۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

دارم روسریها رو نگاه می کنم.گوشه ی ویترین یک مدل مقنعه هست و با اتیکت اون رو معرفی کردند:"مقنعه ی مدل دلنوازان"
من این سریال رو ندیدم اما مثل اینکه واقعن روی مد تأثیر گذار بوده!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

بیخود نیست که کادر این مدرسه اینقدر چاقند.وقتی یک قنادی خوب نزدیک مدرسه باشه و هر روز به بهانه ای شیرینی خورده بشه،هیکل مدیر و ناظم و ...همین میشه.مهربان ترین آبدارچی هم اینجا دیدم.با اون راحت تر از چند تا همکار دیگه هستم.

به امید دیدار

دلم برای شاگردهام تنگ میشه،به غیر از چند تا،اکثرشون رو دوست دارم.اونهایی که لوس هستند،شیطونها،پرحرفهاو...همه دوست داشتنی هستند.هیچوقت جلسه ی دوم رو یادم نمیره.تو دفتر مدرسه بودم.یک دفعه شاگردها دورمو گرفتند و مشغول بلبل زبونی شدند.یکی هم منو محکم بغل کرد.ناخودآگاه هلش دادم و بعد یادم اومد که باید آرومتر باشم.آروم نوازشش کردم و خواستم بره سر کلاس.خیلی وقت بود که کسی اینطوری بی هوا بغلم نکرده بود و این هل دادن هم شبیه یک واکنش دفاعی بود.
روزی که درس نخوانده بودند،عصبانی بودم ازشون.گفتم که دیگه دوستشون ندارم.این براشون از نمره مهمتر بود.تمام این مدت فقط یکبار تحمل کلاسو نداشتم.تقصیر من نبود.برای هر آدمی پیش میاد.خسته و بیحوصله بودم و درد زیادی داشتم.اونها هم شیطنت می کردند.من حوصله ی خنده های زیرزیرکی شون رو نداشتم.داد کشیدم.هر معلمی میتونه تعداد محدودی داد بکشه در طول سال واگر زیاد بشه،اثر نداره.اون بار اول و آخرم بود.
یک صحنه ای در کارتون سرود کریسمس (همون اسکروچ خودمون) هست که شام خوردن اون خانواده ی فقیر و شاد رو نشان میدهد.مرد خانواده داره نخود فرنگی(همون نخود سبز) رو با کارد نصف می کنه و با چندگال میذاره تو دهنش.حس میکنم این روزها تعداد آدمایی که اینجوری هستند،خیلی زیاد شده.با کمی دقت میشه دید و عذاب کشید.دوست ندارم دقیق باشم و این چیزها رو بفهمم.

سیمای زنی در همین نزدیکی

یک نفر یک جایی گفته بود که یکی از زیباترین چیزهای دنیا،چهره ی یک زن بعد از عشق بازی با محبوب هست.جسم و جان هر دو خرسند هستند و این خرسندی رو میشه از شعاع چند ده متری دید و حس کرد.حالا شما گیر ندین که مردها هم همینطوری هستند.من فقط نقل قول کردم.اما اون روز که قیافه اش رو دیدم،حس کردم که این حرف چقدر درسته.زیبایی خاصی داشت که در حالت طبیعی ندیده بودم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

مخم سوت کشید!

دوستم مدتی برای انجام یک پروژه می رفت یک مرکز مشاوره.حالش از مشکلات موجود بد میشه.برام تعریف کرد.بیشتر تعجب کردم تا باور:
1-خانمی متأهل و میانسال با پسری که پیتزا می برد،جلوی منازل(خیلی فکر کردم،معادل فارسی اسم این شغل یادم نیامد).روابط بدنی آغاز می کند.بعد از مدتی پسر تهدید می کنه که باید کاری کنه تا دختر 18 ساله ی این خانم باهاش ازدواج کنه.اگر نه همه چیزو برای شوهرش تعریف می کنه.بعد از مدتی خانم دیگه پیداش نمیشه.کسی ازش خبر نداره.
2- یک دختر 17 ساله با 34 تا پسر در آن واحد روابط احساسی،عاشقانه،دوستانه،تنانه....داشته.مخ دختره هنگ کرده بوده بعد از مدتی.برای مشاوره میادومیگفت مادرم مجبورم میکرد تا جاییکه ممکنه دوست جنس مخالف داشته باشم تا بتونم در آینده روابط خوبی داشته باشم و موفق باشم.
3- دختری از پدرش 4 تا بچه داشت.وضع مالی پدر عالی بود و با کسی رفت و آمد نداشتند.تو یک خانه ی بزرگ و متروک شمال تهران زندگی می کردند.دختر تبدیل به یک موجود گنگ شده بود.نمی دانست چی شده...
4- همکلاسی های یک دختری که کلاس اول راهنمایی بوده و در یکی از مدارس نسبتاً معروف درس می خوانده،می خواستند باهاش رابطه ی جنسی داشته باشند.دختر کمی از نظر فهم این موارد،کند بوده.اما واسه مادرش تعریف می کنه.مادر می ره مدرسه و مدیر رو تهدید می کنه که به وزارتخانه شکایت می کنه.مدیر پیشنهاد رشوه می کنه.مادر فقط دست بچه را می گیره و میاد بیرون.حالا در مدرسه ی دیگری درس می خواند.
کافیه!....
توت فرنگیها اینقدر درشت و سالم بود که می ترسیدم بهشون دست بزنم.می ترسیدم مصنوعی باشد.