خانمه،خیلی پیر بود و به سختی سوار اتوبوس شد،چادرش خیلی قدیمی بود و چند قسمتش هم پاره بود।عینکش،یک دسته نداشت و با کش دور سرش محکم شده بود।تو دستش یک کیسه پر از نان بود و شاید چیزهای دیگه هم زیر چادرش حمل می کرد।آخرین نفر بودم که پیاده شدم।یک کیسه زیر یکی از صندلیها جا مانده بود।برش داشتم।داخلشو نگاه کردم।یک بسته گوشت چرخ کرده ،یک بسته پنیر و یک قوطی شامپو بود। دنبال خانمه راه افتادم و وقتی بهش رسیدم،صداش کردم و کیسه رو سمتش گرفتم.مبهوت نگاهم کرد.کیسه رو سمتش گرفتم و گفتم"این برای شماست،تو اتوبوس بود" لحنم سؤالی نبود.گیج شده بود و مردد به نظر می رسید. کمی بعد کیسه رو گرفت و اشکش سرازیر شد.گفت"پولمو گم کردم، تنهام... "
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر