۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

تغییر

باید درباره ی تغییر می نوشتم و کسانی که از تغییر استقبال می کنند و آنهایی که با آن مخالفند.یک متن کوتاه درباره ی خوبیها و بدیهای تغییر نوشتم اما بیشتر به خودم فکرمی کردم که تا چه حد با تغییر موافقم.از کوچکترینها شروع می کنم.من آدمی هستم که دوست ندارم بالشم عوض بشه.بر حسب اتفاق اگر شرایطی پیش بیاید که مجبور بشم منزل یکی از اقوام بمانم،نمی توانم بخوابم.من از مسافرت طولانی خوشم نمی آید.دوست دارم زود برگردم خانه و اتاق خودم.من دوست دارم شغل ثابت داشته باشم.الان هم کم بودن حقوقم رو تحمل می کنم،اما نمی خواهم دنبال کار جدیدی باشم.حوصله ی همکاران جدید و رفتارهای مصنوعی را ندارم.من دوست دارم روند زندگیم معلوم باشه.حجم زیاد اتفاقات پیش بینی نشده، من رو عصبی می کند.من دوست ندارم کسی برنامه ی روزانه ام رو عوض کنه.تغییر برنامه هام را با اکراه می پذیرم.از کسانی که برنامه ها و قرارهای از پیش تعیین شده رو بهم می زند،بیزارم.دوست دارم تو حاشیه ی امن زندگیم قدم بردارم.دیگه از آزمون و خطا استقبال نمی کنم.دنبال امنیت و آرامش هستم.اما زیاد موفق نبودم در این زمینه.هر بار که یک کار پیش بینی نشده انجام دادم،نتیجه ،خوب نبوده .من آدم جاه طلبی نیستم و دنبال یک زندگی ساده ام.متأسفانه هیچ کدام از این اخلاقها زیاد خوب نیستند.
مادرم میگه پدرم هم از تغییر بدش میاد و میترسه.منم با تغییر میانه ی خوبی ندارم،اما نمی ترسم ازش.

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

خرید به یاد ماندنی

سیما عاشق خرید کردن از فروشگاه هایی هست که اجناس رو حراج می کنند.همیشه هم با افتخار لباسها و کفشهایی که در حراج، یک سوم قیمت اولیه خریده را نشون ما میده.از آخرین شاهکارش در فروشگاه نایک تعریف می کرد.یک کیف فوق العاده زیبا و جادار و مطمئن رو در حراج یک سوم قیمت اصلی خریده و بابتش 54000تومان داده بود.وقتی می خواسته بیاد بیرون چشمش به جورابها میفته که قیمتشون 18000 تومان بوده.با خودش حساب می کنه که 3 جفت بر می داره ،قیمت هر سه با هم میشه 18000 تومان.میاد سمت صندوق.صندوقدار میگه 54000 تومان.چشماش گرد میشه و میپرسه مگه حراج نیست.جواب میشنوه که حراج شامل جوراب نمیشه. اون هم پول رو میده و به این ترتیب قیمت 3 جفت جوراب با کیف برابر میشه.حالاهم دلش نمیاد جورابها رو بپوشه!

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

گوشی تلفن،شئ بی خاصیت

میگه: هیچ وقت درک نمی کنم چرا بعضیها دوست دارن از پشت تلفن ببوسمشون.من خوشم نمی یاد به جای گردن،لب،صورت و... گوشی تلفن که شئ هست رو ببوسم.حس خوبی نداره.احساس سرخوردگی می کنم.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

یاد یاران

بعد از مدتها دارم سبزی پاک می کنم.سبزی پاک کردن از کارهایی هست که با دیگران لذت بخشه،اما تنهایی کسل کننده است.یاد دوران دانشجویی و زندگی در خوابگاه میفتم.زهره همکلاس و هم اتاقم بود.اهل تبریز بود و حسابی خانه دار و تا حدی وسواس.این اخلاقش روی منم اثر گذاشت و تا حدی وسواس شدم و هستم.یادم میاد که ما زندگی مرتبی در خوابگاه داشتیم.همیشه سفره ی رنگینی داشتیم.خلاصه، دیگران با تعجب به ما نگاه می کردند.البته با دوستان دیگر هم،هم اتاق بودیم در این سالها.اما زهره شخصیت غالب بود.همه ی ما باهاش کنار می آمدیم.نمی دونم چرا.من مثل همیشه دوشت نداشتم کسی دلخور باشه.پس تا حد ممکن سعی می کردم که با دیگران کنار بیام.نظر اولیه دیگران در مورد من این بود که دختر گنده دماغ و سردی هستم که با دیگران نمی جوشه و البته فیس و افاده هم زیاد داره.اما با گذشت زمان نظر دیگران عوض می شد.ملیحه هم بود که خیلی محافظه کار و البته درسخوان بود.سارا زرنگ بود و صورت معصومی داشت و همیشه در سخت ترین شرایط هم سعی می کرد نمازشو بخونه.فرزانه هم عاشق داشتن بوی فرندهای مختلف و زندگی راحت بود.تصور این جمعیت در حالت سبزی پاک کردن،خندیدن،گریه کردن،درس خواندن،شیطنت هم لذت بخش و هم ناراحت کننده هست.چند سال از اون روزها گذشته؟هم کم و هم زیاد.
دیروز صبح مادرم بهم گفت که با پدرم می رن سفر.خوبه که ما بچه ها با همیم.البته زیاد هم بچه نیستیم.اما حس خوبیه که مدتی میشه هر جور که دلمون می خواد زندگی کنیم.یعنی زندگی ساده و بدون مراعات کردن.از اینکه مجبور نباشیم دائم اخبار ببینیم یا سریالهایی که مادرم دوست داره،تظاهر نکردن به خوشحالی و....
کلن بعد از مدتها حس خوبیه.ما، پارتی و مهمانی راه نمی اندازیم.فقط از خلوت موجود لذت می بریم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

بی مصرفها!

دیگه شال یا روسری نمی خرم.تعداد زیادی شال یا روسری دارم که اصلن استفاده نکردمشون.منم از 7 صبح تا 7 شب یک مقنعه سرم هست و وقتی برای استفاده از اونها ندارم.

به کودکی که زاده نمی شود*

نمی دونم چرا یاد تابستان 87 افتادم.شاید به خاطر درد پریود،خبر اینکه بچه ی الی تا الان سالم هست و به احتمال زیاد دختره،یا آرزوی امروز مادرم که می گفت امیدوارم سال آینده این موقع ازدواج کرده باشی، یاد اون روزها افتادم.یادم می یاد که اون روزها خیلی می رفتم مطب دکتر زنان.تازه فهمیده بودم یک جور کیست دارم که البته خیلی بزرگ بود و با دارو برطرف نمی شد.نظر بیشتر دکترها جراحی بود و البته اونهایی که لازم می دیدند،توضیح می دادند که احتمالن کامل برطرف نمی شه.خودم هم خیلی تحقیق کردم و فهمیدم که بعد از جراحی حتمن دوباره به وجود می آید.چون کاملن نمیشه برداشته بشه.تا اینکه بعد از کلی انتظار دکتر دیگری ویزیتم کرد.یک خانم خیلی مهربان هست.با آرامش توضیح داد که نمی خوام جراحی کنم.سعی می کنیم کوچکترش کنیم.برام داروهای خاصی نوشت.یادم میاد که می رفتم سونوگرافی.معمولن تنها می رفتم.بیشتر،خانمهای باردار میومدن اونجا.با مادرشون یا همسرشون.خنده ام می گرفت.منم باردار بودم.اما بچه ی من پوچ و اضافی بود.موقع سونوگرافی فقط خودم می دیدمش و هیچ کسی نبود که از دیدنش خوشحال بشه.
بعد مدتی کوچکتر شد و من هنوز می رفتم پیش دکتر.یکبار برام استراتژیشو توضیح داد.گفت سعی می کنم تا حد ممکن کوچکش کنم.تو ازدواج می کنی و من کمکت می کنم که باردار بشی.اونوقت اون خیلی کوچکتر میشه و موقع زایمانت خارجش می کنم.خنده ام گرفته بود.برای اون،بچه یا بابای بچه یا نفس ازدواج مطرح نبود.درمان کامل من مهم بود.پرسید ازدواج می کنی؟گفتم که فعلن تو برنامه هام نیست.گفت اینطوری سخته.بعد از اون گیر دادن مادرم هم بیشتر شد.و منم یاد گرفتم که چیزی بهش نگم،وقتی درد دارم،مسکن ازش نگیرم.حوصله ی نصیحت شنیدن نداشتم و ندارم.
یادمه که می دونستی چه مشکلی دارم و همیشه پیگیر بودی که دکتر بهم چی گفته.منم هر بار مختصر می گفتم.توصیه دکتر رو هم گفتم.
اون وقت چیزی نگفتی.یک بار که با هم بحث می کردیم،خیلی بی ربط گفتی که من دوست دارم با تو ازدواج کنم تا مشکلم حل بشه.چیزی زیادی بهت نگفتم.فقط گفتم که من مشکل چندان بزرگی ندارم که قرار باشه این رابطه حلش کنه.نگفتم که من به ازدواج یا بارداری به عنوان راه حل مشکلم نگاه نمی کنم.نگفتم که اگه بخوام باردار بشم ،علیرضا به نظرم مناسبتره تا پدر بچه باشه.علیرضا خواستگارم بود و تو می دونستی.اگر می گفتم،حتمن به نظرت خائن بودم. و البته تو با همه ی شرایطی که تحمیل می کردی،هیچوقت خائن نبودی.یادمه که دلم شکست و البته بار اول یا آخر نبود.به نظرم حقم بود.تقصیر خودم بود.
اون کیست هنوزم هست و باهاش کنار آمدم.اما،تو ...
*"به کودکی که هرگز زاده نشد" :عنوان کتابی از اوریانا فالاچی

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

شادی ناب

همیشه روزها و ساعتهای قبل از سال نو رو از خودش بیشتر دوست دارم.این همه شور و انرژی در زمانهای دیگر دیده نمی شه.زمان دقیق شروع این حس بهاری رو نمی دونم .قبل از سال نو اشتیاق و شادی نابی هست که بعد از اون نیست.بعد از سال نو گاهی اوقات مجبورم به کسانی که از دیدنشون خوشحال نمی شم،لبخند بزنم و...مجبورم به سؤالهای همراه با کنجکاویشون در مورد خودم جواب بدهم و حوصله اینها رو ندارم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

خاطرات خنده دار!

داشتم این خبر رو می خواندم.برای الی تعریف کردم و هر دوتامون هم تعجب کردیم و هم خندیدیم.یاد ماجراهای زیر هم افتادیم:
1)الی تعریف کرد که دختر خاله ای داره که ماما هست وسالهاست در شهرستان مشغول به کار شده.اوایل کارش خیلی خجالتی بوده.از وظایفش سر زدن به خانمهای روستاهای دور افتاده هم بوده.در یکی از همین سر زدنها به یکی از خانمها چندتا ک.اندوم میده و میگه که به آقاتون بگین استفاده کنه.لزومی نمی دیده که توضیح بده که به چه دردی می خوره.دفعه ی بعدی که میره به همون خانم سر می زنه،خانمه میگه که شوهرم گفته دیگه از اونها که دادید استفاده نمی کنه.علت رو می پرسه.خانمه توضیح میده که شوهرم گفت که خیلی بد مزه هست.در اینجا خانم ماما با چشمهای گرد شده می پرسه که اون رو چه جوری استفاده کردید؟خانمه توضیح میده که من بازش کردم،با چاقو خردش کردم و ریختم توی غذای شوهرم.شما گفتید که براش خوبه.در این موقع خانم ماما حیا رو کنار می ذاره و با جزئیات توضیح میده که باید چه جوری ازش استفاده کرد.
2)چند سال قبل بود که یکی ازدخترهای همکارم بعد از نهار رفت تا نخ دندان بخره و منم ازش خواستم تا برام آدامس بخره.اول میره سوپرمارکت که آدامس بخره.اما شلوغ بوده.پس میره داروخانه که نخ دندان رو بخره.به یکی از خانمهای پشت گیشه میگه که نخ دندان بهش بده.خانمه میره و میاره.در همین حین چشم همکار باهوشم میخوره به بسته هایی که روش نوشته بوده ریلکس.فکر میکنه که اینها حتمن آدامس رژیمی ریلکس هستند.به خانمه میگه من یک بسته از این آدامسها می خوام.خانومه اخم می کنه.فکر می کنه همکارم داره مسخره می کنه و کلن دیگه محلش نمی ذاره.اونم تعجب می کنه.همون موقع یک پسر حدودن 18 ساله میاد و به خانمه میگه من یک بسته از این ک.اندومها می خوام.تازه همکارم میفهمه چه کار کرده.با خجالت از داروخانه میاد بیرون و دیگه پاشو اونجا نمیذاره.