۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

مدتهاست که منتظر است،از اداره ی پست سؤال کرده،گفتند که نامه ی مربوطه ارسال شده،دو هفته است که به اداره ی مربوطه میرود،اما می گویند که نامه نرسیده،بالاخره امروز در یک حرکت انتحاری میز کارمند بایگانی را گشته و دیده نامه ای که الان باید روی میز مسؤول اداره برای ادامه کارها باشه،روی میز کارمند بایگانی و در نقش زیر لیوانی اوست،از آنجایی که این شرایط بسیار عادی است،کارمند مورد نظر گفته که نگران نباشید این اصل نامه ی شما نیست!حالا خوبه این ارباب رجوع ،آدم سخت گیری نبوده،اگر نه دچار حمله قلبی یا عصبی می شده.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

کلاس که تمام شد،شاگرد بعدی منتظر استاد بود و او داشت با من درباره ی کلاسها و ساعت تشکیل کلاس حرف می زد،آخرش هم گفت که فقط یک مطلب باقی مانده،گفتم بفرمایید،گفت من خیلی مبادی آداب هستم و خیلی هم سخت گیرم،فقط سرمو تکان دادم،خداحافظی کردم،در راه برگشت داشتم فکر می کردم که رفتارم با یک انسان مبادی آداب ،به مقدار کافی مؤدبانه بوده یا نه؟

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

این روزها خیلی به یک ماه قبل فکر می کنم،به این که اگر اون پیشنهاد کاری رو قبول کرده بودم چی می شد،شرایط بهتر می شد؟نمی دونم،اما کمی پشیمونم،البته ریسک زیادی رو باید قبول می کردم که از آنجا که خیلی محتاطم قبول نکردم،اما سی نفر دیگر قبول کردند،مثل همیشه خودم رو دلداری می دهم که یک اتفاق خوب،یک جای دیگر منتظرم هست،به امید روزی که پیدایش کنم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

شب تولدم ساده و خوب و در کنار خواهر و برادرهام برگزار شد،چندتا عکس یادگاری گرفتیم.حس خوبی به خاطر کادوهام دارم ،یک شاهنامه هدیه گرفتم که خیلی عالیه ،پر از حس خوبم.
تو آزمایشگاه بودیم و با همکاران صحبت می کردیم،بچه ها کم کم آمدند،سه تاشون منو صدا کردند،رفتم پیششون،ازم پرسیدند که اون خانمه کیه؟همکار ساعت قبلو می گفتند،اسمشو گفتم،گفتند چه خوب که شما برای ما هستید،شما خوشگلتر،شکم صافتر،مهربونتر،دوست داشتنی تر،عزیزتر....هستید،به حساب پاچه خواری و نزدیک بودن امتحانات گذاشتم،اما از اینکه اینقدر ازم تعریف کردند خیلی خوشحال شدم!

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

امروز واقعن روز طبیعت هست،چون امروز سنبلی که نیمه ی اسفند کاشته بودم،گل داد،برای سال بعد می دونم کی باید پیازشو بکارم ،به هر حال من هنوز با گلهای سنبل خوشحالم!