یک وقتایی انگار خود آزارم،می دونم که بعضی رفتارهای دیگران ناراحتم می کنه،اما باز تحمل می کنم،می دونم که چه شرایطی ناراحتم میکنه،اما وقتی بهش می رسم،راهمو کج نمی کنم و به مسیرم ادامه می دهم،از حق خودم استفاده نمی کنم،رفتارهای بد دیگران رو تلافی نمی کنم که شاید این یک کار رو باید انجام بدهم...
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سهشنبه
به نظرم خبر بد دادن،کار هرکسی نیست و هر کسی نمی تواند این کار را انجام دهد،به نظرم خبر بد دادن آداب دارد،نه اینکه خلاف واقعیت گفته بشه،میشه خبر رو آرام یا با کمی احتیاط و مقدمه چینی داد،البته می دونم که خیلی اوقات زمان کافی یا حتی حس کافی برای مقدمه چینی نیست،اما اون لحظه ای که خبر بد رو می شنویم،میشه یکی از جهنمی ترین لحظات عمر یا کابوس اوقات ناخوشی،کاش آدمهایی بودند که تخصص داشتند در دادن خبرهای بد به ملایم ترین و بهترین حالات ممکن،بعد خبرهای بد را می سپردند به آنها تا به ما اعلام کنند...
۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سهشنبه
از عادتهای زندگی خواهرم اینه که هیچ وقت بعد از خوردن صبحانه که معمولن به تنهایی می خوره تلاشی برای جمع کردن میز نمی کنه،به استثنای پنیر که دوباره می ذاره تو یخچال،به نظرم هیچ تصوری از مرتب کردن میز بعد از صبحانه نداره،البته در صورتی که ناهار یا شام رو هم تنها بخوره،فقط ظرفها رو داخل سینک میذاره،لابد فکر می کنه خودش مرتب میشه،من اگر خونه باشم ،آثار صبحانه خوردن اون رو هم مرتب می کنم،راستش اینه که حوصله غرغر مادرمو ندارم،البته سر خواهرم می زنه،خواهرم هشت ساله نیست،از من بزرگتره و مادرم همیشه غر می زنه و من دوست ندارم که مادرم سر خواهرم غر بزنه...
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
تازگیها دوست دارم یک بخشی از وقتمو بخوابم و کاری هم انجام ندم،چیزی نخونم،به چیزی فکر نکنم،فقط بخوابم یعنی دراز بکشم و بیدار باشم اما هیچ کاری انجام ندم،نگران این هم نباشم که چقدر کار برای انجام دادن هست یا نگران فردا یا نگران اتفاقات افتاده یا نیفتاده،نشانه افسردگی نیست،انگار کمی خسته ام،خستگی که وارد روانم شده.
اشتراک در:
پستها (Atom)