۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

اشک و خون و لبخند و آه

1-دست و دلم به نوشتن نمی رفت این چند روز.بارها و بارها فیلمها و عکسها رو دیدم.هربار اعصابم خرابتر میشد.اشکم سرازیر بود.
2-این روزها مردن(کشته شدن،مرگ )جوانها چقدر ساده شده.قبلن فکر می کردم آدمها از سن خاصی به بعد احتمال مردنشون زیاده.اما الان اینطور نیست.
3- پریشب ماموران بی لباس به برادرم گیر داده بودند.9.5 شب کلاسش تو میدان فاطمی تمام میشه.با دوستش سوار ماشین میشه.2تا ماشین با سرنشینهای ژیگول جلوشونو میگیرند.همان وقت با لباسها هم می آیند.می برنش تو1 کوچه.می گردنش.تمام مدت ازش سوال میکردند.از هر جوابی 1 سوال دیگه پیدا میشد.کیف پولش رو میگردند و هر چه پول بوده بر می دارند.تمام مدت هم بدترین کلمه ها رو به کار می بردند.بعد از 1 ساعت رهاشون می کنند.
4- من کلن شیفته ی تحلیلهای ساده ی مردم هستم.از شنیدن اینها بیشتر از شنیدن حرفهای 1 تحلیلگر حرفه ای لذت میبرم.سر کلاس بودم.استاد میگفت این خاصیت قدرته.شما هم اگه جای اینها بودید ،آدم میکشتید وما اصرار میکردیم که نه.
5-ظاهر شهر عوض شده و این عذابم میده.
6- زنگ زده که چرا اینها ایقدر طرفدار داشتند و زیاد بودند.خیلی توجیح کردم.اما برای آدمی که از نزدیک لمس نکرده ،نمیشه چیزی رو توضیح داد و قانعش کرد.

هیچ نظری موجود نیست: