از دوشنبه دیگه موبایلشو جواب نمی ده.نمی دونم کجاست.اس م اس می زنم،زنگ می زنم...همشون بی جوابه.کسی نیست که بپرسم ازش خبر داره یا نه.دلم خوشه که اونجا پدر بزرگش هست.امیدوارم که حس و حال جواب دادن نداشته باشه.اتفاقی براش نیفتاده باشه.بعضی وقتها کلن بیخیالش میشم.به خودم می گم که اصلن به من چه.بار چندم که این کار می کنه؟حسابش از دستم در رفته.بعد از چند ساعت انگار تو دلم ماشین لباسشویی شروع به چرخیدن کنه،دوباره موبایلو برمیدارم....
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
اشک و خون و لبخند و آه
1-دست و دلم به نوشتن نمی رفت این چند روز.بارها و بارها فیلمها و عکسها رو دیدم.هربار اعصابم خرابتر میشد.اشکم سرازیر بود.
2-این روزها مردن(کشته شدن،مرگ )جوانها چقدر ساده شده.قبلن فکر می کردم آدمها از سن خاصی به بعد احتمال مردنشون زیاده.اما الان اینطور نیست.
3- پریشب ماموران بی لباس به برادرم گیر داده بودند.9.5 شب کلاسش تو میدان فاطمی تمام میشه.با دوستش سوار ماشین میشه.2تا ماشین با سرنشینهای ژیگول جلوشونو میگیرند.همان وقت با لباسها هم می آیند.می برنش تو1 کوچه.می گردنش.تمام مدت ازش سوال میکردند.از هر جوابی 1 سوال دیگه پیدا میشد.کیف پولش رو میگردند و هر چه پول بوده بر می دارند.تمام مدت هم بدترین کلمه ها رو به کار می بردند.بعد از 1 ساعت رهاشون می کنند.
4- من کلن شیفته ی تحلیلهای ساده ی مردم هستم.از شنیدن اینها بیشتر از شنیدن حرفهای 1 تحلیلگر حرفه ای لذت میبرم.سر کلاس بودم.استاد میگفت این خاصیت قدرته.شما هم اگه جای اینها بودید ،آدم میکشتید وما اصرار میکردیم که نه.
5-ظاهر شهر عوض شده و این عذابم میده.
6- زنگ زده که چرا اینها ایقدر طرفدار داشتند و زیاد بودند.خیلی توجیح کردم.اما برای آدمی که از نزدیک لمس نکرده ،نمیشه چیزی رو توضیح داد و قانعش کرد.
۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه
حمله ی ناجوانمردانه ی مرگ
همیشه دادن خبر فوت کسی به دوستان و آشنایان برام سخته.نمی دونم چطوری باید شروع کنم.چطور طرف رو آماده کنم.اصلن چی بگم.واقعیت اینه که این یکی که رفت خیلی جوان بود.24 ساله.برادر دوستم بود.علتش ایست قلبی بود،البته وقتی خواب بود.یعنی اولین چیزی که مادر دوستم 5 صبح میبینه،پسر مرحومش بوده.اوج فاجعه این بود که فروردین امسال هم پدر خانواده فوت شده بود.در یکسال دوعزیز رو از دست دادن،خیلی غم انگیزه.تسلی ناپذیره.2 سال پیش هم مادر و خواهرش تصادف کرده بودند.خواهرش از دنیا می رود و مادرش هنوز بدنی در آمیخته با زخم و جراحی و درد و البته حالا قلبی در هم فشرده دارد.
گلاب پاشها کمی مسؤولیت پذیر باشید.
برای گرفتن چند تا گواهی،2 ماه بود که مدارکمو تحویل داده بودم.قرار بود 2 هفته ای آماده بشه.اما یکماه و نیم طول کشید.2 هفته هم من سرم شلوغ بود و نشد که برم.وقتی رفتم انتظار داشتم که گواهیها آماده باشه و تحویل بگیرم.اما نبود.10 تا برگه کوچک و بزرگ دادند دستم که برم بایگانی،اتوماسیون،دبیرخانه ودفتر معاون و ....خسته شده بودم. باید خیلی وقت پیش اینها رو آماده می کردند و تحویلم می دادند.وظیفه من نبود.واقعن مملکته داریم؟
در اداره ی مذکور همینطور که مشغول گشتن واسه پیدا کردن اتاق معاون بودم،از کنار اتاقی رد شدم که بوی گلاب میداد.به تابلوی کنار در نگاه کردم.درست حدس زدید.دفتر نهاد مقام ... بود.
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
برای خریدن لوازم بهداشتی رفتم مغازه ای که همیشه ازش خرید می کنم.چیزهایی که می خواستم رو از قفسه ها برمی دارم و می گذارم روی پیشخوان.توی مغازه به جز من و فروشنده کسی نیست.پول رو می دهم بهش.مشغول برداشتن وسایلم هستم.یک دفعه باقیافه ی مرموزی می پرسه:خانم ببخشید میشه 1 سوال بپرسم ازتون؟دارم با خودم فکر می کنم که منظورش چیه،چی می خواد بپرسه.می گم: بفرمایید.میگه:خانم اسم اون بیماری که باعث می شد گوشت بدن انسان از بین بره و انگشتاش بیفته چیه؟فقط نگاهش می کنم.ادامه میده:تمام این جدول رو حل کردم،فقط همین مونده.می گم :چند حرفیه،چه حرفی توش هست؟میگه :4 حرفی. جدول رو نشان میده.می گم:جذام.قیافه اش شاد میشه و کلی تشکر می کنه.خیال منم راحت میشه که مجبور نیستم در باره ی کیفیت اجناس صحبت کنم.
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
1-بعضی آدمها خیلی تفلون هستند.هیچ جوری به دل آدم نمی چسبند.وای به روزی که مجبور باشم این آدمها رو تحمل کنم.اعصابمو خرد می کنند.در برخورد با این آدمها صبر و تحمل ندارم.
2- مقیاس سنجش اعصاب خراب نوشین تعداد فحشهایی است که در دقیقه میگه.معمولن حدود 3تا در دقیقه بوده. به زمین و زمان و همکار ومعشوق و پدر و مادرو...حالا تصورت از فحش هم ناسزاهای دخترانه شبیه آشغال عوضی نباشه.معمولن پدر و مادر و اندامهای تحتانی را مورد لطف قرار میده.چند وقته نگرانش شدم،کمتر فحش میده.این عجیبه.
3-مادر یکی از دانش آموزها اومده.من و الی خیلی وقته میشناسیمش.دبیر فیزیکه.اما ظاهر و رفتارش به دبیرها نمی خوره.میگه از دسته دختره خسته شده.اصلن درس نمی خونه.به همه کاری علاقه داره به جز درس.ظاهرن رقصیدنش عالیه .میگفت دختره دوست داره ازدواج کنه.(حدودن 13 ساله هست این دختر).به اینجا که رسید ،اکثر آدمهای توی دفتر گفتن خوب بذار ازدواج کنه!میگفت با پدرش همدست میشه و اونو اذیت میکنه.این مادر آدم نرمالی نبود.یعنی به نظرم خودش تا حدی مشکل داشت .تعریف می کرد که 1بار که با همسرش به خاطر دخترشون دعوا کرده،همسرش از خونه بیرونش میکنه.خلاصه 2 ساعتی ترتیب مخ ما رو دادوقبل از رفتن خانم دکتر که از قضا آنجا بود،براش 1 مقداری داروی اعصاب تجویز کرد و همون موقع براش نسخه هم نوشت.
2- مقیاس سنجش اعصاب خراب نوشین تعداد فحشهایی است که در دقیقه میگه.معمولن حدود 3تا در دقیقه بوده. به زمین و زمان و همکار ومعشوق و پدر و مادرو...حالا تصورت از فحش هم ناسزاهای دخترانه شبیه آشغال عوضی نباشه.معمولن پدر و مادر و اندامهای تحتانی را مورد لطف قرار میده.چند وقته نگرانش شدم،کمتر فحش میده.این عجیبه.
3-مادر یکی از دانش آموزها اومده.من و الی خیلی وقته میشناسیمش.دبیر فیزیکه.اما ظاهر و رفتارش به دبیرها نمی خوره.میگه از دسته دختره خسته شده.اصلن درس نمی خونه.به همه کاری علاقه داره به جز درس.ظاهرن رقصیدنش عالیه .میگفت دختره دوست داره ازدواج کنه.(حدودن 13 ساله هست این دختر).به اینجا که رسید ،اکثر آدمهای توی دفتر گفتن خوب بذار ازدواج کنه!میگفت با پدرش همدست میشه و اونو اذیت میکنه.این مادر آدم نرمالی نبود.یعنی به نظرم خودش تا حدی مشکل داشت .تعریف می کرد که 1بار که با همسرش به خاطر دخترشون دعوا کرده،همسرش از خونه بیرونش میکنه.خلاصه 2 ساعتی ترتیب مخ ما رو دادوقبل از رفتن خانم دکتر که از قضا آنجا بود،براش 1 مقداری داروی اعصاب تجویز کرد و همون موقع براش نسخه هم نوشت.
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
افکار گویا
محل کارهستم .چندروزه اعصابم خردشده به علت بعضی موضوعات کاری و خاله زنک بازیهای همکاران آقا( که انصافن در این زمینه روی دست خانمها بلند شدند.)و موضوعات شخصی .بالاخره فرصتی شد ورفتم دستشویی.تو ذهنم همچنان مشغول مشاجره کردن و ناسزاگفتن به آدمهای ...هستم.1دفعه آدمی که تو دستشویی کناری هست،کمی سر وصدا می کنه.به خودم می آیم.یادم نمی آید که تمام حرفهایی که تو ذهنم بود رو بلند زدم یا نه.آخه تازگیها کمی با خودم حرف می زنم.البته این 1 عادت ژنتیکی هست.خیلی وقت پیش مادرم هم اینطوری بود و ما بهش می خندیدیم.الان خودم هم مثل مادرم شدم .البته در مقیاس کمتر. دارم فکر می کنم که اگه افکار ما گویا بود،چی میشد...
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
دنیای دیوانه
1-دارم تو خیابون راه میرم.عجله دارم.دو تا دختر از روبرو دارن میان و پیراشکی دستشونه.یک موتورسوار رد میشه.داد میزنه کوفتتون بشه!خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چرا اینو گفت.کلن اون موقع حسش چی بوده.
2-سر رئیسم (که اصلن رابطش شبیه رئیسهای دیگه با کارمندها نیست) داد زدم.اعصابم از جای دیگه خرد بود البته.چیزی نگفت و بسیار معصومانه رفت.
3-روی دیوار یک نوشته با این متن زدند:"یک سگ باغی با لکه و کله قهوه ای وموهای کوتاه و دم باریک گمشده است .از یابنده..."وایسادم دارم سگه رو تجسم می کنم و بی توجه به اینکه الان باید سر کلاس باشم.
4-اون شاگرد هایی که هفته ی قبل بهشون گفتم قراره امتحان بگیرم،یک سومشون غایب بودند.منم برای سوزاندن جگرغایبین به حاضرین به دلایل بسیار الکی +دادم واونها هم از ذوق در حال موت بودند بسکه من تو نمره دادن ناخن خشکم.تازه امتحان هم نگرفتم.
5-دو سالی هست با تغییر کتاب ریاضی اول ودوم دبیرستان اعصاب معلم هارو به هم ریختن.امروز اعلام کردند که قراره از این هم بهتر بشه و کلن دو دوره آموزشی 6 ساله داشته باشیم و از سال بعد هم اجرا میشه.قبلن این برنامه ها رو آزمایش میکردند بعد گند میزدن به هیکل آموزش.حالا یک دفعه گند علمی رو عملی می کنند.
6- خیلی سرم شلوغه و وقت کم دارم برای انجام کارها.
7-الی بهم میگفت عصرها وقتی میره خونه یک جور کپسول تقویتی میخوره که همسرش براش میاره ووقتی میخوره، انگار دوپینگ میکنه. به تمام کارها و مسوولیتهاش میرسه.من هم الان دارم دوپینگ میکنم.نتیجه عالیه.حیف که کپسولها داره تموم میشه.البته قراره همسرش بازهم از اینها بیاره.
۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه
زندگی مشترک؟!
عروسی یکی از آقایان همکار نزدیکه،من و الی بهش میگیم تو این سرما و باران باید سخت باشه این ادا و اصولهای عکاسی و...در فضای باز.میگه:مشکلی نیست من که کت می پوشم و سردم نمی شه!
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
یک روز بارانی زیبا یا...
دیروز دلشوره ی بدی داشتم.صبح نمی تونستم برم انقلاب.حساب می کردم که اگر برم ،معلوم نیست کی برگردم.منم ظهر کلاس داشتم.باید می رفتم مدرسه.نمی شد به هیچ وجه بپیچونم.تلفنی با عسل حرف زدم.به او هم مرخصی نداده بودند.محل کارش تو خیابان طالقانی هست.کمی از اون اطرف برام گفت.داشتم آماده می شدم ،می خواستم از محل کارم بیام بیرون.اما یکی از همکارها نمیذاشت.دائم درباره موضوعات مختلف و احمقانه مربوط به برنامه ریزیهای کاری مزاحم می شد.آخر بهش گفتم بره هر کاری می خواد بکنه.بعدن نتیجه رو به من هم بگه.ولم نمی کرد.شاکی شد.محلش نذاشتم دیگه.آماده شدم و رفتم به سمت مدرسه.تمام راه استرس داشتم.رفتم سر کلاس.هنوز شروع نشده ،خسته بودم.شروع کردیم به حل تمرینها.شکر خدا همشون اشکال داشتند.2 نفر که جلسه ی پیش غایب بودند هم اصلن تو باغ نبودند.توضیحات چندباره کلافه ام می کرد.امروز بچه ها هم از همیشه شلوغ تر بودند.یا من کم تحمل بودم .ساکت نمی شدند.انگار می دونستند که حوصله ندارم.دلم می خواست هر جایی باشم به غیر از کلاس.یک دفعه متوجه شدم که دیگه طاقت سروصداشونو ندارم.حواسم پی برادرم بود که رفته بود انقلاب،اغتشاش کنه.فریاد کشیدم سر بچه ها که ساکت بشند.آروم شدند.حواسشونو پرت کردم.بهشون گفتم هفته ی دیگه امتحان می گیرم.تمام تمرینهاشونو هم میبینم.جو کلاس عوض شد.به حل تمرینها ادامه دادم.کلاس که تمام شد،عین تازی پریدم بیرون.خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم.با اتوبوس رفتم سمت انقلاب.از 4 راه کالج یک جو کاملن امنیتی ملموس بودتمام مغازه ها،کافی شاپها،کتابفروشیهاو...بسته شده بودند.حتمن به دستور مامورها تا کسی تو مغازه ها پناه نگیره.ترافیک مانع حرکت سریع اتوبوس بود.با خانمها شروع کردیم تو اتوبوس شعار دادن.دم راننده گرم .چیزی نمی گفت .کم کم قسمت مردانه ی اتوبوس هم هماهنگ شد با ما.پیاده نشدیم.چون مامورها نمیذاشن کسی سمت انقلاب بره.داشن مردمو می زدند.مردم داشتند از دستشون فرار می کردند.تعداد مامورها،لباس شخصیها،جوجه بسیجیها زیاد بود.چماق دست بعضیاشون بود.چماقها رو به سپرهاشون می زدند تا باعث وحشت مردم بشند.دم کلانتری تعدادی از خانمها شعار می دادند.نیروی انتظامی حمایت،حمایت.مامورهای نیروی انتظامی هم عین مجسمه بودند.انگار که کر هستند.اما صدای بوق ماشینها مامورها رو دیوانه می کرد.مثل وحشیها می شدن.می خواستم برادرمو پیدا کنم.نمی تونستم باهاش تماس بگیرم.از اتوبوس پیاده شدم.یک دفعه متوجه شدم یک پسر 20 ساله با عجله داره از دست مامورها فرار می کنه.آروم یک گوشه ایستادم.پسر پاش گیرکرد.افتاد تو بغلم برای یک ثانیه.یک باره دست یک لباس شخصی غول پیکر که توسط چند تا از گاردیها حمایت میشد،اونو از پشت سر کشید و برد.نمی دونم چه بلایی سرش آمد.بقیه ماجرا عین دفعات قبل بود.تعقیب و گریز،کوچه پس کوچه،شعار...
بالاخره از خوش شانسی تونستم برادرمو پیدا کنم.تقریبن نزدیک هم بودیم.ساعت 6 بود و او که از 12 آمده بود خسته و گرسنه بود.گفت برگردیم خونه.می گفت 1 ساعتی با دو تا از دوستاش مهمون مامورهای خیابان شهدای ژاندارمری بوده.اما مامورها ولشون کردند.چون اون موقع شعار نمی دادند.دوستش داشته فیلم میگرفته.می گفت زیرزمین اونجا پر از آدمهایی بوده که امروز دستگیرشون کردند.اینها هم کمی دروغ گفتن و در نهایت آزادشون کردند.انگار همه چیزو برام نگفت.اما من فقط خوشحال بودم که سالمه و الان کنارمه.ازم قول گرفت به اعضای خانواده چیزی نگم.پیاده از انقلاب آمدیم چهارراه ولیعصر.البته از کوچه پس کوچه های تاریک و شلوغ.مامورها نمیذاشتن از خیابانهای اصلی بیاییم.دوباره آمدیم تو خیابان انقلاب. از بین مامورها با احتیاط میگذشتم.یک پسر نوجوان رو گرفته بودند.خیلی سخت بود.چون از دست ما کاری بر نمی آمد.امروز خستگی رو میشد تو قیافه مامورها دید.با همدیگه هماهنگ نبودند.و این خوشحالم می کرد.
۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه
خیلی دور،خیلی نزدیک
از جلوی دبیرستان سلمان رد می شم.یاد روزی می افتم که با شناسنامه رفتم آنجا که رای بدهم.اصلا تمام شدن بهار،آمدن تابستان و تمام شدنش و رسیدن پاییزرو خوب به خاطر نمیارم.انگار همین دیروزبود رفتم آنجا.همینطور دیگه مثل قبل نیستم.مثلن همون آدم سال 87.
اشتراک در:
پستها (Atom)