۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

من از وجود این دوربینهای موجود در مدرسه ها که مدیر و ناظم می تونند حتی داخل دستشوییها رو هم ببینند،متنفرم.حس خیلی بدیه.تازه بعضی از مدیرها از این مطلب با افتخار یاد می کنند و موقع ثبت نام به پدر و مادرها می گن که می تونن بچه هاشون،معلم ها و... رو از محل کار یا منزل دید بزنن.یعنی رسمن حس خلوت و امنیت رو حتی داخل دستشویی از بین می برند.

تغییر

آقای محمدی کمک کرد که جای میزم رو عوض کنم.اتاقم رو هم تمیزکرد.خیلی مرتب تر شد.از اینجا می تونم فضای باز و درخت رو ببینم.و همینطور هر کس که وارد می شود یا خارج می شود.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

خواب

من مدتهاست که شبها خواب نمی بینم.اما دیشب خواب جالبی دیدم.تو خوابم با یکی از وبلاگ نویسها (خانم بود!)که خیلی با نوشته هاش حال می کنم،مشغول گشت و گذار و گپ و گفتگو بودیم.به هر دوتامون خیلی خوش می گذشت.اینقدر که وقتمو در طول روز به وبلاگ خوانی می گذرونم، شبها هم با بروبچه ها هستم و زندگی می کنم.

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

دیو!

رئیس ما (یا به قول االهام که هر وقت جناب رئیس می آید میگه:صاحبش آمد،و ما اصلن حس نمی کنیم رئیس هست و جدیش نمی گیریم)چند وقت پیش جنایت جدیدی مرتکب شد و بعد از چند وقتی خواندن اشعار یکی از شعرا یک کتاب تحلیلی درباره این شاعرعزیز نوشت.همیشه با هیجان از روند پیشرفت کتاب برای ما تعریف می کرد.در انتهای کار تصمیم گرفت کتابش دو زبانه باشد.از طریق آگهی یک نفر رو استخدام کرد تا بخشهایی از کتاب رو به روسی ترجمه کنه.اسمش آقای شودمونه.اصالتن تاجیک هست.فارسی را به سختی متوجه می شود.کلیه همکاران علاف آموختن زبان فارسی به جناب ش... را در رأس کارهاشون قرار دادند.چند روز پیش رفتم اتاق تایپ.آقای ش... و یکی از تایپیستها اونجا بودند.ظاهرن همکارمون مفهوم دیو رو براش توضیح داده بود.با چشمان گشاد نگاه می کرد و می گفت دیو حیوان جالبی است .باید ببینم.همکارمون هم در حال کشیدن موهاش می گفت نه دیو وجود نداره،افسانه ای هست.کمی بعد باید توضیح می داد افسانه چیست و الی آخر...در تمام این مدت من هم لبخندهای بدجنسانه ای تحویل همکار می دادم که یعنی خودت خواستی ،پس تحمل کن.به یاد خودمون افتادم وقتی که تو یک کشور دیگه زبان مردم رو نمی فهمیم،چقدر اعصابشون رو به هم می ریزیم یا اینکه چقدر سبب خنده هستیم.
راستی یادم باشه سر فرصت در مورد جناب رئیس مطلب بنویسم.کلن آدم جالب و اعصاب خرد کنی هست.

دخترای خوشگل

خیلی دلم می خواد بدونم این دخترهای خوشگل و فشن یا خانمهایی که آرایش روزمره شون از آرایش من برای مهمترین مهمانی یا عروسی که می رم،خیلی خیلی بیشتره ،وقت از کجا میارن که ساعت 7 صبح انگار تازه از یک سالن آرایش آمدند بیرون.
برای من که معمولن وقت کم میارم خیلی مهم شده دانستن این مطلب.البته خواهر خودم هم این مدلی بود ولی نه در این حد.یادم هست که همیشه هم دیر می کرد وقتی می خواستم باهاش برم جایی باید روی چند ساعت معطلی حساب می کردم.اما حالا حسابی اصلاح شده.

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

نقص قانون

برای بعضی روابط دیگر هم باید طلاق تعریف می شد البته از منظر قانونی.مثلن برای شرکای تجاری،والدین و فرزندان،خواهر و برادرها،دایی و خاله و...و همینطور دوستان دختر و پسر.اینطوری آدم راحت می شد.تکلیفش با طرفش معلوم بود.مجبور به تحمل برخی روابط آزار دهنده نبود.

بی مصرف

رفتم یکی از کشوها رو باز کردم.دنبال چیزی می گردم.ناگهان یک عدد لباس زیر رو می بینم که تا به حال استفاده نکردمش.یاد روزی که خریدمش می افتم.عجب...

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

قبول کن به تعهدهای سال گذشته عمل نکردی.یادته قطعنامه نوشتیم؟من سعیمو تا حد ممکن کردم اما تو زود فراموشش کردی.اینم مثل بقیه حرفات مفت بود.به نظرم بیشتر به منظور ساکت کردن من اون قطعنامه رو نوشتی.چون شرایط من بد بود.استعفا داده بودم...
من متوجه شدم که علاوه بر خوردن و خوابیدن،فیلم دیدن رو هم به صحبت با من ترجیح می دی.بیچاره گلی هم حق داره!
من هیچ وقت دوست نداشتم که این همه اخلاقیات،عرف جامعه،بایدها و نبایدها را رعایت کنم.حق نداشتند که این باورها را تو ذهنم بذارند.الان نه اونی هستم که باید به نظر اونها می بودم،نه اون چیزی که خودم می خوام.اندک لحظه های خوب هم با تردید سپری می شوند.چون همیشه درگیر این ذهن هستم.بیشتر از همه منظورم به تو هست که اینقدر خوب و کاملی و می خواستی منم همپای تو باشم.هیچوقت نفهمیدی خواسته های من و تو فرق دارند.من 1 آدم معمولی هستم با توانایی و خواسته های معمولی.من مثل تو قوی نیستم.تو برای من وقت و انرژی گذاشتی، می دونم.تو منو وارد دنیای خودت کردی.خوب بود.اما نه واسه همیشه.بهترین امیدها را برای تو دارم.
مثل همیشه باز هم دیر رسیدم.یعنی دیر تصمیم گرفتن واسه اومدن وگرنه من آدم on time ی هستم

آههههههههههههه

مدتها اون فرمها توی وبسایت بود ومنم همیشه حواسم بود که اونها رو دانلود کنم.حالا دیگه فرمها نیست.هر چی مدرک هم جمع کرده بودم روی دسکتاپ بود و چند روز پیش که در یک اقدام ناجوانمردانه ویندوز بالا نیامد با نصب مجدد ویندوز پرید.یکبار من واسه کاری مصمم شدم.به من نیامده....

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

ازشنبه ی این هفته به طور قابل ملاحظه ای حجم کارم زیاد شد.غیر قابل تحمل بود.به دلایل مختلف استرس داشتم و اوج ماجرا امروز صبح بود که سیستمم کلن تعطیل شد.خیلی از فایلها و ...پریدند.ویندوز نصب شد اما همچنان مشکلات هست.قرار شد مهندس فردا بیاد که من نیستم.حوصله ی هیچکس رو ندارم .اوج ماجرا هم وقتی بود که اومدم خونه و فهمیدم قراره مهمون بیاد .الان مهمون داریم و من اینجا هستم.کاش بره زودتر.

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

کاش بعضی روزها اصلن نبودند.خسته ام از اینکه با تلاش زیاد به نتیجه نمی رسم.