الان ،یکی از بی ادعاترین و ساده ترین آشنایانم،کسی هست که ندیدمش.ایرانی نیست.چند سال پیش باهاش چت کرده بودم.اون موقع اسپانیا بود.بعد مدتی دوباره پیداش شد و چت کردیم.انگلیسی حرف می زنیم.فارسی هم بلده.اما فارسی اون برای من نامفهومه. از اسپانیا آمده بود بیرون یا اخراج شده بود.قبلن نمی دونستم چه کاره هست.برام توضیح داد که در بازار یکی از کشورهای همسایه کار می کنه.راحت گفت که بار می بره.معنی اسمش زندگی هست.بیشتر اعضای خانواده اش مرده اند.قبلن زن داشته.اما ازش جدا شده.میگه زنش خیلی آزارش داده،خسیس بوده.الان هم با پدرش و برادرش زندگی می کنه.آرزو داشته که بره فرانسه.اما راهش ندادند.آدم راستگویی هست و این کلی ارزش داره و اینکه سعی می کنه زندگی را راحت سپری کنه.و اینکه معتقد هست اگر خیری برای کسی ندارد،آزار هم نداشته باشد.این خصلتی هست که کم پیدا میشه.
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
متنفرم از کارهای اداری.از اینکه هیچ کدام از کارمندها کمکم نمی کنند وقتی سؤال دارم.از اینکه اطلاعات ارباب رجوع بیشتر از کارمندها هست.یاد یک همکار قدیمی افتادم که در شعبه ی دیگر این اداره بود.شماره تلفونشو نداشتم.یکی دیگر از همکارانم چندین بار ازش کمک خواسته بود.شماره اشو از همکارم گرفتم.ریجکت کرد.اس ام اس زدم.جواب نداد.بی خیال شدم و از اداره آمدم بیرون.امیدوارم در آینده روند کارها به خاطر امروز دچار مشکل نشود.
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
بعد از مدتها به هم برخوردیم.حالش رو پرسیدم.گفت که بد نیست.حال خانمشو پرسیدم.گفت خبر نداره.ازش جدا شده.یخ کردم.کم سن بودند.با عشق ازدواج کردند.کمی فکر کرم.یاد آخرین صحبتها با خانمش افتادم.حرفاشو جدی نگرفته بود.خیلی قبل خانمش بهم گفته بود که عاشق شده،عاشق یک پسر دیگه و می خواد که شوهرشو رها کنه . ازم قول گرفته بود این مطلب بین خودمون باشه.نمی دونم شوهرش الان از قضیه ی اون پسر خبر داره یا نه.چیزی نگفت.منم به قولم وفادار موندم. می گفت که خیلی عذاب کشیده و مادر خانمش هم آزارش داده.یاد اون دفعه افتادم که با خانمش تلفنی حرف می زدم.پرسیدم شوهرت خوبه،کجاست؟با آرامش گفت.کنار اتاق نشسته.گریه می کنه.دعوا کرده بودند.
شاید زود تصمیم گرفتند.به هر حال فعلن جدا از هم هستند.اما ظاهرن هیچ کدام تمایلی به ادامه زندگی مشترک ندارند.
۱۳۸۹ بهمن ۵, سهشنبه
داره درباره ی ایده ها و کارهاش حرف می زنه.چند بار موبایل و تلفن روی میزش زنگ می خوره.جواب می ده.بعد به صحبتش ادامه می دیده.چند باری به موبایلش نگاه می کنه و کمی از خوش دورتر می کنه.صداشو میاره پایین و میگه اینقدر چیزهای عجیب شنیدم،احتمال اینکه کسی از طریق تلفن حرفامونو بشنوه هست.میگم واسه چی؟میگه:خوب دیگه.به نظرم توهم داره و زیاد فیلم پلیسی دیده.از اینجا به بعد،با اینکه فاصله مون زیاد نیست اما حرفاشو نمی شنوم.تظاهر می کنم که می فهمم.فقط منتظرم حرفاش تمام بشه و خداحافظی کنم.
