۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

اونهایی که حس می کنند فیس بوک،گودر و... بخشی از ارث پدریشان هست و خیلی از آدمها به ناحق وارد فضای پدریشان شده اند.
یک شاگرد 10 ساله دارم، داره کتاب آیین زندگی رو میخونه،گاهی وقتها هم کتابهای هری پاتر رو میخونه.کلن این بچه کمی زیادی خوبه.شباهتی به بقیه همسالانش نداره.انگار شیطنت کنترل شده داره.اما گاهی وقتها این شیطنت لبریز میشه و غیر فابل تحمل میشه.

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

بوی لطافت

بوی نوزاد اکثر اوقات برای من حس عجیبی همراه میاره.منظورم از بوی نوزاد،بوی پودری که به تن نوزاده زده میشه،بوی شیرخشک یا شیر مادرو...هست.با این بو انگار حس می کنم نزدیک یک چیز آرام و مهربان و لطیف هستم.اما این آرامش در زمان کوتاهی میتونه ناپدید بشه.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

گاهی وقتها صحبت کردن با یک غریبه خیلی راحت تره.چون کمتر قضاوت می کنند درباره ی زندگی آدم.حتی دفعه ی بعد هم مشتاقانه میشه باهاش حرف زد.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

از مدتها قبل حتی اسم کازینو باعث هیجانم می شد.دوست دارم قمار کنم.اما قماری که الان تو ذهنم هست ربطی به کازینو یا لوتو یا شروع کار و فعالیت جدید نداره.میتونه باعث بهتر شدن شرایط بشه.میتونه باعث بدتر شدن هم بشه.می ترسم و محتاطم.الان طاقت خوردن زمین را ندارم.بعداً هم شاید دیر باشه.
هرسال همین موقع اتفاق میفته.با شروع پاییز دچار حالی میشوم که خودم می ترسم.اگر همراه اتفاقات ناخوشایند دیگه هم باشه،شرایط بحرانی میشود.انگار اتفاقات بد هم می فهمند کی باید هجوم بیاورند.اینجور وقتها سعی می کنم با خودم مهربان باشم اما نمیشه.دنبال یک دست می گردم که آرام و بیصدا دستمو بگیره،اما دستی نیست.دستهای قبلی هم بیشتر شبیه چنگال می شوند برای من و کمکی نمی کنند.
از نیمه ی شهریور این حالو حس کرده بودم.می دانستم که خنده ها دوامی ندارند،شادیها تمام می شوند و کارها و سرگرمیها دیگر وجود نخواهند داشت و من می مانم و من.

بی تفاوتی

نمی دانم چرا زمانی که وقتم کمتره،سرم شلوغتره،بیشتر به همه ی کارهام میرسم،بازدهی بیشتری دارم،خسته میشم اما حوصله ام بیشتره.نمی دانم چرا عادت کردم برای رسیدن به چیزی تلاش کنم،از خودم مایه بگذارم اما وقتی بهش می رسم انگار دیگه اهمیت نداره.شاید فاصله ی زیاد بین تلاش کردن و رسیدن به هدف باعث میشه که وقتی بهش رسیدم ارزش اولیه رو نداشته باشه یا شاید هدفم درست نبوده.بی تفاوت میشم،خوشحالی چندانی وجودم را پر نمی کند.با اینکه به نظر دیگران کاری که انجام دادم خوب یا حتی عالی بوده،خودم حسی ندارم.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

اورژانس

زنگ زدم مطب دکتر که وقت بگیرم.منشی شماره موبایلمو میگیره و میگه بهم خبر میده کی برام وقت گذاشته.می پرسه موردت اورژانسیه؟میگم آره.حالا چی میشه؟میگه احتمالن یک ماه و نیم یا دو ماه دیگه نوبت شماست.میگم زودتر نمیشه؟میگه نه،قبل از شما موارد دیگه هستن.معنی اورژانس رو هم فهمیدم.نمی دونم تا 2 ماه دیگه چطور میشه.

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

بعضی آدمها از نظر احساسی و درک مسائل در ارتباطات روزمره یا عاطفی دچار مشکل می شوند.دلایلش مختلف هست.مشکلات دوران کودکی،شکستهای کاری،عاطفی،مشکلات اقتصادی ،حس تنهایی و افسردگی و ...که از دامنه ی تجربه ی من بیشتر هست.به نظرم اکثر آدمها این شرایط رو تجربه کردند یا در اطرافیان خودشان دیده اند.داشتن ارتباط با آنها مستلزم احتیاط از هر دو طرف هست.هر حرکت،حرف یا نظری از دید آنها توهین تلقی می شود.دائم در حال بیان ظلمهای رفته بر خودشان یا قرقره کردن خاطرات ناخوشایندشان در حضور دیگری هستند.انگار هدف 2 گوش شنوا برای شنیدن غمنامه هایشان بود.همواره نیازمند تأیید هستند.نیازمند اینکه حتی بی دلیل از آنها تعریف شود که به خودی خود بد نیست اما انتظار نا بجایی را در دراز مدت همراه می آورد. اینکه از هر حرف و سخنی داستان ساخته بشه،با اعصاب طرف مفابل بازی می کنه.به نظرم هر چقدر بیشتر با آنها مدارا بشه یا در دلخوریها طرف مقابل تمام تقصیرات رو به عهده بگیره ،مشکل بزرگتر میشه.زمان افسردگی یا خیلی شدید به طرف مقابل پناه می برند یا بی هیچ کلامی در لاک خود فرو می روند.زمانی که هردو آدم درگیر در یک رابطه،دچار چنین مشکلاتی باشند،شرایط سخت تر هست.هر دو از هم انتظار دارند.یا در حال مقایسه کردن هستند.انگار در حال خالی کردن بار مشکلات بر روی هم هستند.به قول دوستم کلن چیز مزخرفی هست.

رنگ کردن مو

من موها یا ابروهامو رنگ نمی کنم.موهام سفید هم نمیشه،بی رنگ میشه.اندازه ی سر سوزن از رنگ کردن مو،انواع رنگ مو و...خبر ندارم.مادر شاگردم رفته بود موهاش رو رنگ کرده بود.از من پرسید خوب شده یا نه.حتی سلیقه ی اونو هم نمی شناختم.موندم بگم خوبه یا بگم مثلن کمی تیره یا روشن بهتره.لبخند زدم گفتم مبارکه ...بله....به موهاش دست کشید گفت باید تیره تر باشه.گفتم اما سمت چپش خوب شده.گفت آخه اون های لایت داشته ،خوب رنگ نشده.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

مترو سواری

مدتی هست که به خاطر برنامه های کاری و شخصی مجبورم بیشتر سوار مترو بشم.اوایل خوب بود.اما از یک جایی به بعد خسته شدم.حوصله ی آدمها رو نداشتم.شلوغی ناراحتم می کرد.فروشنده ها سر و صدا ی زیادی دارند.همه جور آدمی هم هستند.بچه،جوان،پیر.بعضی با هم دوست هستند و هوای همو دارند و بعضی هم اعضای یک خانواده هستند.برخی هم سایه ی همو با تیر می زنند و مترصد فرصتی برای دعوا هستند.اکثراً بی پروا و زرنگ هستند.حواسشون به همه چیز هست.تعداد کمی هم خجالتی هستند و فروش کمی دارند.خانمهای چادری هم بین اونها هستند.بیشترشون دیگه ماسک نمی زنند.قبلاً بعضیها ماسک می زنند.الان انگار شغلشون دارای هویت شده و لزومی نمی بینند که خودشون رو قایم کنند.مسؤولان مترو هم دیگه کاری با اونها ندارند و راحت می توانند اجناس خودشونو بفروشند.اونهایی که بدلیجات یا لوازم آرایشی می فروشند،انگار ویترین سیار هستند.فروش خوبی هم دارند.مردم این روزها همیشه عجله دارند و فروشنده ها خانمها رو وسوسه می کنند که لوازم مورد نیازشونو در مترو بخرند یا بعضی وقتها مقداری پول آتش بزنند.یکبار با شیرین سوار مترو بودیم.یک خانمی بود که تی شرت و شلوار می فروخت. شیرین یکی از شلوارها رو پسندید.آروم بهم گفت.بهش گفتم چرا نمی خری؟گفت خجالت می کشم...تا حالا تو متر خرید نکردم و همیشه اینهایی که تو مترو خرید می کنند رو مسخره کردم.تو برام می خری؟منم تا به حال خرید نکرده بودم.هیجانزده شدم و براش خریدم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

نمی دونم چرا تعداد آدمهای داغون از نظر احساسی یا روحی زیاد شده،همه مدل و همه قشری هستند و بیشتر اونهایی که دیدم خانم بودند.شاید اونها راحت تر بروز می دهند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

خلأ

حس می کنم به هیچ جا،هیچ کس و هیچ چیز تعلق ندارم.نمی دانم خوبه یا بد.انگار که تهی شدم از هر چیزی.