۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

من و رابرت

وقتي كوچك بودم،كارتونها جالب تر بود.حتمن الان كلي كارتون مياد تو ذهنتون. يكي از اين كارتونها كه من خيلي دوستش داشتم و به حال و هواي اين روزها مي خوره،بچه هاي مدرسه ي والت بود.عجب آهنگي داشت تيتراژش.يكي ديگه هم زمزمه ي گلاكن بود.كاش مي شد دوباره مي ديدمش.يا مثلن سفرهاي گاليور كه خانواده معتقدند اگر من چند سالي زودتر به دنيا آمده بودم،مي توانستند ادعا كنند كه شخصيت gloomy توي اون از روي من كپي برداري شده است.
اما كارتوني كه مدتي است ذهن منو به خودش مشغول كرده،رابرت،مردي كه نمي خواست آدم بزرگ باشه هست.نمي دونم رابرت رو يادتون هست يا نه؟رابرت يك آدم بزرگ بود كه زياد حوصله ي چيزي رو نداشت.ظاهرن از كارش خوشش نمي آمد،هميشه در حال خيال پردازي بود وقت راه رفتن پا شو روزمين مي كشيد.موقع نشستن يا راه رفتن قوز مي كرد.انگار نا نداشت.هميشه خميازه مي كشيد.به نظرم شباهت بسيار زيادي به رابرت دارم(البته من خميازه نمي كشم.چون كلن خيلي كم مي خوابم و زياد علاقه اي به خواب ندارم).اون وقتها كه بچه تر بودم هر وقت اين كارتون رو مي ديدم،با خودم مي گفتم،اه .اين رابرت عجب آدم بي خاصيتي هست.مگه ميشه كسي اينجوري باشه؟حالا مي بينم بله،ميشه.دقيقن نمي دونم از كي اينجوري شدم.شايد 1 سالي هست كه از كارم لذت نمي برم و 9 ماه هست كه خيلي خيالپردازي مي كنم،يعني بيشتر از يك آدم نرمال.يادم هست كه روزهايي بود كه با علاقه مي آمدم سر كار.محل كار اينقدر مي خنديدم كه گاهي اشكم سرازير مي شد!كجا رفت اون روزها؟به هر حال فكر كنم قصه از اونجا شروع شد كه نامردي هاي اين سيستم كاري خيلي بيشتر از حد نرمال شد.البته نه لزومن در حق من .در حق كساني كه بيشترين بار كاري بر روي دوش اونها بود.اما نه تنها احترامشون پابرجا نبود بلكه حقشون رو هم نمي دادند.خيلي از اين آدمها يا خودشون طاقت نياوردندو رفتند يا خيلي اساسي زيرابشونو زدند.من هم همچنان به شيوه ي رابرت وار دارم به كارم به ادامه مي دهم.و همچنان حرص مي خورم كه چرا حقوق قانوني خودم رو بهم نميدن.اونجاست كه وارد فاز خيالپردازي مي شوم.اوجش هم صبح هاست كه بايد مسيري رو پياده تا محل كار برم.

هیچ نظری موجود نیست: