رئیس ما (یا به قول االهام که هر وقت جناب رئیس می آید میگه:صاحبش آمد،و ما اصلن حس نمی کنیم رئیس هست و جدیش نمی گیریم)چند وقت پیش جنایت جدیدی مرتکب شد و بعد از چند وقتی خواندن اشعار یکی از شعرا یک کتاب تحلیلی درباره این شاعرعزیز نوشت.همیشه با هیجان از روند پیشرفت کتاب برای ما تعریف می کرد.در انتهای کار تصمیم گرفت کتابش دو زبانه باشد.از طریق آگهی یک نفر رو استخدام کرد تا بخشهایی از کتاب رو به روسی ترجمه کنه.اسمش آقای شودمونه.اصالتن تاجیک هست.فارسی را به سختی متوجه می شود.کلیه همکاران علاف آموختن زبان فارسی به جناب ش... را در رأس کارهاشون قرار دادند.چند روز پیش رفتم اتاق تایپ.آقای ش... و یکی از تایپیستها اونجا بودند.ظاهرن همکارمون مفهوم دیو رو براش توضیح داده بود.با چشمان گشاد نگاه می کرد و می گفت دیو حیوان جالبی است .باید ببینم.همکارمون هم در حال کشیدن موهاش می گفت نه دیو وجود نداره،افسانه ای هست.کمی بعد باید توضیح می داد افسانه چیست و الی آخر...در تمام این مدت من هم لبخندهای بدجنسانه ای تحویل همکار می دادم که یعنی خودت خواستی ،پس تحمل کن.به یاد خودمون افتادم وقتی که تو یک کشور دیگه زبان مردم رو نمی فهمیم،چقدر اعصابشون رو به هم می ریزیم یا اینکه چقدر سبب خنده هستیم.
راستی یادم باشه سر فرصت در مورد جناب رئیس مطلب بنویسم.کلن آدم جالب و اعصاب خرد کنی هست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر