۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

دو بعد از ظهر بود و سوار اتوبوس بودم،راننده یک خانم پیر رو خارج از ایستگاه سوار کرد،همراهش یک دختر هم بود که نسبتی باهاش نداشت اما داشت میوه هایی که خانمه خریده بود رو می آورد،خانمه سوار که شد،شروع کرد به دعا کردن راننده و دختر،بعد هم بلند بلند شروع کرد به تعریف کردن که دخترش تازه بچه دار شده و آمده اینجا برایش میوه بخره چون فکر میکرده اینجا ارزانتره،اما نبوده،بعد هم گفت اصلن این روزا نباید بچه دار شد ،به دخترش هم گفته اما اون گوش نکرده،بعد هم شروع کرد از شوهر خودش گفتن ،شوهرش الان خوابه و اون رو نیاورده میوه بخره و اینکه شوهرش هیچ کاری نمی کنه،بعد از اینجا رسید به مسائل روز و تحلیل خودش رو از مسائل روز کرد و البته همه هم گوش کردند و هیچ کس نگفت که ساکت بشه یا بسه دیگه،چقدر حرف می زنی،انگار همه می دونستن که اون فقط چندتا گوش می خواد برای شنیدن و البته همه گوشها رو در اختیارش گذاشتند،شانس با اونهایی بود که زود پیاده شدند و البته منم بین این افراد بودم.

هیچ نظری موجود نیست: