۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

افکار گویا

محل کارهستم .چندروزه اعصابم خردشده به علت بعضی موضوعات کاری و خاله زنک بازیهای همکاران آقا( که انصافن در این زمینه روی دست خانمها بلند شدند.)و موضوعات شخصی .بالاخره فرصتی شد ورفتم دستشویی.تو ذهنم همچنان مشغول مشاجره کردن و ناسزاگفتن به آدمهای ...هستم.1دفعه آدمی که تو دستشویی کناری هست،کمی سر وصدا می کنه.به خودم می آیم.یادم نمی آید که تمام حرفهایی که تو ذهنم بود رو بلند زدم یا نه.آخه تازگیها کمی با خودم حرف می زنم.البته این 1 عادت ژنتیکی هست.خیلی وقت پیش مادرم هم اینطوری بود و ما بهش می خندیدیم.الان خودم هم مثل مادرم شدم .البته در مقیاس کمتر. دارم فکر می کنم که اگه افکار ما گویا بود،چی میشد...

هیچ نظری موجود نیست: