یکی از چشمهام دچار مشکل شده بود و نیاز به جراحی داشت.جراحی همراه با بی حس موضعی(با یک سرنگ انسولین مایع بی حسی به پلکم تزریق شد) داخل مطب انجام شد.قسمت بد ماجرا این بود که چشممو با یک گیره باز نگه داشته بودند و البته تقریبن همه چیز رو می دیدم،می دیدم که تیغ داره به چشمم نزدیک میشه و...بخیه ای درکار نبود،فقط پانسمان و خونریزی که با فشار دستم باید جلوشو می گرفتم.بعد از مدتی که بی حس برطرف شد،من بودم و درد و مسکن که راه به راه می خوردم تا درد کم بشه.حالا بعد از دو روز بهترم،پانسمان رو برداشتم،اما هنوزم کمی درد هست و چشمم کمی متورم هست.
۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه
دنبال یکی از مدارکم می گردم.همه جا را گشتم.همه ی کاغذهای قدیمی،نامه ها،پاکت های نامه،نوشته هام وقتی دلم گرفته بوده،کارتهای تبریک سال نو که همکلاسهای مدرسه داده بودند(بعضیهاش مربوط به 16 سال پیش بود!)،رسید های بانک،دفترچه های یادداشت.همه چیز بود به جز چیزی که گمش کرده بودم.آخر شب خیلیهاشو ریختم تو سطل زباله.نمی دونم چرا،اما حوصله دوباره خوندن و دیدن هیچ کدام رو نداشتم.ولی با فراغ بال نشستم آلبوم عکسهامو دیدیم،تولدهای دوره ی کودکی،عکسهای تاری که تو مدرسه ازمون گرفته بودند،عکسهای دوران دانشگاه و... .دیدن عکس رو دوست دارم.خاطرات خوب را به یادم میاره.خاطرات بد را ذهنم خوآگاه یا ناخودآگاه حذف میکنه.
اشتراک در:
پستها (Atom)