۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

روزگاری بود که درختهای بید مجنون دارای شاخه های سر به زیر بودند،اما این روزها اینقدر که آدمها از درختهای توت آویزان شده اند،آنها هم سر به زیر شده اند ولی با آسیب دیدگی.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

صبح بود،رفتم جلوی آیینه،خشکم زد،چشم چپم عجیب بود،مژه های پایین وجود نداشتند،ترسیدم،نمی دونم یکباره از بین رفته بود یا کم کم و من متوجه نشده بودم،چیزی به ذهنم نمی رسید.راه درمانی نبود،باید صبر می کردم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

میگه نمی دونم این تهران چی داره که وقتی اونجا هستی ممکنه عصبی باشی و روزی چند بار به فنا میری وقتی در ترافیک هستی،توی چاله آب میفتی،تاکسی گیرت نمیاد،دلت میگیره و...اما به محض اینکه از تهران دور میشی انگار که یک چیزی کم شده و راحت نیستی،به نظرم راست میگه،برای مدتی این تجربه رو داشتم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

افسرده و بیحال نشسته بودم،زنگ خانه را زدند،پیک بود،یک گلدان و یک کتاب از طرف مؤسسه آمده بود،همین که آنها به یادم بودند،کلی شادم کرد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

استاد گفت کمی بیا جلوتر،ناخن گیرش رو آورد و دو تا از ناخنهامو کوتاه کرد،گفت بقیه رو هم خودت کوتاه کن،برای گرفتن آرشه باید ناخنهات کوتاه باشه.شاگرد دیگری آمده بود،استاد جدی بود و شاگرد دیگر لبخند می زد و من عصبی بودم از اینکه ناخنم کوتاه شده،حس عدم تعادل یا حتی کچل شدن می کردم،فردا شب بقیه ناخنها رو کوتاه کردم.