1 سال و نیم هست که وارد زندگیم شدی.وقتی آمدی من زیاد جدی نمی گرفتمت، اما اطرافیانم با تعجب یا ناراحتی نگاهم میکردند.اعصابمو داغون می کردی و باعث خستگی و نگرانی می شدی.درباره تو تحقیق کردم و نشستم 1 دل سیر برای خودم گریه کردم.آخ!یاد دربدری های تابستان 87 افتادم.بعد مه سیما پیدا شد و کمک کرد شش ماه کمرنگ بشی تو زندگیم.می فهمیدم که دیگه کمتر اذیتم می کنی.اما دوباره آمدی.یعنی بیشتراز این امکان نداشت کمرنگ بشی.حالا با هم هستیم دوباره.نمی دونم آخرش چی میشه.حست می کنم.خودتو به رخم میکشی.ولی بی خیالت میشم.تو حق نداری با من باشی.به وقتش خودت میری.دیگه نمی جنگم باهات .کمتر منو عذاب بده.هر چند که خاصیت تو همینه!خوبه که خودم تنها تحملت می کنم و روی خوشی و زندگی بقیه اثر نمی ذاری.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر