۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

بی تفاوتی

نمی دانم چرا زمانی که وقتم کمتره،سرم شلوغتره،بیشتر به همه ی کارهام میرسم،بازدهی بیشتری دارم،خسته میشم اما حوصله ام بیشتره.نمی دانم چرا عادت کردم برای رسیدن به چیزی تلاش کنم،از خودم مایه بگذارم اما وقتی بهش می رسم انگار دیگه اهمیت نداره.شاید فاصله ی زیاد بین تلاش کردن و رسیدن به هدف باعث میشه که وقتی بهش رسیدم ارزش اولیه رو نداشته باشه یا شاید هدفم درست نبوده.بی تفاوت میشم،خوشحالی چندانی وجودم را پر نمی کند.با اینکه به نظر دیگران کاری که انجام دادم خوب یا حتی عالی بوده،خودم حسی ندارم.

هیچ نظری موجود نیست: