چند هفته ی دیگه قراره یک عمل جراحی داشته باشم(بله،بیمار هستم نه جراح)کمی می ترسم.چند سال ازش فرار می کردم چون زیاد مهم نبود،اما حالا مجبورم.همه ی این ترسها یک طرف ،هزینه یبیمارستان و دکتر هم یک طرف.فکرم مشغول هست در این مورد.قبلن مادرم گفته بود هزینه ی جراحی رو میده.حالا میگه نمیده.خلاصه داستانی شده،البته یک داستان غم انگیز.
۱۳۹۰ دی ۲, جمعه
همکارم تقریبن همسن مادرم هست.تعریف می کرد که در یکی از مدارسی که درس میده بچه ها به هم لباسهای....هدیه می دهند و موقعی که سر کلاس قرار هست فیلم ببینند،اصرار دارند که حتمن چراغ خاموش باشه.مشغول تعریف اینها بود و من حواسم به کار خودم بود،یک دفعه گفت که این بچه ها با هم رابطه دارند.نمی دونم انتظار داشت که شاخ دربیارم یا نه.اما من به کار خودم ادامه دادم.راستش حوصله ی حرفهاشو نداشتم،اما نمی شد بگم که ساکت باشه،از ادب به دور بود.اجبارن به همه ی تحلیلهاش هم گوش کردم و بعضی وقتها نظر هم دادم.
اشتراک در:
پستها (Atom)