۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

داشتیم صحبت می کردیم.حرفهای معمولی بود از گذشته و حال.از یک جایی به بعد شاکی بودم و همینطور تلخ و عصبی جواب می دادم.کمی با خودم فکر کردم که چی شد که من اینطوری شدم.یادم آمد.از آنجایی که یادم آورد که کسی وجود نداره که حمایتم کنه.از حرفهاش درباره ی تنهایی،از اینکه در مورد مسائلی که اطلاع کافی نداشت ازشون و نظر قطعی می داد و همینطور یاد دوست گمشده ام افتاده بودم.همه ی اینها و مسائل و مشکلات این روزها منو شاکی و سر کش کرده بود.
درست می گفت.هیچ وقت حس نکردم که کسی هست تا منو حمایت کنه.در بین افراد خانواده ام به خودم اجازه می دهم فقط روی خواهر و یک برادرم،حساب کنم،البته نه همیشه و در همه ی موارد.دوستانم پراکنده شده اند یا در حدی نزدیک نیستم باهاشون تا وقت سختی بهشون رو بیارم.

هیچ نظری موجود نیست: