این روزها اینقدر ناراحتی و ناله اطرافم زیاد شده و حس و حال خودم افسرده هست که وقتی می شنوم یا می خوانم که کسی حس خوشبختی فراوان و خوشحالی داره،ناخودآگاه اشک می ریزم،البته اشک خوشحالی از اینکه هنوز بازمانده ای ازنسل آدمهای خوشبخت و خوشحال وجود داره و این خوشحالم می کنه.
۱۳۹۰ مهر ۵, سهشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه
سه بعدازظهر بود و کلاس داشتم و دیرم شده بود،از وسط خیابان رد شدم که پیرمرد باغبان گفت سلام ،حواسم نبود،برگشتم سمتش،دوباره گفت سلام،خسته نباشید،منم گفتم سلام خسته نباشید،انگار پیرمرد فقط دلش میخواست یکی باشه دو کلمه باهاش حرف بزنه و مختصری بهش توجه کنه،من عجله داشتم و رفتم و وقتی برگشتم دیگه اونجا نبود،دلم گرفت.
۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه
دو بعد از ظهر بود و سوار اتوبوس بودم،راننده یک خانم پیر رو خارج از ایستگاه سوار کرد،همراهش یک دختر هم بود که نسبتی باهاش نداشت اما داشت میوه هایی که خانمه خریده بود رو می آورد،خانمه سوار که شد،شروع کرد به دعا کردن راننده و دختر،بعد هم بلند بلند شروع کرد به تعریف کردن که دخترش تازه بچه دار شده و آمده اینجا برایش میوه بخره چون فکر میکرده اینجا ارزانتره،اما نبوده،بعد هم گفت اصلن این روزا نباید بچه دار شد ،به دخترش هم گفته اما اون گوش نکرده،بعد هم شروع کرد از شوهر خودش گفتن ،شوهرش الان خوابه و اون رو نیاورده میوه بخره و اینکه شوهرش هیچ کاری نمی کنه،بعد از اینجا رسید به مسائل روز و تحلیل خودش رو از مسائل روز کرد و البته همه هم گوش کردند و هیچ کس نگفت که ساکت بشه یا بسه دیگه،چقدر حرف می زنی،انگار همه می دونستن که اون فقط چندتا گوش می خواد برای شنیدن و البته همه گوشها رو در اختیارش گذاشتند،شانس با اونهایی بود که زود پیاده شدند و البته منم بین این افراد بودم.
۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه
امروز دلم می خواست یک خانم خانه دار باشم،با تمام آرامش و خوشیها و بزرگترین دغدغه ام این باشه که شام چی درست کنم یا کاش برنج شفته نشه،موقع خرید دقت کنم که بهترین میوه و سبزیها رو بخرم و منتظر باشم تا اعضای خانه برگردند،یا خیلی ساده آرامش داشته باشم و ذهنم درگیر نباشه،مرتب در حال برنامه ریزی نباشم،نگران نباشم،اصلن به چیزی فکر نکنم،کاش اینطوری بود...
۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سهشنبه
یک همکلاسی داشتیم که هر وقت می آمد داخل کلاس بوی پیاز سرخ شده،سیر ،ادویه،ماهی و... می داد،آخه از کلاس آشپزی می آمد و خیلی هم شاد و با انرژی بود،طوری که روزی که سر کلاس نبود استاد گفت:آدمهایی مثل فلانی باید سر کلاس باشند تا فضای کلاس مناسب باشه...فلانی که یک آقای بیست و هشت ساله بود در اون وقت، هیچ وقت نگفت چرا میره کلاس آشپزی و هدفش چیه،کار و فضای زندگیش خیلی از کلاس آشپزی فاصله داشت.
اشتراک در:
پستها (Atom)