میگه نه حدودن می دونم چقدره.در اینجا راضیه از خواب خرگوشیش بیدار میشه و میفهمه ماجرا چیه.با خشونت از ماشین میاد بیرون و کمی دور میشه.از کنار دیوار نگاه میکنه.بعد از مدتی آقای محترم یک طمعه ی 18 ساله پیدا میکنه.راضیه میگفت بعد از مدتی دیدم که دختر سوار ماشین شده و آقاهه داره دور کمرشو اندازه میگره.در اینجا راضیه زنگ میزنه 110 و ماجرا رو تعریف می کنه وشماره ماشینو میده.پلیس قهرمان ازش میخواهد که بره دختر رو نجات بده.راضیه داشته میلرزیده و نمی تونسته کاری کنه.دختر هم در این لحظه از ماشین میاد بیرون.متأسفانه تحقیقات اون آقا نا تمام می مونه . میره تا از دختران دیگری نظر خواهی کنه.
راضیه هنوز داره میلرزه.

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

آب پرتقال وذکر همراه آن

سوار تاکسی هستم.دخترک روی پای مادرش نشسته و داره آب پرتقال می خوره.با قلپ اول میگه یا حسین،با قلپ دوم میگه میرحسین.این کار رو تا وقتی که آب پرتقال تموم بشه،میگه.خیلی زیاد لذت بردم.