چند هفته ی دیگه قراره یک عمل جراحی داشته باشم(بله،بیمار هستم نه جراح)کمی می ترسم.چند سال ازش فرار می کردم چون زیاد مهم نبود،اما حالا مجبورم.همه ی این ترسها یک طرف ،هزینه یبیمارستان و دکتر هم یک طرف.فکرم مشغول هست در این مورد.قبلن مادرم گفته بود هزینه ی جراحی رو میده.حالا میگه نمیده.خلاصه داستانی شده،البته یک داستان غم انگیز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر