۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

کمیته ی تحقیق و تفحص

یادم می آید دبستان که می رفتم،آخر دفتر یا کتاب یک چیزهایی می نوشتم.مثلن فلان کتاب یا فلان مداد رنگی و...را می خواهم.زود یا دیر هم به اون چیزها می رسیدم.مدرسه ی راهنمایی که می رفتم،معلم انشا اجبار کرده بود که باید خاطرات روزانه ی خودمون رو بنویسیم و سر کلاس بخوانیم.البته می توانستیم هر جا رو که خواستیم سانسور کنیم.کار جالبی بود و ما هم انجام می دادیم.من خاطراتمو توی یک سررسید سبز می نوشتم و دوستش داشتم.اما نمی دانستم که یکی دیگه هم اونو دوست داره و میخواند.مادرم ظاهرن گاهی اونو می خواند.یکبار موقع صحبت به چیزی اشاره کرد که من فقط تو دفترم نوشته بودم.فهمیدم که مادرم وسایل ما رو مورد تفحص قرار میدهد.خوشم نمیامد از اینکارش.حس آرامش و امنیت نداشتم.دیگه با جزئیات تو سر رسید نمی نوشتم.فکر می کنم تمام کشوها،کمدها و وسایل من و خواهر وبرادرمو می گشت ،حتی سطل آشغال اتاق رو هم بازرسی میکرد.دیگه عادت کرده بودیم.یکبار که خواهرم ازش پرسید چرا اینکارو می کنی،گفت تو جلسه ی اولیا و مربیان به تمام مادرها گفتند اینکارو بکنید.گفتند که باید مراقب بچه ها باشید و از این حرفها...حریم شخصی معنا نداشت.بعدها دوستم تعریف کرد که مادر اون هم دقیقن همینکارو می کرده و میکند.کمد،کشو و درب اتاقها نباید قفل می شدند،تا راحت بازرسی بشوند.در یکی از این تجسس ها محموله ی ک.ا.ن.د.وم برادر دوستمو کشف می کنه و چون ناراحتی قلبی داشت،دچار یک حمله ی قلبی میشود ومدتی بستری می شود.اما باز هم به کارش ادامه میدهد...

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

خنده داره.وقتی که نیاز دارم که کسی باشه بهم قوت قلب بده،بگه نترس،من هستم،نگاهت می کنم،اگر زمین خوردی دستتو میگیرم و هواتو دارم،کسی رو نمی بینم.وقتی که مشکلات کمرنگ میشن،از دور و نزدیک دیگران خودشون رو نشان میدن.شاید من زیاده خواه و پرتوقع هستم.واقعن نمی دونم.بعد از این همه وقت باید عادت کرده باشم.اما بازهم وقتی این چرخه تکرار میشه،دچار تعجب و ناراحتی میشم.اکثر این آدمها واسه بهتر کردن و قابل تحمل کردن شرایط زندگیشون گاهی وقتها مثل انگل به من چسبیدن اما هیچ کمکی به من نکردن.فقط شرایط منو به هم ریختن.

درمان ناپذیر

تلاش کردم اما هیچ وقت نتونستم رفتار متعادلی داشته باشم.یا صفرم یا یک.با اطرفیان،همکاران و... یا واقعن صمیمی و راحت هستم یا رابطه ی غیر قابل تحملی داریم که بسته به حوصله و شرایط یا نقش بازی می کنم یا کلن بی تفاوتم ،طوری که طرف متوجه میشه.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

گاوصندوق

سالها قبل تو خونه پدربزرگم یک گاو صندوق بود.یادم میاد وقتی کوچک بودم،همیشه دوست داشتم بدونم،توش چیه.برای همین هر وقت پدر بزرگم میرفت و درش رو باز میکرد،با کنجکاوی نگاه میکردم.گاوصندوق برای من نشانه ی پول و جواهرات بود.اما داخل گاو صندوق پدربزرگم مقداری کاغذ،سند خانه و یک باغ مشترک( که همیشه سرش دعوا بود ) و کمی پول بود و این منو مأیوس می کرد.بزرگتر که شدم فهمیدم که گاوصندق به معنای ثروت نیست.گاو صندوق میتونه خالی باشه.همه ی اینها امروز وقتی از جلوی مغازه ی گاو صندق فروشی رد میشدم،به ذهنم رسید.ظاهر آدمهایی که برای خرید میامدند،جالب بود.نمیشد تصور کرد ثروتمند هستند یا حساس به دارایی ها.آدمهای معمولی شبیه فروشنده ی سوپر مارکت،مکانیک یا حتی خانم خانه دار بودند.