یادم می آید دبستان که می رفتم،آخر دفتر یا کتاب یک چیزهایی می نوشتم.مثلن فلان کتاب یا فلان مداد رنگی و...را می خواهم.زود یا دیر هم به اون چیزها می رسیدم.مدرسه ی راهنمایی که می رفتم،معلم انشا اجبار کرده بود که باید خاطرات روزانه ی خودمون رو بنویسیم و سر کلاس بخوانیم.البته می توانستیم هر جا رو که خواستیم سانسور کنیم.کار جالبی بود و ما هم انجام می دادیم.من خاطراتمو توی یک سررسید سبز می نوشتم و دوستش داشتم.اما نمی دانستم که یکی دیگه هم اونو دوست داره و میخواند.مادرم ظاهرن گاهی اونو می خواند.یکبار موقع صحبت به چیزی اشاره کرد که من فقط تو دفترم نوشته بودم.فهمیدم که مادرم وسایل ما رو مورد تفحص قرار میدهد.خوشم نمیامد از اینکارش.حس آرامش و امنیت نداشتم.دیگه با جزئیات تو سر رسید نمی نوشتم.فکر می کنم تمام کشوها،کمدها و وسایل من و خواهر وبرادرمو می گشت ،حتی سطل آشغال اتاق رو هم بازرسی میکرد.دیگه عادت کرده بودیم.یکبار که خواهرم ازش پرسید چرا اینکارو می کنی،گفت تو جلسه ی اولیا و مربیان به تمام مادرها گفتند اینکارو بکنید.گفتند که باید مراقب بچه ها باشید و از این حرفها...حریم شخصی معنا نداشت.بعدها دوستم تعریف کرد که مادر اون هم دقیقن همینکارو می کرده و میکند.کمد،کشو و درب اتاقها نباید قفل می شدند،تا راحت بازرسی بشوند.در یکی از این تجسس ها محموله ی ک.ا.ن.د.وم برادر دوستمو کشف می کنه و چون ناراحتی قلبی داشت،دچار یک حمله ی قلبی میشود ومدتی بستری می شود.اما باز هم به کارش ادامه میدهد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر