پرنده ی بی بال و پر
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
برادرم آمد خانه،گفتم: کجا بودی؟دوستت آمده بود ،گفت: با اردشیر بیرون بودم ،رفته بودیم خرید،داشتم فکر می کردم که اردشیر کی بود...گفت:ماشینمو می گم...مبهوت نگاهش کردم،مثل قدیمها که وسیله نقلیه اسب بود و همه برای اسبشون اسم می گذاشتند...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر