می دونم که ناراحتم.1ماه پیش بود که گفتم برای جراحیم پول کم دارم و به مادرم قبلن گفتم و گفته حالا شرایط خوبی نداره.خیلی آشفته بودم و دلم نمی خواست بیمارستان رفتنم عقب بیفته.البته پدرم از سال پیش گفته بود که بیمه تکمیلی خوبی داره اما دستمزد دکتر رو پوشش نمیده و اون رو خودم باید بدم.بعدش هم که فهمیدیم بیمه ی تکمیلی کلن 2 ماه هست بی اطلاع پدرم قطع شده و شرایط خیلی بد شد...گفت غمت نباشه من بهت میدم.گفتم مجبور نیستی خودم جور می کنم.گفت نه بین ما این چیزا نیست.ازم شماره حساب گرفت و قرار شد بریزه .1 هفته گذشت.پولی به حسابم نریخت.2بار سوال کردم،گفت میریزه.بهش گفتم بی خیال، نمی خواد.گفتم دلم نمی خواد دوستی چندین سالمون از بین بره به خاطر مسائل مالی.چیزی نگفت.از سکوتش در تمام این مدت ناراحتم.با خودم می گم که حتمن مشکلی پیش آمده.می دونم که از سکوتش بیشتر از بدقولیش ناراحتم.به هر حال بخشی از هزینه ها پدرم داد و باقیشو خودم جور کردم.اما حال خرابی که اون روزها دائم حسابمو چک می کردم هنوز از بین نرفته.
۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه
۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه
بعد از جراحی هیچ تصوری از زمان و مکان نداشتم.آخرین چیزهایی که یادم بود وارد شدنم به اتاق جراحی بود و اینکه دو تا خانم با من حرف می زدند و سنم رو پرسیدند و و می گفتند از سنت کمنر نشون میدی.بعدش دیدم که دارن یک ست جراحی رو باز می کنند و بعدش جراح آمد و سلام کردم و رفت دستشو بشوره.بین خانومها بحث این بود که دکتر بیهوشی باید اینجا باشه که منو خواب کنه اما داره صبحانه میخوره.یکی میگفت دیر شده باید بیاد،یکی میگفت به ما چه اگر بریم بهش بگیم فحش میده.خلاصه دکتر بیهوشی آمد و یک جمله حرف زدمو و خوابیدم.بعدش فقط درد بود و حس تهوع.گریه می کردم.قدرت هیچ کاری رو نداشتم.یادم میاد که از درد گریه می کردم و پرستار آمد و گفت تازه بهت مسکن زدم،اگر میتونی درد رو تحمل کن،اگر نه بهت مسکن میزنم.یک کم فکر کردم و گفتم اگه بعدن بگم بهم مسکن میزنی؟گفت آره.مدتی گذشت و ناله ها ی من بیشتر شد و مسکن خواستم.پرستاره شاکی شد...صبح فردا هم به زور منو راه بردن و صورتم رو شستن.بعد از جراحی یکی از مهمترین دغدغه ها به کار افتادن روده هاست.یادم میاد که دچار نفخ شده بودم و نفسم بالا نمی آمد.به هر حال الان در دوران نقاهتم و حالم نسبتن خوب است.فقط نگران این هستم که بعدن چطور به کارهام برسم،کمی بیحال شدم و مثل فبل نیستم.حالا هم تنها هستم.هم به طور روحی هم به طور فیزیکی.حس افسردگی دارم...
هیچ کس خونه نیست همه بیرون هستند.
اشتراک در:
پستها (Atom)