۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

چند وقت پیش یکی از شبکه های ماهواره یک مسابقه نشان می داد که باعث شگفتی ما شده بود،به شرکت کننده ها مواد غذایی مثل لوبیا و کلم بروکلی و...که باعث تحرکاتی در دستگاه گوارش می شود رو می دادند و در طی شب وقتی شرکت کننده ها در یک اتاق در خواب ناز بودند و بدنشون رها بود،مجری مسابقه و همکارانش ناظر سر و صدا و رایحه های خروجی دستگاه گوارش آنها بودند و مشخص می کردند که مثلن لوبیا باعث بو و صدای بیشتری میشه،خلاصه برنده مشخص شد و جایزه اش رو گرفت و شرکت کننده ها هم به مجری یک هدیه دادند:مقداری از رایحه های اتاقی که شب در اونجا خوابیده بودند رو در یک ظرف با در بسته تحویل مجری دادند!

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

دیدن کلاه قرمزی خیلی لذت بخشه،یاد گذشته ها و سری اولی که پخش شد هم میندازه منو،سعی می کنم هیچ قسمتیشو از دست ندم،اما هر بار که دارم می بینم یکی پیدا میشه که بگه:از سن و سالت خجالت نمی کشی؟بچه ای مگه؟و من که پوستم کلفت شده،به این حرفا کاری ندارم.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

دوست داشتم کشف کنم که چرا بعضیها به"چیدن" میگن "چیندن"؟ ربطی به میزان سواد نداره،چون کسی رو دیدم که پی،اچ،دی داره،اما وقته صحبت رسمی هم میگه چیندن،ربطی به لهجه یا گویش هم نداره، چون آدمهای مختلف با گویشهای مختلفی رو دیدم که چیدن رو اینطور تلفظ می کنند.

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

پرونده ی سال 89در حال بسته شدنه،امسال به سنت این چند سال به نظرم سریع گذشت،یعنی من اینطوری حس کردم،همه چیز هم داشت،خنده،شادی،غصه،گریه،شکست،بیکاری،بی پولی،هیجان،اضطراب...امیدوارم در سال آینده کفه ترازو به سمت اتفاقات مثبت پایین باشه و برای همه سرشار از خوشی باشه،امیدوارم کسانی که امسال از آزدی محروم بودند،سال آینده راحت و آزاد باشند،امیدوارم آرزوهای ما قابل دسترس باشه.

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

سه سال پیش بود که 4شاخه بامبو خریدم،1ماه بعد مادرم هم یک شاخه خرید و کنار اونها گذاشت،البته نفهمیدم چرا خرید،یک ماه بعد هم اونو به گلفروش پس داد و یکی دیگه گرفت،به نظرش قبلی سالم نبود،در تمام این مدت بامبوها رو قلمه زدم،تمیز کردم،گلدان رو می شستم و...تا اینکه 2ماه پیش با طوفانی شدن شرایط خانه ی ما ،بامبویی که آخر خریده شده بود،زرد و بیمار شد،سریع گلدانشو عوض کردم تا بقیه بیمار نشوند ،اما اثری نداشت، در آخر قسمت برگش را جدا کردم و بقیه رو انداختم در سطل زباله،مادرم نباید اونو می خرید،مثل خیلی کارها که نباید انجام می داد و انجام داده بود....

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

عصر بود،با مترو بر می گشتم خونه،خسته بودم،چون از صبح رفته بودم بیرون و به خاطر کارهای مختلف تقریبن به چهار گوشه ی شهر سر زده بودم،با تاکسی،با اتوبوس،با مترو...خانمی که کنارم ایستاده بود،گفت:"چه دنیای کوچیکیه"دلیلشو پرسیدم،گفت:"من صبح شما رو تو اتوبوس دیدم،کنار شما نشسته بودم"گفتم :"اشتباه نمی کنید؟"گفت:"نه"برنامه ی صبحمو مرور کردم،یادم نمی آمد که اون مسیر رو سوار اتوبوس شده باشم،گفت:"داشتید یک کتاب خارجی می خوندید به اسم..."یادم آمد،بعد فکر کردم چه روز شلوغی داشتم و چقدر خسته ام،گرسنه ام،خوابم میاد و دلم می خواد که یک نفر پیاده بشه تا من به جای اون بنشینم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

بچه ها،خیلی شاد بودند،می زدند،می رقصیدند،دوتاشون لباس حاجی فیروز رو پوشیده بودند و بقیه دورشون جمع شده بودند .برای کمک به نیازمندان می خواستند پول جمع کنند،غرفه های هنری و علمی هم بود که همشون همراه با خلاقیت بود،مثلن بچه ها هفت سین فیزیکی درست کرده بودند:سرعت،سیب نیوتن،....دیدن چهره های شاد،خیلی لذت بخش بود.