۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

تصویربردارها آمده بودند تا از اونها موقع آشپزی فیلم بگیرند.یکی از اونها که کلن آشپزی نمی کرده و راه می رفته و دستور می داده،سیب زمینی ها ی خلال شده رو بر می داره،اینقدر حس گرفته بوده که دارن ازش فیلمبرداری می کنند،سیب زمینی ها رو می ریزه توی تابه ای که داخلش پیاز داشته سرخ می شده.بعدش همه ی سیب زمینی ها مزه ی پیاز داغ می دادند ...

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

تمام شد.بالاخره بعد از 21  ماه رفتم مصاحبه  و در مصاحبه قبول شدم.برای مهاجرت به کبک خیلی  وقت پیش پرونده ام رو فرستاده بودم.حالا انتظار جدیدی شروع میشه.رفتن بیشتر برام یک هدف بوده که ذهنمو از مسائل ناراحت کننده منحرف می کرده.با بدقولیهای دولت کانادا خیلی نباید به رفتن امید داشت.

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

یکی از چشمهام دچار مشکل شده بود و نیاز به جراحی داشت.جراحی همراه با بی حس موضعی(با یک سرنگ انسولین مایع بی حسی  به پلکم تزریق شد)  داخل مطب انجام شد.قسمت بد ماجرا این بود که چشممو با یک گیره باز نگه داشته بودند و البته تقریبن همه چیز رو می دیدم،می دیدم که تیغ داره به چشمم نزدیک میشه و...بخیه ای درکار نبود،فقط پانسمان و خونریزی که با فشار دستم باید جلوشو می گرفتم.بعد از  مدتی که بی حس برطرف شد،من بودم و درد و مسکن که راه به راه می خوردم تا درد کم بشه.حالا بعد از دو روز بهترم،پانسمان رو برداشتم،اما هنوزم کمی درد هست و چشمم کمی متورم هست.
دنبال یکی از مدارکم می گردم.همه جا را گشتم.همه ی کاغذهای قدیمی،نامه ها،پاکت های نامه،نوشته هام وقتی دلم گرفته بوده،کارتهای تبریک سال نو که همکلاسهای مدرسه داده بودند(بعضیهاش مربوط به 16 سال پیش بود!)،رسید های بانک،دفترچه های یادداشت.همه چیز بود به جز چیزی که گمش کرده بودم.آخر شب خیلیهاشو ریختم تو سطل زباله.نمی دونم چرا،اما حوصله دوباره خوندن و دیدن هیچ کدام رو نداشتم.ولی با فراغ بال نشستم آلبوم عکسهامو دیدیم،تولدهای دوره ی کودکی،عکسهای تاری که تو مدرسه ازمون گرفته بودند،عکسهای دوران دانشگاه و... .دیدن عکس رو دوست دارم.خاطرات خوب را به یادم میاره.خاطرات بد را ذهنم خوآگاه یا ناخودآگاه حذف میکنه.

۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

تنهایی به این نیست که کسی دور و بر آدم نباشه.میتونی تو فضای  شلوغ و شاد باشی و باز هم تنها باشی،میتونی حتی با دیگران باشی و حرف بزنی و باز هم تنها باشی. تنهایی در حضور دیگران خیلی سخته و نفس گیر.

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه


                     خداوندا
      در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای،لیکن
  در آغاز طلوع روشن سالی که می آید
       کمک کن تا رها سازم زخود
                      من
 کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس
           هزار و سیصد و اندوه
                   یاری کن                                                       
              و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش  سبز سیمای سعادت ساز ساقی
                هدیه ام فرما
                 خداوندا
     نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای،اما
       برای مردمان خوب این وادی
           عطا فرما هزار امید
           هزار و سیصد آگاهی
       هزار وسیصد ونود بهروزی
   هزار و سیصد ونود ویک لبخند زیبا را