۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

مترو سواری

مدتی هست که به خاطر برنامه های کاری و شخصی مجبورم بیشتر سوار مترو بشم.اوایل خوب بود.اما از یک جایی به بعد خسته شدم.حوصله ی آدمها رو نداشتم.شلوغی ناراحتم می کرد.فروشنده ها سر و صدا ی زیادی دارند.همه جور آدمی هم هستند.بچه،جوان،پیر.بعضی با هم دوست هستند و هوای همو دارند و بعضی هم اعضای یک خانواده هستند.برخی هم سایه ی همو با تیر می زنند و مترصد فرصتی برای دعوا هستند.اکثراً بی پروا و زرنگ هستند.حواسشون به همه چیز هست.تعداد کمی هم خجالتی هستند و فروش کمی دارند.خانمهای چادری هم بین اونها هستند.بیشترشون دیگه ماسک نمی زنند.قبلاً بعضیها ماسک می زنند.الان انگار شغلشون دارای هویت شده و لزومی نمی بینند که خودشون رو قایم کنند.مسؤولان مترو هم دیگه کاری با اونها ندارند و راحت می توانند اجناس خودشونو بفروشند.اونهایی که بدلیجات یا لوازم آرایشی می فروشند،انگار ویترین سیار هستند.فروش خوبی هم دارند.مردم این روزها همیشه عجله دارند و فروشنده ها خانمها رو وسوسه می کنند که لوازم مورد نیازشونو در مترو بخرند یا بعضی وقتها مقداری پول آتش بزنند.یکبار با شیرین سوار مترو بودیم.یک خانمی بود که تی شرت و شلوار می فروخت. شیرین یکی از شلوارها رو پسندید.آروم بهم گفت.بهش گفتم چرا نمی خری؟گفت خجالت می کشم...تا حالا تو متر خرید نکردم و همیشه اینهایی که تو مترو خرید می کنند رو مسخره کردم.تو برام می خری؟منم تا به حال خرید نکرده بودم.هیجانزده شدم و براش خریدم.

هیچ نظری موجود نیست: