عصر بود،با مترو بر می گشتم خونه،خسته بودم،چون از صبح رفته بودم بیرون و به خاطر کارهای مختلف تقریبن به چهار گوشه ی شهر سر زده بودم،با تاکسی،با اتوبوس،با مترو...خانمی که کنارم ایستاده بود،گفت:"چه دنیای کوچیکیه"دلیلشو پرسیدم،گفت:"من صبح شما رو تو اتوبوس دیدم،کنار شما نشسته بودم"گفتم :"اشتباه نمی کنید؟"گفت:"نه"برنامه ی صبحمو مرور کردم،یادم نمی آمد که اون مسیر رو سوار اتوبوس شده باشم،گفت:"داشتید یک کتاب خارجی می خوندید به اسم..."یادم آمد،بعد فکر کردم چه روز شلوغی داشتم و چقدر خسته ام،گرسنه ام،خوابم میاد و دلم می خواد که یک نفر پیاده بشه تا من به جای اون بنشینم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر