1-دارم تو خیابون راه میرم.عجله دارم.دو تا دختر از روبرو دارن میان و پیراشکی دستشونه.یک موتورسوار رد میشه.داد میزنه کوفتتون بشه!خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چرا اینو گفت.کلن اون موقع حسش چی بوده.
2-سر رئیسم (که اصلن رابطش شبیه رئیسهای دیگه با کارمندها نیست) داد زدم.اعصابم از جای دیگه خرد بود البته.چیزی نگفت و بسیار معصومانه رفت.
3-روی دیوار یک نوشته با این متن زدند:"یک سگ باغی با لکه و کله قهوه ای وموهای کوتاه و دم باریک گمشده است .از یابنده..."وایسادم دارم سگه رو تجسم می کنم و بی توجه به اینکه الان باید سر کلاس باشم.
4-اون شاگرد هایی که هفته ی قبل بهشون گفتم قراره امتحان بگیرم،یک سومشون غایب بودند.منم برای سوزاندن جگرغایبین به حاضرین به دلایل بسیار الکی +دادم واونها هم از ذوق در حال موت بودند بسکه من تو نمره دادن ناخن خشکم.تازه امتحان هم نگرفتم.
5-دو سالی هست با تغییر کتاب ریاضی اول ودوم دبیرستان اعصاب معلم هارو به هم ریختن.امروز اعلام کردند که قراره از این هم بهتر بشه و کلن دو دوره آموزشی 6 ساله داشته باشیم و از سال بعد هم اجرا میشه.قبلن این برنامه ها رو آزمایش میکردند بعد گند میزدن به هیکل آموزش.حالا یک دفعه گند علمی رو عملی می کنند.
6- خیلی سرم شلوغه و وقت کم دارم برای انجام کارها.
7-الی بهم میگفت عصرها وقتی میره خونه یک جور کپسول تقویتی میخوره که همسرش براش میاره ووقتی میخوره، انگار دوپینگ میکنه. به تمام کارها و مسوولیتهاش میرسه.من هم الان دارم دوپینگ میکنم.نتیجه عالیه.حیف که کپسولها داره تموم میشه.البته قراره همسرش بازهم از اینها بیاره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر