گل نرگس و مریم رو به نظرم فقط باید از دستفروش و پشت چراغ قرمز خرید.یعنی اصلن گلهایی نیستند که بری گلفروشی بخری.از گلفروشی باید لیلیوم ،ارکیده و رز ...خرید.خلاصه خریدن گل پشت چراغ قرمز،حس خوبی به آدم میده.
۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه
در ستایش شهرداری
جناب شهردار منطقه 7 تهران،ممنون بابت آذین بندی خیابان عباس آباد تقاطع مفتح به مناسبت عید غدیر.پارچه ها و پرچمهای سبز بسیار چشم نواز هستند.بسیار لذت بردیم.مدتها بود که چنین حرکت سبزی از شما ندیده بودیم.حرکات شما محدود شده بود یه رنگ کردن چند باره ی دیوار خانه هایی که شعارهای سبز داشتند.
۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه
در وصف خودنماها
دو جور آدم خودنما وجود داره:اونهایی که صاف و پوست کنده نشان می دهند که خود نما هستند و اونهایی که به شیوه ی معصومانه ای خود نمایی می کنند.من با گروه اول راحت تر کنار میام واز گروه دوم ابدن خوشم نمیاد!آقای...شماحال منو به هم میزنی.چون دائمن در حال توضیح این هستی که چقدر سمت مهمی داری.همینطور شما آقای......که با افتخار از شغل متعفنت صحبت می کنی.
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
تضاد
"عصر ایرانیان":روزنامه ی صبح ایران
اسم جالب!،تبلیغات جالب و تاثیر گذار!مدیر مسوول خیلی مسوول!
بالاخره جای این همه روزنامه ی تعطیل شده،باید کاغذهای جدیدی چاپ بشه.
اشتباه؟
من فکر می کردم که شمیم،ثمین و محیا اسم دختر هستند.اما سر کلاس با دیدن آقایان متشخص،آرام و با مزه متوجه اشتباهم شدم.
حماقت یا رودرواسی
مثل ابر بهار گریه می کنه.مدتهاست که حالش خوب نیست.همیشه وقت صحبت با تلفن گریه می کنه و همه ی همکاران هم این صحنه رو دیدند.گاهی هم از خوشحالی و خنده ی زیاد اعصاب منو خرد می کنه.اما امروز فرق داشت.از صبح از پنجره می دیدمش که راه می ره و با گوشی موبایلش صحبت می کنه و گریه می کنه.بالاخره ساعت 11 آمد تو اتاقم با 1 سری کاغذ و خواهش کرد کارهایی که باید از شنبه انجام می داد و نکرده بود رو انجام بدم.وا رفتم.فقط سرمو تکان دادم.راستش ترسیدم بگم وقت ندارم.گریه کنان رفت.تا آخر وقت پیگیر کارهای اون بودم و خودمو لعنت می کردم.کی می خوای بفهمی که مشکلات شخصیتو نباید بیاری سر کار؟کی می خوای بفهمی که اون مناسب تو نیست؟می دونم فردا صبح خوشحال می آیی.
۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه
ابر سواری
عصرجمعه بود و می خواستم کمی استراحت کنم.خواهرم شروع کرد به تعریف کردن خوابی که دیشب دیده بود.خواب دیده بود که هر دوتامون سوار ابر هستیم و 1 نفر هم داره ابر سواری رو یادمون میده.ما هم اوج گرفتیم وبالا رفتیم.خیلی خوش میگذشته.
شهر ما خوب است اما...
1- سوار تاکسی هستم.ظرفیت تاکسی پر شده و راننده شروع به حرکت می کنه.نمی دونم راننده مشکلی داره یا نسبت به مسافرانی که کنار خیابان منتظر تاکسی هستند،شرطی شده.چون دائم براشون بوق می زنه و مقصدشون رو می پرسه.شاید هم اینکار رو می کنه که یکی از ما مسافرانی که داخل هستیم،زودتر پیاده بشیم.
2-به نظرم بعضی از راننده ها( تاکسی یا غیره)وقتی به خط عابر پیاده می رسند،احساس می کنند که خودشون و عابر، بازیگر فیلمهای اکشن هستند.چون سرعتشون رو 2 برابر می کنند.شاید هم حس می کنند باید سرعت عمل عابر رو بسنجند.خلاصه عبور از بعضی خیابانهاهم معضلی هست.
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
تو یی که نمی خواهمت
1 سال و نیم هست که وارد زندگیم شدی.وقتی آمدی من زیاد جدی نمی گرفتمت، اما اطرافیانم با تعجب یا ناراحتی نگاهم میکردند.اعصابمو داغون می کردی و باعث خستگی و نگرانی می شدی.درباره تو تحقیق کردم و نشستم 1 دل سیر برای خودم گریه کردم.آخ!یاد دربدری های تابستان 87 افتادم.بعد مه سیما پیدا شد و کمک کرد شش ماه کمرنگ بشی تو زندگیم.می فهمیدم که دیگه کمتر اذیتم می کنی.اما دوباره آمدی.یعنی بیشتراز این امکان نداشت کمرنگ بشی.حالا با هم هستیم دوباره.نمی دونم آخرش چی میشه.حست می کنم.خودتو به رخم میکشی.ولی بی خیالت میشم.تو حق نداری با من باشی.به وقتش خودت میری.دیگه نمی جنگم باهات .کمتر منو عذاب بده.هر چند که خاصیت تو همینه!خوبه که خودم تنها تحملت می کنم و روی خوشی و زندگی بقیه اثر نمی ذاری.
شاهد ماجرا
یکی از کمیک ترین صحنه های زندگی اینه که شاهد این باشی که دو نفر در حال شروع یک رابطه هستند.دو طرف دائم حرفهای مهم از قبیل آب و هوا و .. میزنند.بعد هی آدم تو ذهنش حرف ،عکس العمل وحرکت بعدیشون روپیش بینی می کنه .بعضی وقتها به عنوان چشم سوم ماجرا، کنترل خنده خیلی سخت میشه.
پیشرفت قابل توجه
پیشرفت یعنی اینکه 3 سال قبل،45 دقیقه ای میرسیدم محل کار،اما حالا 1 ساعت و نیم طول میکشه تاهمان مسیررو بروم و برسم محل کار.
۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه
آرزو
می پرسه:چه آرزویی داری؟
کمی فکر می کنم.چیزی به ذهنم نمیرسه.یادم میاد که خیلی وقته آرام نخوابیدم و این روزها هم هزینه ی زندگیم رفته بالا.کمی پول بد نیست.اما هیچ چیزدیگه ای به ذهنم نمیرسه.اینها هم شدن آرزو؟
وقتی آدم نتواند هیچ آرزویی کند،یعنی زندگی آنقدر مزخرف شده که تمام بشه بهتره.
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
علت سحرخیزی
-سلام.صبح بخیر.
-سلام.خوبی؟سحرخیز شدی!
-آره.که کامم روا بشه.هنوز نشده.
-چه جوری؟
-نمی دونی؟
-نه متوجه منظورت نشدم .
-با لبهای شما دیگه.
-بله؟؟؟؟
-سلام.خوبی؟سحرخیز شدی!
-آره.که کامم روا بشه.هنوز نشده.
-چه جوری؟
-نمی دونی؟
-نه متوجه منظورت نشدم .
-با لبهای شما دیگه.
-بله؟؟؟؟
۱۳۸۸ آبان ۱۲, سهشنبه
همکار منفور
در سیستمی که من کار می کنم،یک سری همکار هستند که اینجا براشون به عنوان شغل چندم(دوم،سوم و...) هست.مثلا 1 همکاری داریم که کلن اینجا فقط دفتر کارش هست.تلفن می زنه،ماشین،خانه،زمین می خره و می فروشه و....هر وقت هم که قراره در یک موردی وظایف مربوط به اینجا رو انجام بده ،یک جورایی می پیچونه.خیلی ها تلاش کردند زیرابشو بزنند که اخراج بشه اما نشده و او همچنان مثل صخره ای محکم پابرجاست.
از این جالبتر یک نمونه ی دیگه هست که کارمند صدا و سیماست .تا 3 سال پیش از ساعت 3 به بعد می آمد و به کارهای شخصیش می رسید. الان مدتهاست که دیگه نمی آید.اما انگار بو میکشه و هر وقت قراره حقوق ماهیانه پرداخت بشه پیداش میشه و همیشه هم سر مبلغ حقوقش چانه می زنه.خوب تا اینجا هم ما کنار می آییم .اما دیدن هر ماه ایشان حال ما رو به هم می زنه.یعنی کلن من و الهام حوصلشو نداریم.امروز هم که اومد،اصلن من و الهام دلمون نمی خواست باهاش همکلام بشیم.خودش بعد از تسویه حساب ماهیانه،مستقیم اومد و حال من و الهام رو پرسید.صحبت های معمولی و بعد مستقیم رفت سراغ موضوعات بی ربط:به من گفت چرا ازدواج نمی کنم و درباره فوایدش صحبت کرد و به الهام هم توصیه کرد که بچه دار بشه !کارد می زدی خون ما در نمی آمد.راست میگن که کارمندان صدا و سیما منفورند.چون شخصیت جالبی ندارند.
۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه
نکته ی کنکوری
کمی نوازش باعث آرامش میشه.کمی بغل کردن باعث فراموشی دردها میشه.کمی توجه ،کمک به ادامه ی زندگی می کنه و کمی محبت برای اینها کافیه.نیازی به دلدادگی مزمن نیست.
گندهایی که نیاز به پاک کننده ی قوی دارند
چند سال پیش خیلی به این مطلب فکر می کردم که واقعا چه کسانی انقلاب کردند.پای صحبت بزرگترها که می نشستیم همگی از شرایط خوب و رفاه و آزادی نسبی اون زمان می گفتند و با کلافگی از این زمان یاد می کردند و می گفتند ما نقشی در این انقلاب نداشتیم.گذشت تا اینکه شرایطی پیش آمد و کمی فیلم و عکس از اون زمانها رو شد.خیلی ها انقلاب کرده بودند و حالا پشیمان بودند.مثلا یکی ازهمکاران من که در اون زمان در فرانسه زندگی می کرده،زندگیشو ول کرده بوده و با شوهر و بچه اومده بود در انقلاب سهیم باشه.تا چند روز نمی خواستم باهاش حرف بزنم.اما بعد از اینکه کمی فکر کردم دیدم خوب اون زمان همکاران من به نظر خودش بهترین کار رو کرده.کمی آرام شدم.اما همیشه به این مطلب فکر می کنم که بعضی گندها رو خیلی سخت میشه پاک کرد!
اشتراک در:
پستها (Atom)