مثل ابر بهار گریه می کنه.مدتهاست که حالش خوب نیست.همیشه وقت صحبت با تلفن گریه می کنه و همه ی همکاران هم این صحنه رو دیدند.گاهی هم از خوشحالی و خنده ی زیاد اعصاب منو خرد می کنه.اما امروز فرق داشت.از صبح از پنجره می دیدمش که راه می ره و با گوشی موبایلش صحبت می کنه و گریه می کنه.بالاخره ساعت 11 آمد تو اتاقم با 1 سری کاغذ و خواهش کرد کارهایی که باید از شنبه انجام می داد و نکرده بود رو انجام بدم.وا رفتم.فقط سرمو تکان دادم.راستش ترسیدم بگم وقت ندارم.گریه کنان رفت.تا آخر وقت پیگیر کارهای اون بودم و خودمو لعنت می کردم.کی می خوای بفهمی که مشکلات شخصیتو نباید بیاری سر کار؟کی می خوای بفهمی که اون مناسب تو نیست؟می دونم فردا صبح خوشحال می آیی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر