هرسال همین موقع اتفاق میفته.با شروع پاییز دچار حالی میشوم که خودم می ترسم.اگر همراه اتفاقات ناخوشایند دیگه هم باشه،شرایط بحرانی میشود.انگار اتفاقات بد هم می فهمند کی باید هجوم بیاورند.اینجور وقتها سعی می کنم با خودم مهربان باشم اما نمیشه.دنبال یک دست می گردم که آرام و بیصدا دستمو بگیره،اما دستی نیست.دستهای قبلی هم بیشتر شبیه چنگال می شوند برای من و کمکی نمی کنند.
از نیمه ی شهریور این حالو حس کرده بودم.می دانستم که خنده ها دوامی ندارند،شادیها تمام می شوند و کارها و سرگرمیها دیگر وجود نخواهند داشت و من می مانم و من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر