دیروز دلشوره ی بدی داشتم.صبح نمی تونستم برم انقلاب.حساب می کردم که اگر برم ،معلوم نیست کی برگردم.منم ظهر کلاس داشتم.باید می رفتم مدرسه.نمی شد به هیچ وجه بپیچونم.تلفنی با عسل حرف زدم.به او هم مرخصی نداده بودند.محل کارش تو خیابان طالقانی هست.کمی از اون اطرف برام گفت.داشتم آماده می شدم ،می خواستم از محل کارم بیام بیرون.اما یکی از همکارها نمیذاشت.دائم درباره موضوعات مختلف و احمقانه مربوط به برنامه ریزیهای کاری مزاحم می شد.آخر بهش گفتم بره هر کاری می خواد بکنه.بعدن نتیجه رو به من هم بگه.ولم نمی کرد.شاکی شد.محلش نذاشتم دیگه.آماده شدم و رفتم به سمت مدرسه.تمام راه استرس داشتم.رفتم سر کلاس.هنوز شروع نشده ،خسته بودم.شروع کردیم به حل تمرینها.شکر خدا همشون اشکال داشتند.2 نفر که جلسه ی پیش غایب بودند هم اصلن تو باغ نبودند.توضیحات چندباره کلافه ام می کرد.امروز بچه ها هم از همیشه شلوغ تر بودند.یا من کم تحمل بودم .ساکت نمی شدند.انگار می دونستند که حوصله ندارم.دلم می خواست هر جایی باشم به غیر از کلاس.یک دفعه متوجه شدم که دیگه طاقت سروصداشونو ندارم.حواسم پی برادرم بود که رفته بود انقلاب،اغتشاش کنه.فریاد کشیدم سر بچه ها که ساکت بشند.آروم شدند.حواسشونو پرت کردم.بهشون گفتم هفته ی دیگه امتحان می گیرم.تمام تمرینهاشونو هم میبینم.جو کلاس عوض شد.به حل تمرینها ادامه دادم.کلاس که تمام شد،عین تازی پریدم بیرون.خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم.با اتوبوس رفتم سمت انقلاب.از 4 راه کالج یک جو کاملن امنیتی ملموس بودتمام مغازه ها،کافی شاپها،کتابفروشیهاو...بسته شده بودند.حتمن به دستور مامورها تا کسی تو مغازه ها پناه نگیره.ترافیک مانع حرکت سریع اتوبوس بود.با خانمها شروع کردیم تو اتوبوس شعار دادن.دم راننده گرم .چیزی نمی گفت .کم کم قسمت مردانه ی اتوبوس هم هماهنگ شد با ما.پیاده نشدیم.چون مامورها نمیذاشن کسی سمت انقلاب بره.داشن مردمو می زدند.مردم داشتند از دستشون فرار می کردند.تعداد مامورها،لباس شخصیها،جوجه بسیجیها زیاد بود.چماق دست بعضیاشون بود.چماقها رو به سپرهاشون می زدند تا باعث وحشت مردم بشند.دم کلانتری تعدادی از خانمها شعار می دادند.نیروی انتظامی حمایت،حمایت.مامورهای نیروی انتظامی هم عین مجسمه بودند.انگار که کر هستند.اما صدای بوق ماشینها مامورها رو دیوانه می کرد.مثل وحشیها می شدن.می خواستم برادرمو پیدا کنم.نمی تونستم باهاش تماس بگیرم.از اتوبوس پیاده شدم.یک دفعه متوجه شدم یک پسر 20 ساله با عجله داره از دست مامورها فرار می کنه.آروم یک گوشه ایستادم.پسر پاش گیرکرد.افتاد تو بغلم برای یک ثانیه.یک باره دست یک لباس شخصی غول پیکر که توسط چند تا از گاردیها حمایت میشد،اونو از پشت سر کشید و برد.نمی دونم چه بلایی سرش آمد.بقیه ماجرا عین دفعات قبل بود.تعقیب و گریز،کوچه پس کوچه،شعار...
بالاخره از خوش شانسی تونستم برادرمو پیدا کنم.تقریبن نزدیک هم بودیم.ساعت 6 بود و او که از 12 آمده بود خسته و گرسنه بود.گفت برگردیم خونه.می گفت 1 ساعتی با دو تا از دوستاش مهمون مامورهای خیابان شهدای ژاندارمری بوده.اما مامورها ولشون کردند.چون اون موقع شعار نمی دادند.دوستش داشته فیلم میگرفته.می گفت زیرزمین اونجا پر از آدمهایی بوده که امروز دستگیرشون کردند.اینها هم کمی دروغ گفتن و در نهایت آزادشون کردند.انگار همه چیزو برام نگفت.اما من فقط خوشحال بودم که سالمه و الان کنارمه.ازم قول گرفت به اعضای خانواده چیزی نگم.پیاده از انقلاب آمدیم چهارراه ولیعصر.البته از کوچه پس کوچه های تاریک و شلوغ.مامورها نمیذاشتن از خیابانهای اصلی بیاییم.دوباره آمدیم تو خیابان انقلاب. از بین مامورها با احتیاط میگذشتم.یک پسر نوجوان رو گرفته بودند.خیلی سخت بود.چون از دست ما کاری بر نمی آمد.امروز خستگی رو میشد تو قیافه مامورها دید.با همدیگه هماهنگ نبودند.و این خوشحالم می کرد.
۱ نظر:
حال همه همینه این روزا
ارسال یک نظر