۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

روزهاي پاييزي

عجب روزي بود،ديروز.دلگيرانه ي پاييزي.هر كاري هم كني خوب نمي شه.چون من ديگه آدم قبلي نيستم.انگار خمارم.هميشه منتظر 1 اتفاقم كه معمولن نميفته.جمشيديه تو شب قشنگه اما بايد حسش باشه.وقتي نباشه و بري ،احتمالن مثل من مريض مي شي ،بر مي گردي خونه.
خسته ام.تب دارم.گلو درد دارم.مچم درد مي كنه.همه با هم...ديشب هم نخوابيدم.فقط به خاطر تحويل 1 گواهي اومدم سر كار كه صاحبش نيومد.منم حس برگشت به خونه رو نداشتم.شايد چيزاي شوري كه ديشب خوردم يا اون كيك شكلاتي مونده حالمو بد كرده.
كاش زودتر ميرفتي.تكليف خيلي ها معلوم ميشد.هنوز مونده تا بري.من ديگه حوصله ندارم.
شايد تب منم تب رفتن باشه.رفتن خودم يا تو .نمي دونم.هدف ندارم.ذهنم كار نمي كنه. مي ترسم از همه چيز.هيچ تصميمي نمي تونم بگيرم.دلم مي خواست يكي بود دستمو مي گرفت براي چند روز.دلم مي خواست نفرت يا بي تفاوتي كه تنها حس هاي فعلي من هستند ،كم رنگتر بودند.

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

1-يكي از سخت ترين كارهاي عالم گريه نكردن موقعي كه لنز داخل چشم آدمه هست. باعث ميشه آب از بيني آدم سرازير بشه.
2-متروهميشه سرشار از صحنه هاي ديدني هست.اما اينبار صحنه ي عجيبي ديدم.من منتظر قطار بودم ،قطار سمت مقابل آمد. مشغول فكر كردن بودم كه در قطارمقابل 2تا دختر رو ديدم كه مشغول عشق ورزيدن بودند.
3-هميشه خيلي خوشحال بودم كه مجبور نيستم از مكانهايي رد بشم كه كلي خاطره ي 2 نفره دارم از اونها.(البته اتو مجتبي 1 استثناء و اجبار هست كه هر روزتحمل مي كنم).تابستان امسال در يك دوره كلاس شركت كردم كه مجبور بودم از اين مكانها هم عبور كنم.آخر تابستان خوشحال بودم كه تمام شد اين دوره.از هفته ي آينده متأسفانه يك دوره جديد كلاس دارم و مجبورم باز هم از اين محل ها عبور كنم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

من و رابرت

وقتي كوچك بودم،كارتونها جالب تر بود.حتمن الان كلي كارتون مياد تو ذهنتون. يكي از اين كارتونها كه من خيلي دوستش داشتم و به حال و هواي اين روزها مي خوره،بچه هاي مدرسه ي والت بود.عجب آهنگي داشت تيتراژش.يكي ديگه هم زمزمه ي گلاكن بود.كاش مي شد دوباره مي ديدمش.يا مثلن سفرهاي گاليور كه خانواده معتقدند اگر من چند سالي زودتر به دنيا آمده بودم،مي توانستند ادعا كنند كه شخصيت gloomy توي اون از روي من كپي برداري شده است.
اما كارتوني كه مدتي است ذهن منو به خودش مشغول كرده،رابرت،مردي كه نمي خواست آدم بزرگ باشه هست.نمي دونم رابرت رو يادتون هست يا نه؟رابرت يك آدم بزرگ بود كه زياد حوصله ي چيزي رو نداشت.ظاهرن از كارش خوشش نمي آمد،هميشه در حال خيال پردازي بود وقت راه رفتن پا شو روزمين مي كشيد.موقع نشستن يا راه رفتن قوز مي كرد.انگار نا نداشت.هميشه خميازه مي كشيد.به نظرم شباهت بسيار زيادي به رابرت دارم(البته من خميازه نمي كشم.چون كلن خيلي كم مي خوابم و زياد علاقه اي به خواب ندارم).اون وقتها كه بچه تر بودم هر وقت اين كارتون رو مي ديدم،با خودم مي گفتم،اه .اين رابرت عجب آدم بي خاصيتي هست.مگه ميشه كسي اينجوري باشه؟حالا مي بينم بله،ميشه.دقيقن نمي دونم از كي اينجوري شدم.شايد 1 سالي هست كه از كارم لذت نمي برم و 9 ماه هست كه خيلي خيالپردازي مي كنم،يعني بيشتر از يك آدم نرمال.يادم هست كه روزهايي بود كه با علاقه مي آمدم سر كار.محل كار اينقدر مي خنديدم كه گاهي اشكم سرازير مي شد!كجا رفت اون روزها؟به هر حال فكر كنم قصه از اونجا شروع شد كه نامردي هاي اين سيستم كاري خيلي بيشتر از حد نرمال شد.البته نه لزومن در حق من .در حق كساني كه بيشترين بار كاري بر روي دوش اونها بود.اما نه تنها احترامشون پابرجا نبود بلكه حقشون رو هم نمي دادند.خيلي از اين آدمها يا خودشون طاقت نياوردندو رفتند يا خيلي اساسي زيرابشونو زدند.من هم همچنان به شيوه ي رابرت وار دارم به كارم به ادامه مي دهم.و همچنان حرص مي خورم كه چرا حقوق قانوني خودم رو بهم نميدن.اونجاست كه وارد فاز خيالپردازي مي شوم.اوجش هم صبح هاست كه بايد مسيري رو پياده تا محل كار برم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

يك چهارشنبه ي آرام

1- امروز هوا خيلي تميز و لطيف هست.احتمالن به خاطر باران ديشب هست.شايد هم بخشي از تميزي به خاطر اينه كه ماشينها كمتر تو خيابان هستن.پاييز هم به طور محسوسي قابل لمس هست.
2- ديروز قرار ملاقاتي با مدير يك موسسه داشتم.قبلن هم آنجا رفته بودم.هر بار 1 ساعت معطل شده بودم.اينبار هم سر وقت رفتم به اين اميد كه شايد ملاقات به موقع انجام شود.افسوس!مثل هميشه بود.نيمه هاي انتظار رفتم و از منشي خداحافظي كردم كه برم.نذاشت.خواهش كرد و كلي دليل آورد.منم موندم.
اينبار انتظار زياد بد نبود.با خانمي هم صحبت شدم كه او هم در حال انتظار بود.شروع كرد به صحبت از زندگيش.بعد از 10 سال،ماه گذشته از انگلستان برگشته بود ايران.شغلش دبيري بود.با 1 مرد انگليسي ازدواج كرده بود و1 دختر 7 ساله داشت.درگير كارهاي ثبت نام دخترش بود.خودش هم در بدو ورود بر اثر جوگرفتگي چندتا كار تأليف قبول كرده بود كه بعدن فهميده بود چيزي براش نميمونه بعد از تأليف.از شوهرش مي گفت كه بايد دنبالش باشه تا قرار مصاحبه هاي كاريشو تنظيم كنه و... ميگفت من ايران كه بودم ازدواج نكردم چون از ماهيت وجودي مردهاي ايراني خوشم نمي آمد اما حالا معتقدم كه مردها همه 1....هستن(من شرمنده ام،نقل قول بي كم و كاست هست)از غذا ايراد ميگيره ،به خانمه ميگه حرفات مثل خنجر ميمونه و قلب رو سوراخ ميكنه. البته خانم ميگفت زبان انگليسي زياد قابليت كنايه و طعنه رو نداره !
بالاخره زمان ملاقاتش فرا رسيد و رفت.عجب دل پري داشت!كمي بعد ملاقات من هم انجام شد.
3- ديروزكلوپ معلمين ...ما رو به صرف افطار دعوت كرده بود.ساعت 2 بعد از ظهرsms فرستادند كه اگر نمي آييد اطلاع دهيد.من حوصله رفتن نداشتم.زنگ زدم به مرجان ببينم ميره يا نه.در دسترس نبود.مي دونستم بعد از امتحان عملي هفته ي پيش حالش بده.زنگ زدم به زهره.گفت كه نه اونم با نمره ي كسب كرده دل و دماغ رفتن نداره.منم كه خوب مثل زهره بودم.نتيجه گرفتيم كه واسه تلافي خبر نديم كه نميريم .نهايتش اينه كه اونها چندپرس غذا بيشتر سفارش ميدن.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

در حال يادگيري هستيم!

ديروزبراي دوره دوم تو كلاسهاي بورس شركت كردم.يكي از همكاران 2 ماه پيش اينجا رو بهم معرفي كرده بود.استاد از اصول اوليه بورس صحبت كردند.قسمتهايي از حرفاش جالب بود.مثلن اينكه با اين نرخ تورم ما ميراث جالبي براي نسل آينده نداريم.فكر كنم نسل بعدي 2برابرما نسل قبليشونو لعنت كنن!خوب فكر كني دركشون مي كني.ديگه اينكه تو بورس كلن بايد به پول فكر كني و قدرت ريسك پذيريت بالا باشه.1نكته جالب اينكه بورس ما اينقدر كوچيكه كه بيل گيتس ميتونه اون رو بخره!
استاد 1 ضرب المثل فرانسوي جالب هم گفت:"من اگر چيزي براي نسل بعدم نداشته باشم،جونمو براش ميدم."البته من از درست يا غلط بودن اون اطلاعي ندارم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

شنبه هاي من

شنبه ها هميشه روزهاي عذاب آوري بودند واسه من.زماني كه مدرسه مي رفتم كه مثل همه حوصله ي مدرسه رفتنو نداشتم.بعدتر شنبه ها مجبور بودم با قطار برم شهر محل دانشگاه.حالا هم شنبه صبح هميشه سر درد دارم.چند ساعتي طول مي كشه تا شنبه رو درك كنم.