ما هیچ وقت زیاد با فامیل پدرم رفت و آمد نداشتیم.نه اینکه اصلن آنها را ندیده باشیم یا نشناسیم.با اینکه پدر و مادرم فامیل هستند،اما روابط گرم و صمیمانه ای با آنها وجود نداشته.بچه که بودم،مادرم می گفت آدمهای خوبی نیستن و بعد، از هر کدام چیزهای مختلفی تعریف می کرد که اغلب خوشایند نبود.عمه ها و عموها همیشه برای من موجوداتی بودند که به احتمال بسیار زیاد ما رو دوست نداشتند(به جز یکی از عموها که خانمش از فامیلهای نزدیک مادرم بود.) پدرم هم مقاومتی نمی کرد.یا براش مهم نبود یا حوصله ی جر و بحث نداشت یا هر چیز دیگه....بعدن فهمیدم که عمه هام آدمهای معمولی هستند.مثل همه ی عمه ها.عموها هم آدمهای خوب و با محبتی هستند.مادرم دلش نمی خواسته عرصه ی قدرتش آسیب ببینه.با وجود آنها قدرتش آسیب می دیده.دوست داشته بر همه تسلط داشته باشه،اما در حضور اونها نمی تونسته.مادرم حتی زمانی که حس کرد قدرتش در حال آسیب دیدن هست،با نزدیکترین افراد به خودش هم جنگید و قطع رابطه کرد.دوست داشتم همه چیز معمولی تر بود،نه اینکه در حسرت خانواده ی پدری باشم.برای کودکی خودم متأسفم.الان هم برای سامان دادن به روابط فامیلی دیر شده و سخت هست.یعنی نیاز به کمک و حمایت هست که فعلن وجود نداره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر