۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

بعد از جراحی هیچ تصوری از زمان و مکان نداشتم.آخرین چیزهایی که یادم بود وارد شدنم به اتاق جراحی بود و اینکه دو تا خانم با من حرف می زدند و سنم رو پرسیدند و و می گفتند از سنت کمنر نشون میدی.بعدش دیدم که دارن یک ست جراحی رو باز می کنند و بعدش جراح آمد و سلام کردم و رفت دستشو بشوره.بین خانومها بحث این بود که دکتر بیهوشی باید اینجا باشه که منو خواب کنه اما داره صبحانه میخوره.یکی میگفت دیر شده باید بیاد،یکی میگفت به ما چه اگر بریم بهش بگیم فحش میده.خلاصه دکتر بیهوشی آمد و یک جمله حرف زدمو و خوابیدم.بعدش فقط درد بود و حس تهوع.گریه می کردم.قدرت هیچ کاری رو نداشتم.یادم میاد که از درد گریه می کردم و پرستار آمد و گفت تازه بهت مسکن زدم،اگر میتونی درد رو تحمل کن،اگر نه بهت مسکن میزنم.یک کم فکر کردم و گفتم اگه بعدن بگم بهم مسکن میزنی؟گفت آره.مدتی گذشت و ناله ها ی من بیشتر شد و مسکن خواستم.پرستاره شاکی شد...صبح فردا هم به زور منو راه بردن و صورتم رو شستن.بعد از جراحی یکی از مهمترین دغدغه ها به کار افتادن روده هاست.یادم میاد که دچار نفخ شده بودم و نفسم بالا نمی آمد.به هر حال الان در دوران نقاهتم و حالم نسبتن خوب است.فقط نگران این هستم که بعدن چطور به کارهام برسم،کمی بیحال شدم و مثل فبل نیستم.حالا هم تنها هستم.هم به طور روحی هم به طور فیزیکی.حس افسردگی دارم...

هیچ کس خونه نیست همه بیرون هستند.






هیچ نظری موجود نیست: