۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

سه بعدازظهر بود و کلاس داشتم و دیرم شده بود،از وسط خیابان رد شدم که پیرمرد باغبان گفت سلام ،حواسم نبود،برگشتم سمتش،دوباره گفت سلام،خسته نباشید،منم گفتم سلام خسته نباشید،انگار پیرمرد فقط دلش میخواست یکی باشه دو کلمه باهاش حرف بزنه و مختصری بهش توجه کنه،من عجله داشتم و رفتم و وقتی برگشتم دیگه اونجا نبود،دلم گرفت.

هیچ نظری موجود نیست: