۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

تو آزمایشگاه بودیم و با همکاران صحبت می کردیم،بچه ها کم کم آمدند،سه تاشون منو صدا کردند،رفتم پیششون،ازم پرسیدند که اون خانمه کیه؟همکار ساعت قبلو می گفتند،اسمشو گفتم،گفتند چه خوب که شما برای ما هستید،شما خوشگلتر،شکم صافتر،مهربونتر،دوست داشتنی تر،عزیزتر....هستید،به حساب پاچه خواری و نزدیک بودن امتحانات گذاشتم،اما از اینکه اینقدر ازم تعریف کردند خیلی خوشحال شدم!

هیچ نظری موجود نیست: