۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

خانمه،خیلی پیر بود و به سختی سوار اتوبوس شد،چادرش خیلی قدیمی بود و چند قسمتش هم پاره بود।عینکش،یک دسته نداشت و با کش دور سرش محکم شده بود।تو دستش یک کیسه پر از نان بود و شاید چیزهای دیگه هم زیر چادرش حمل می کرد।آخرین نفر بودم که پیاده شدم।یک کیسه زیر یکی از صندلیها جا مانده بود।برش داشتم।داخلشو نگاه کردم।یک بسته گوشت چرخ کرده ،یک بسته پنیر و یک قوطی شامپو بود। دنبال خانمه راه افتادم و وقتی بهش رسیدم،صداش کردم و کیسه رو سمتش گرفتم.مبهوت نگاهم کرد.کیسه رو سمتش گرفتم و گفتم"این برای شماست،تو اتوبوس بود" لحنم سؤالی نبود.گیج شده بود و مردد به نظر می رسید. کمی بعد کیسه رو گرفت و اشکش سرازیر شد.گفت"پولمو گم کردم، تنهام... "

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

هفته ی پیش تونستم برم فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینم. 4 ساعت تو صف ایستادم تا بلیطشو گیر بیارم .وقتی وارد سالن سینما شدم،یخ زده بودم.فیلم،خوب بود ،بازی بازیگرهای فیلم رو دوست داشتم و با دیدن بازی سارینا فرهادی،به ترمه احساس نزدیکی کردم .برای من واضح هست که اون چه کسی رو انتخاب می کنه.من خیلی خوب حس می کردم که پدر،برای اون یک سمبل و شخصیت ایده ال هست ،اما این سمبل شکست،همونطور که سمبلهای من شکستند و ازشون فاصله گرفتم . وقتی عدم صداقت پدرش مشخص شد،عدم اعتماد هم اجتناب ناپذیر شد. رابطه ی قبلی پدر و دختری ،دیگر قابل دوام نبود و در آخر دلم به حال تنهایی پدرش می سوخت. دلم می خواهد،دوباره فیلم رو ببینم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

یک)حس می کنم این هفته خیلی طولانی بود،نه از نظر زمانی . از نظر حس و حوادث.مثلن اگر بخواهم به یکشنبه ی پیش فکر کنم،انگار یکماه پیش هست.اصلن انگار هفته به دو قسمت تقسیم میشه.
دو)نفهمیدم اونروز دستم کی خراشید .
سه)وقتی جمعیت زیاد باشه،آدمها شجاع تر میشن.
چهار)یک سری بودن که می گفتن اینا که گفته بودن کسی رو نمی زنن،پس چرا می زنن؟

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

اینقدر با هم رودربایستی داریم که وقتی می خواهیم بگیم کسی افت کرده یا حرف جدیدی برای گفتن نداشته می گیم که دچار فراز و نشیبهایی شده! اگر یک نفر هم شجاعت به خرج بده و اینو بگه،عصبانی میشیم و هزار تهمت بهش می زنیم.
دیشب خواب عجیبی می دیدم.خواب می دیدم که در یک مراسم تدفین،ناگهان مشخص میشه که سر جنازه بریده شده و این سر به طور اتفاقی دست کسی میفته و طرف چون در حال فرار بوده،مجبور میشه که با اون سر فرار کنه.بعد مشخص میشه که با شخص مرده فامیل بوده و مجبور میشه سر رو به خانواده ی اون شخص پس بده.من فقط یک ناظر بی طرف بودم،یکی از کسانی که در مراسم حاضر بوده.بخشی از خوابم کمیک بود:سر جنازه از یک طرف به طرف دیگه بین مردم پرت میشد،مثل بازی والیبال.صبح که بیدار شدم،فقط مبهوت بودم.چون من خیلی وقت بود که خواب نمی دیدم.دنبال تعبیرش گشتم اما چیزی پیدا نکردم.حس بدی نداشتم فقط عجیب بود.صبح فکر می کردم که تعبیرش چی می تونه باشه؟

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

1)بعضی از رفتارها یا کارها با اینکه ساده اند اما نیاز به ظرافت دارند.تشخیص زمان و زبان مناسب خیلی مهمه.مثل دعوت به شام،سینما رفتن یا حتی پیشنهاد کمک وقتی می دونی دوستت شرایط سختی داره.همه ی اینها هوش زیادی نمی خواد.میشه خودت رو بگذاری جای طرف مقابل،اگر کمی اونو بشناسی،می دونی عکس العملش چیه.
2)یکی از مشکلات من این بوده که حتی وقتی رفتار دیگران آزارم داده،ساکت موندم.با خودم گفتم که اگر حرفی بزنم شاید به طرف مقابلم بر بخوره و ناراحت بشه.سعی می کنم با خنده و شوخی به طرف حالی کنم.اما از اونجایی که حرفهای تؤام با خنده جدی گرفته نمیشه،نتیجه اینه که،بارها و بارها از یکنفر به دلیل یک رفتار آزار دهنده دلگیر میشم.و در آخر مثل یک طوفان منفجر میشم و باز هم همه چیزو نمی گم و طرف فکر میکنه من بابت یک موضوع بی اهمیت طوفان به پا کردم.نمی فهمه که عصبانیت یک مدت طولانی رو خواستم یک دفعه سر و سامان بدم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

آدم مذهبیی هست.البته از اونها که آرایش نمی کنه ،چادر میپوشه با روسری های گل گلی و رنگی وهمیشه خوش بو هست .تعریف می کرد که چند روز پیش وقت گزینش اون بوده و یک خانم به غایت محجبه داشته باهاش مصاحبه می کرده.از نماز ج.معه و سایر چیزها ی از این قبیل ازش میپرسه.بعد ازش می پرسه" اگر مراسم عروسی مختلط باشه،چه کار می کنی؟"میگه:"ظاهرم مثل الانه". می پرسه:"وقتی می ری عروسی آرایش می کنی"؟میگه "آره" .خانمه می پرسه:"چرا"؟ میگه:"اینکه گناه نیست.گندشو در آوردید با این سؤالها.جمع کنید این بساطو" .بعدش بحث شدیدی پیش میاد و البته با پادر میانی دیگران شرایط آرام میشه.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

برای گرفتن بخشی از پرونده ی تحصیلیم،رفته بودم دبیرستان.هیچ حسی نداشتم.نه شادی،نه ناراحتی.بی تفاوت بودم.نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شدم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

فکر کنم خوابی که درباره ی بامبوها دیدم(خواب دیدم مادرم بامبوها رو خراب کرده) تعبیر شد.یکی از بامبوها مریض شد و هر روز شاهد این بودم که ساقه اش داره بیشتر زرد میشه.خیلی تلاش کردم تا بهتر بشه.اما نشد.گلدانش رو جدا کردم.بعد هم قسمت برگش رو جدا کردم.اما دلم نمیاد که بندازمش لای زباله ها.
داشتیم صحبت می کردیم.حرفهای معمولی بود از گذشته و حال.از یک جایی به بعد شاکی بودم و همینطور تلخ و عصبی جواب می دادم.کمی با خودم فکر کردم که چی شد که من اینطوری شدم.یادم آمد.از آنجایی که یادم آورد که کسی وجود نداره که حمایتم کنه.از حرفهاش درباره ی تنهایی،از اینکه در مورد مسائلی که اطلاع کافی نداشت ازشون و نظر قطعی می داد و همینطور یاد دوست گمشده ام افتاده بودم.همه ی اینها و مسائل و مشکلات این روزها منو شاکی و سر کش کرده بود.
درست می گفت.هیچ وقت حس نکردم که کسی هست تا منو حمایت کنه.در بین افراد خانواده ام به خودم اجازه می دهم فقط روی خواهر و یک برادرم،حساب کنم،البته نه همیشه و در همه ی موارد.دوستانم پراکنده شده اند یا در حدی نزدیک نیستم باهاشون تا وقت سختی بهشون رو بیارم.