ما هیچ وقت زیاد با فامیل پدرم رفت و آمد نداشتیم.نه اینکه اصلن آنها را ندیده باشیم یا نشناسیم.با اینکه پدر و مادرم فامیل هستند،اما روابط گرم و صمیمانه ای با آنها وجود نداشته.بچه که بودم،مادرم می گفت آدمهای خوبی نیستن و بعد، از هر کدام چیزهای مختلفی تعریف می کرد که اغلب خوشایند نبود.عمه ها و عموها همیشه برای من موجوداتی بودند که به احتمال بسیار زیاد ما رو دوست نداشتند(به جز یکی از عموها که خانمش از فامیلهای نزدیک مادرم بود.) پدرم هم مقاومتی نمی کرد.یا براش مهم نبود یا حوصله ی جر و بحث نداشت یا هر چیز دیگه....بعدن فهمیدم که عمه هام آدمهای معمولی هستند.مثل همه ی عمه ها.عموها هم آدمهای خوب و با محبتی هستند.مادرم دلش نمی خواسته عرصه ی قدرتش آسیب ببینه.با وجود آنها قدرتش آسیب می دیده.دوست داشته بر همه تسلط داشته باشه،اما در حضور اونها نمی تونسته.مادرم حتی زمانی که حس کرد قدرتش در حال آسیب دیدن هست،با نزدیکترین افراد به خودش هم جنگید و قطع رابطه کرد.دوست داشتم همه چیز معمولی تر بود،نه اینکه در حسرت خانواده ی پدری باشم.برای کودکی خودم متأسفم.الان هم برای سامان دادن به روابط فامیلی دیر شده و سخت هست.یعنی نیاز به کمک و حمایت هست که فعلن وجود نداره.
۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه
آدم بسیار موجهی به دوستم پیشنهاد کار داده بود.شرایط کاری خوبی بود،درآمد خوب،مسیر خوب و پیشرفت کاری...به دوستم گفته بود که در همه چیز آسیستان من میشی.فقط در انتها در لفافه بهش گفته بود که پارتنرش هم باید باشد.دوستم شوکه شده بود.باور نمی کرد که آدم به این محترمی که جای پدرش هست،هم ممکنه چنین چیزی مورد نظرش باشد.وقتی ماجرا رو تعریف می کرد،از عصبانیت می لرزید.آخرش گفت می دونستم شانس ندارم و این پیشنهاد یک جاش می لنگه.به من نیامده که کار درست داشته باشم،یا مجبورم اندازه ی چند نفر کار کنم،یا حقوق کافی نمی دهند یا شبیه این آخری...
۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۱, سهشنبه
یک سری از آدمها همیشه شاکی هستند.نه اینکه شاکی بودن کار بدی باشه،اما دسته ای از شاکیها دوست دارند به دیگران گیر بدهند.اعصاب طرف مقابل رو خرد کنند تا ته دلشون شاد باشه که کسی خوش نیست.انگار هرقدر آسته بری و بیای،باز هم دلیلی برای ناخوشی هست.نه از زندگی خودشون لذت می برند،نه میذارن اطرافیان و دوستان شاد باشند.بعد از مدتی حلقه ی دوستانشان خالی می شود و این بار به ترکهای دیوار گیر می دهند و دچار توهم توطئه می شوند.تحمل کردن این آدمها واقعن سخته.به نظرم توهم قدرت هم دارند.اینکه به همه زور بگند،همه چیزو خراب کنند تا مطمئن بشوند که شخص مهمی هستند،انحصارطلب باشند،اما از داراییشون استفاده نکنند،منزجر کننده هست.
آخرین باری که رفتم سینما رو دقیقن یادم نمیاد،فقط یادم هست که تنها رفتم.یادم هست که روزهای جشنواره فجر بود.یادم نیست که چه جوری وقت کردم که برم.بعد از اون دیگه حس و حال سینما رو نداشتم.فیلم خوبی نبوده یا اگر بوده من حوصله یا وقت نداشتم.اما چند وقته دلم می خواد برم سینما ولی تنبلی می کنم.یعنی عصرها تنبلی می کنم و همیشه بین خونه یا سینما،خونه برنده میشه.مدتی بود که دل و دماغ رفتن سینما رو هم نداشتم.دوست دارم سر راهم باشه و برم که البته سر راهم سینما هست اما زمان فیلم،من باید جای دیگری باشم.از الان دارم تلاش می کنم که هفته ی دیگه برم.اما نمی دونم تا هفته ی دیگه چی پیش میاد.
۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه
۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه
سوار تاکسی شدم.یک آقای میانسال هم سوار شد.بعد یک مسافر دیگه هم به راننده گفت منو هم سوار کن،پول ندارم.التماس کرد و راننده سوارش کرد.قیافه ی عجیبی داشت،لباسهای نامرتبی پوشیده بود.راننده می شناختش.قبل از اینکه سوار بشه،گفت این پسره عقب افتاده هست.پسره سوار شده بود و داشت حرف می زد.می گفت بابام پول نمیده بهم،میگه با اتوبوس برو.کاش خوب بشم،یک زن پولدار بگیرم.راننده هم سر به سرش می ذاشت و با لحنی که باعث به هم خوردن حالم می شد،حرف می زد و می خندید.پیاده شد و راننده گفت که پسره به مفتی سواری عادت داره.وقتی پیاده شدم،فهمیدم که کرایه منو یک ونیم برابر حساب کرده.ظاهرن راننده فقط پسره رو برای سرگرمی سوار کرده بود.تصمیم گرفته بود کرایه اون رو با من و اون آقای میانسال حساب کنه.منم حوصله جر و بحث نداشتم.
خواب می دیدم که مادرم وقتی سبزی پاک کردنش تمام شده،بامبوها رو شکسته.بامبوها مال من بودند.وقتی به این خونه آمدیم،گشتم و بهترین بامبوها رو خریدم،مراقبشون بودم،قلمه می زدمشون.گاهی اوقات پدر و مادرم مثل هر چیز دیگر که دخالت در اون رو وظیفه ی خودشون می دونستند،سراغ بامبوها هم می رفتند.بامبوها بخشی از وجودم بودند و شکسته شدن اونها غم انگیز بود.وقتی فهمیدم که بامبوها سالم هستند،نفس راحتی کشیدم.
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه
دیشب تاکسی پیدا نمی شد.سوار یک پراید مسافربر شدم.تمام مدت راننده داشت با موبایلش صحبت می کرد.انگار بک خانم بود.ظاهرن قرار بود ازدواج کنند.راننده در محل کارش دعوا کرده بود.ظاهرن در یک کافه یا رستوران کار می کرد.می گفت دیگه نمی ره اونجا چون صاحب اونجا داره اذیتش می کنه.فقط منتظره کار ماشینهای سنگینش درست بشه،روزی 250هزار تومان درآمد داره.می گفت در این صورت به طرف صحبتش هم روزی 20هزارتومان میده.می گفت بعدش فقط میره عشق و حال می کنه.کار نمی کنه.میره شمال خونه میخره و....گفت و گفت وگفت.به نظرم همش آرزوهاش بود.بعدش به طرف صحبتش گفت که تو منو زیاد دوست نداری،چون جورابهای منو نشستی وقتی ازت خواستم.اون هم درباره ی اینکه اگر می شد،حتمن ماشین لباس شویی رو روشن می کرد اما یک جوراب ارزش نداره.راننده گفت امشب مهمان داره و دوتا بطری..سفارش داده تا به مهمانها خوش بگذره.گفت که می خواد بره شمال،خونه ی خاله اش، استراحت و صفا کنه و اگر بخواهد با هم میرن.نمی دونم اون یکی چی گفت.اما راننده گفت که من مشکلی ندارم،اونجا خانه ی خاله ام هست و اونها به من مدیون هستند.من خیلی بهشون کمک کردم.
این حرفها خسته ام کرده بود و باعث تعجب هم بود.دلم می خواست راننده ساکت بشه.اما چاره ای نبود.وقتی به مقصد رسیدم،خوشحال و خندان بودم که رسیدم اما حرفهای اونها ادامه داشت.
۱۳۸۹ دی ۱۴, سهشنبه
انگار قبل از اتفاقات بد،قلب آدم چیزهایی رو حس می کنه،شاید یک جور واکنش دفاعی است.امروز عصر خانه ی سارا بودم.چای و شیرینی می خورم و همه چیز آروم بود.یک لحظه فکر کردم اگر الان یکی به گوشیم زنگ بزنه و یک خبر بد به من بده،چی میشه؟کسی بهم زنگ نزد.اما چند ساعت بعد اتفاقات بد افتاد.خسته ام،عصبی ام.می خوام برم خوراکی بخورم،مثلن نون و پنیر یا هر چیزی که از گلوی من بره پایین.
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
1.این اخلاق بدی هست که دائم از دیگران انتظار داشته باشیم.وقتی که ناراحتیم انتظار همراهی داشته باشیم اما وقت ناراحتی دیگران کناری بایستیم به این بهانه که طاقتشو نداریم و اگر مثل همین رفتار با ما بشه،آسمان رو به زمین بدوزیم.در این میان،داشتن دوستان بی ادعا ،نعمت بزرگی است که وقتی باهاش مواجه می شویم،باورش نمی کنیم.
2.دلم یک دسته گل بزرگ،پر از گلهای زیبا می خواد.
3.تصمیم گرفتم مثبت باشم،مثبت فکر کنم.اما واقعن خیلی سخته.
4.امروز به طور اتفاقی با یک همکار قدیمی مواجه شدم اما از دستش فرار کردم.نمی دونم اون هم منو دید یا نه.حوصله ی سؤالهاشو نداشتم،حوصله ی توضیح خواستنهاشو درباره ی خودم،زندگیم و...و اینکه دائم سؤال بپرسه تا ببینه من خوشم یا ناخوش و اگر ناخوشم،ته دلش خوشحال بشه و اگر خوش باشم یک گره ی بزرگ تو گلوش به وجود بیاد.
5.میگه تو آدم غیر طبیعی هستی.نه عصبانیتت نرمال هست و نه مهربونیت.شاید راست میگه.
6.از آدمهای قوی خوشم میاد.آدمهایی که آروم هستند و اهل شلوغ کردن نیستند.از آدمهای ضعیف خوشم نمیاد یعنی بیشتر دلم می سوزه براشون.
اشتراک در:
پستها (Atom)