دلم برای شاگردهام تنگ میشه،به غیر از چند تا،اکثرشون رو دوست دارم.اونهایی که لوس هستند،شیطونها،پرحرفهاو...همه دوست داشتنی هستند.هیچوقت جلسه ی دوم رو یادم نمیره.تو دفتر مدرسه بودم.یک دفعه شاگردها دورمو گرفتند و مشغول بلبل زبونی شدند.یکی هم منو محکم بغل کرد.ناخودآگاه هلش دادم و بعد یادم اومد که باید آرومتر باشم.آروم نوازشش کردم و خواستم بره سر کلاس.خیلی وقت بود که کسی اینطوری بی هوا بغلم نکرده بود و این هل دادن هم شبیه یک واکنش دفاعی بود.
روزی که درس نخوانده بودند،عصبانی بودم ازشون.گفتم که دیگه دوستشون ندارم.این براشون از نمره مهمتر بود.تمام این مدت فقط یکبار تحمل کلاسو نداشتم.تقصیر من نبود.برای هر آدمی پیش میاد.خسته و بیحوصله بودم و درد زیادی داشتم.اونها هم شیطنت می کردند.من حوصله ی خنده های زیرزیرکی شون رو نداشتم.داد کشیدم.هر معلمی میتونه تعداد محدودی داد بکشه در طول سال واگر زیاد بشه،اثر نداره.اون بار اول و آخرم بود.